اندکی صبر سحر نزدیک است
خسته از گلبن بی برگ امید
خسته از وعده واهی بهار
همه را پس زده بود
دلش از آنهمه خشکی کویر
زیر پای جهل و برق برنده شمشیر ستم
تکه تکه شده بود
و امیدش پرپر...
هر قدم برمی داشت
تکه ای کوچک از آن
همه امید به فرداها را
در دل پر زخمش
باز دوباره می کاشت
وسط جاده بی رحم ستیز
بعد از آن روز پر از حادثه و جنگ و گریز
دلش از آنهمه بی حرمتی و ظلم شکست
گوشه ای سر به دیوار نهاد
زیر لب زمزمه کرد...
"کاش زمستان می مرد
کاش بهار اینجا بود ...
کاش که این خاک سله بسته و سخت
فرش گل می گسترد
کاش خدای مه و مهر
لحظه ای ... آری کاش ... لحظه ای تنها
نیم نگاهی هرچند
به شبم می انداخت"
اشکی از چشم جوانک غلتید...
حق تعالی به دل پاک و پر از عشق جوانک خندید
خورشید را داد ندا
سحر از راه رسید
آنکه می گفتند "آمدنش نزدیک است"
...
آسمان راز دلش را بشنید، باد را گفت بیا
باد از نیت او آگه شد، دانه را گفت برو
ابر را گفت ببار
همگی دست به دست مملو از عشق جوانک دادند ...
تخم "امید" به قلبش بنشست
دلش از آن لحظه تا به پایان طبیعت شد "سبز"
بهمن 1389 - مونترال
|
+| نوشته شده توسط
س.ط در دوشنبه
1390/02/19
|