تبليغاتX
«ما برفتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی»
... این یک داستان است، باورش کنید
 سروده های من - 9
"به یاد پاییز"


پاییز که آمد

 همگی

غرق رویا بودیم

خواب ژرف و ملس و سبز و گس تابستان

غافل از حال طبیعت

من و تو

برگهای زرد و

سرخ و زرین درختان سنوبر را

میشمردیم آرام

چشم هامان اما

مسخ و مدهوش،

پی دستان نوازشگر باد

و پریشانی زلفان طبیعت میگشت


پاییز که آمد

لب خندانی داشت

خامش از هر فریاد

در نگاهش هرچند

خبری می زد موج ...

خبر مرگ طبیعت شاید

نه، نه

خبر از مرگ نبود

کوله بار رنگی

که به رسم سوغات 

به درختان اقاقی بخشید

عاری از ماتم بود


پاییز که آمد

خبر از عشق آورد

خبر از ذوق گره خورده به احساس "خدا"

و وجودی که همه

مملو از زیبایی است

...


پاییز که می رفت

اینبار

همه عاشق بودیم ...


مونترال، دی 1390


|+| نوشته شده توسط س.ط در دوشنبه 1390/10/05  |
 سروده های من - 8

"فریاد"


همین موجی که قایق را شکسته

مرا روزی دریابان دل بود

به هر جا می کشانیدم سبکبال

دو چشمش رونق این آب و گل بود


حضورش شمع بود و وجودم

چو پروانه بسوزاند و بخندید

نمیدانست نور پر فروغش

بخواهد مرد با فریاد خورشید


مونترال - آذر 1390

|+| نوشته شده توسط س.ط در دوشنبه 1390/10/05  |
 سروده های من - 7
"ظلم تاریخ"
به یاد پاکبازان تاریخ دگر باره بباید عاشقی کرد
به جای اشک و آه و ناله و درد، دمی مانند آنان زندگی کرد
مونترال - عاشورا  / آذر 1390
|+| نوشته شده توسط س.ط در دوشنبه 1390/10/05  |
 شب "قدر" به یاد ماندنی ... - 6
 

پسرک با لبخندی که تا بناگوشش باز شده بود و دندونهای یکی در میون افتاده اش رو به نمایش می گذاشت، دستی به یقه پیراهن مشکی ای کشید که بعد از کلی چک و چونه زدن با مامانش، که معتقد بود "خدا خوشش نمیاد بچه ها رنگ مشکی تنشون کنن"، تونسته بود بدست بیاره. خواهرش که تونسته بود برای اولین بار از سال قبل به همراه بزرگترها به مراسم شب قدر بیا، دستی به پارچه پیراهن کشید و با گرفتن قیافه ای متفکرانه و در حالی که پچ پچ می کرد گفت: "جنس روسری من بهتره!"... و با دست های توپولیش چتریهای خرمایی رنگش رو، که از به عمد ازجلوی روسری مشکی اش بیرون داده بود، مرتب کرد...

مادر بی اعتنا به محاوره شیرین بچه ها، غرق در افکار خودش بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.هر از چند گاهی انگار که داغ دلش تازه شده باشه اشکی می ریخت و دستهاش رو بلند می کرد و "آمین" می گفت... تکان های شانه زنی قوی هیکل که با صدای بلند گریه می کرد، گاه مادر را از حال و هوایی که درش بود بیرون می کشید...

تنها فکر و ذکر زن پسر بزرگش بود که اونطور که خانواده می خواست سر به راه نشده بود و با سهل انگاری ها و شیطنت هاش برای همه دردسر درست می کرد. سر شب در جواب مادرش که با چشمان گریون دم در بازداشتگاه ازش پرسیده بود "تا کی می خوای آبروی ما رو تو محل ببری؟"، گفته بود:"..برو خونه"... مادر هم که دیگه از اینهمه بی فکری عاصی شده بود نظر کرده بود حلوا درست کنه و بین روزه دارهای مجلس شب قدر پخش کنه، بلکه خدا گره از کار خونواده اش باز کنه و سر این جوون رو به راه بیاره... گریه های بی امونش اما دختری رو بهت زده کرده بود...

دخترک که چند روز قبل نتیجه قبولی کنکورسراسری به دستش رسیده بود و تنها آرزوش رسیدن ماه مهر بود تا بتونه به دانشگاه بره، خواسته دیگه ای نداشت. هر وقت یاد این اتفاق شیرین می افتاد بی اختیار می خندید و دستهاش رو با خوشحالی به هم می مالید و از ذوق چشمهاش برق می زد. اما زیر چشمی مواظب مادر بزرگش بود که هر وقت اون رو در این حالت می دید چشم غره ای بهش می رفت تا متوجهش کنه که اینجا جای خندیدن نیست...

مادر بزرگ دونه های تسبیح رو پشت سر هم می غلتوند و برای شوهر پیرش دعا می کرد و بچه هاش.. اون هیچوقت برای خودش دعا نکرده بود. اصلا انگار نمی دونست که می شه آدم برای خودش هم دعا کنه. اعتقادش این بود که "دعا در حق غیر زودتر مستجاب می شه"....

التماس دعا

دریایی

 

|+| نوشته شده توسط س.ط در جمعه 1390/05/28  |
 سروده های من - 5

دم دم های غروب خاطراتش برایم تازه شد ...
سایه آرزوهای دست نیافتنی کودکی بر دیوار حیاط باران خورده خانه مادر بزرگ...
نمی دانم چه شد که دستهامان عاقبت آرزوها را چید ...
راستی ما بزرگ شدیم یا خورشید دلهامان از نیمه آسمان زندگی گذشت؟

خرداد 1390 - مونترال



|+| نوشته شده توسط س.ط در جمعه 1390/03/06  |
 سروده های من - 4

به جای جشن گرفتن هر ساله تولد ... کاش برای سالروز "تولد دوباره" مان شادمانی کنیم... بد به حال آنها که هرگز "دوباره" متولد نمی شوند ...

خرداد 1390 - مونترال



|+| نوشته شده توسط س.ط در جمعه 1390/03/06  |
 سروده های من - 3

برخیز ...


آهای،با تو ام!
تویی که عمریست منتظر لحظه ای رویایی می گردی:
"لحظه غروب ابدی دلتنگی ها".
دیگران نیز آمدند و رفتند و در حسرت دیدن آخرین دل نگرانی زندگی، فرصت های زیبای شاد بودن را با افسوس های بی ارزش، به تاریکی تبدیل کردند.
برخیز..
به جای اینکه آرزومند غروب دغدغه هایی باشی که پایانی برایشان ترسیم نشده، به طلوع زیبای فردایی بیندیش که مثل هر روز با آمدنش غروب دلگیر جمعه های کودکی را از یادمان خواهد برد
اردیبهشت 1390 - مونترال







|+| نوشته شده توسط س.ط در دوشنبه 1390/02/26  |
 سروده های من - 2

انسان


خدایا چیزی بگو آخر !!!

تا کجا نعمت زوالی؟

تا به کی ایمان سست؟

ای بی کران دریای عفو

ای بی گلایه ذات تو

از سکوتت سخت می ترسم

آرزویم بوده ای کاش...

روزی دگر باره بیابم آن ضمیر پاک را...

هم آنکه در روز نخست

 با "دمی" در من نهادی

تا دمی "انسان" شوم

نه فقط انسان ... که من هم جمله از خوبان شوم

...

از سکوتت سخت می ترسم...

چه خود را می شناسم من

...

نیستم آن "برترین" مخلوق...

شرمگینم من...

به دادم رس...


اردیبهشت 1390 - مونترال


|+| نوشته شده توسط س.ط در سه شنبه 1390/02/20  |
 سروده های من - 1


اندکی صبر سحر نزدیک است


خسته از گلبن بی برگ امید

خسته از وعده واهی بهار

همه را پس زده بود

 

دلش از آنهمه خشکی کویر

زیر پای جهل و برق برنده شمشیر ستم

تکه تکه شده بود

و امیدش پرپر...

 

هر قدم برمی داشت

تکه ای کوچک از آن

 همه امید به فرداها را

در دل پر زخمش

باز دوباره می کاشت

 

وسط جاده بی رحم ستیز

بعد از آن روز پر از حادثه و جنگ و گریز

دلش از آنهمه بی حرمتی و ظلم شکست

گوشه ای سر به دیوار نهاد

زیر لب زمزمه کرد...

"کاش زمستان می مرد

کاش بهار اینجا بود ...

کاش که این خاک سله بسته و سخت

فرش گل می گسترد

کاش خدای مه و مهر

لحظه ای ... آری کاش ... لحظه ای تنها

نیم نگاهی هرچند

به  شبم می انداخت"

 

اشکی از چشم جوانک غلتید...

حق تعالی به دل پاک و پر از عشق جوانک خندید

خورشید را داد ندا

سحر از راه رسید

آنکه می گفتند "آمدنش نزدیک است"

...

آسمان راز دلش را بشنید، باد را گفت بیا

باد از نیت او آگه شد، دانه را گفت برو

ابر را گفت ببار

 

همگی دست به دست مملو از عشق جوانک دادند  ...

 تخم "امید" به قلبش بنشست

دلش از آن لحظه تا به پایان طبیعت شد "سبز"


بهمن 1389 - مونترال


|+| نوشته شده توسط س.ط در دوشنبه 1390/02/19  |
 راز شبانه

خدایا

 ...

طرف صحبتم خیلی وقته که دیگه تویی ... فقط تو!

همه عمرم سعی کردم همه نگرانی هامو برای خودم نگه دارم و با پدر و مادرم در میون نذارم.. یادمه حتی مدرسه هم که می رفتم، اگه مریض می شدم دوست نداشتم زیاد تمارض کنم .. دوست نداشتم ... نمی دونم چرا .. شاید برای اینکه می دونستم پدر و مادرم همیشه برای من زحمت زیاد کشیدند و دوست داشتم دیگه خودم از پس مشکلاتم بر بیام. اما غافل بودم که اینطوری دارم هم به اونا ظلم می کنم و هم به خودم که توانایی روبرویی با خیلی جیزها رو نداشتم هنوز..

خدا جونم ...

با وجود غم گنگی که ته ته دلم یه جایی طوری خونه کرده که گاهی هرچی دنبالش می گردم حتی نمی تونم پیداش کنم تا دستی به سرش بکشم و رنگ شادی بهش بزنم، ... با وجود اون .. یه آرامش عجیبی دارم ..

آره می دونم ... نه نمی خوام لاف بزنم ... می دونم که هنوزم خیلی وقتها باید توکلم از اونی که هست بیشتر باشه ... حرفی نیست ... اما کلا انگار اون اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاد بهم نشون داد که چقدر تو حواست به بنده های بی پناهت که از ته دل صدات می زنند هست..

خدایا ...

از روزگاری که الان دارم به هیچ وجه شکایتی ندارم ... به نظرم همه چیز خوبه...

هیچوقت از سرنوشتی که برام انتخاب کردی سعی کردم شکایتی نکنم که همیشه بهم ثابت شده که بهترین بوده برام ...

فقط یه درخواست دارم ازت ... هیچوقت تنهام نذار



|+| نوشته شده توسط س.ط در یکشنبه 1390/02/04  |
 
 
بالا