سلام سلام!
به جای بهانه آوردن و توجیه این تأخیرهای پی در پی، می خوام برم سراغ ادامه داستان...
هر وقت از دانشگاه می اومد انگار تازه بغض تنهایی های من که از موقع رفتنش باهاش دست و پنجه نرم کرده بودم، می ترکید و دلم می خواست فقط همه توجهش به من باشه و تنهایی هام رو بفهمه. گاهی تنها چیزی که یک زن طلب می کنه "درک" همسرشه که بهش بزرگترین آرامش ها رو عطا می کنه!
ازش خواسته بودم که وقتی از خونه بیرون می ره یا به خونه بر می گرده، (اگر متوجه رفت یا آمدش نشده بودم) هر جا بودم حتی اگر خواب بودم، بیاد سراغم .
دلم می خواست وقتی از بیرون می آد زنگ در رو بزنه تا من در رو بروش باز کنم و ازش استقبال کنم. اگر بدون زنگ زدن در رو باز می کرد و می اومد توی خونه، ناراحت می شدم! شاید به این دلیل که حس می کردم لحظه "وداع" و "دیدار" لحظاتی پر از محبت و عاطفه هستند و باید به بهترین و زیباترین شکل برگزار بشوند.
یه روز یادمه داداشم ظهر اومد خونه مون برای اینکه ناهار دور هم باشیم.
احمد کمتر از اینکه میز بچینم، از ظرف و ظروفِ قشنگ استفاده کنم، غذا رو توی دیس و خورش رو توی خورش خوری بکشم و خلاصه به اصطلاح "خودمون رو تحویل بگیرم" خوشش می اومد، می گفت:"این همه ظرف کثیف می کنی که چی بشه؟ ما که با هم تعارف نداریم!". برای همون اون روز به هوای اینکه مهمون داریم و داداشم داره می آد، حسابی دلی از عزا در آوردم و تا جایی که می تونستم ظرف و ظروف شیکی که برای استفاده کردنشون دنبال موقعیت می گشتم، رو برای سالاد و برنج و ... سر سفره آوردم.
نیما اصولا آدم راحتیه، خیلی زود هم با احمد جور شده بود هرچند که دنیاهاشون با هم خیلی فرق داشت. از اینکه توی خونه ما انقدر راحت بود و تعارف نمی کرد خیلی خوشحال بودم. می دونستم مامانم هم از اینکه دست سرنوشت من رو به جایی برده که داداشم هم هست و می تونم حداقل هفته ای یکی دوبار ببینمش و اون هم از جوّ خانوادگی خونه ما استفاده کنه، بسیار خرسند بود.
نیما تنها زندگی می کرد و اون موقع هنوز فوق لیسانس مکانیک اش رو تموم نکرده بود، اکثر روزها غذای بیرون یا حاضری می خورد و برای همین هم از اینکه حالا می تونست گاهی کنار ما غذای گرم بخوره و از حال و هوای "خانواده" دور نباشه، واقعا خدا رو شکر می کردم. این اولین باری بود که من به نوبۀ خودم می تونستم ذره ای از زحمات پدر و مادرم رو جبران کنم. و این برای خودم خیلی شیرین بود.
داشتم می گفتم...
نیما بر خلاف احمد آدم راحتی بود و هر وقت دوست داشت از دانشگاه (که همون دانشگاه احمد بود و نزدیک خونه ما قرار داشت) پیش ما می اومد و سری به ما می زد بدون اینکه ذره ای حس کنه مزاحم شده! یکی دو بار هم حتی با یکی از دوستانش اومده بود و احمد هم از اینکه بزرگتر همه بود به نوعی حس می کرد کمک عاطفی به بچه مجردهای دانشجو می کنه، خیلی خوشحال بود.. اما گاهی از اینکه نیما انقدر راحته تعجب می کرد که این تعجب بعدها به ناراحتی و بعدتر ها به سرکوفت برای من تبدیل شد...
مثلا چیزهایی که بهشون اعتراض می کرد این بود که:
- چرا نیما هر وقت دلش می خواد TV نگاه می کنه و دراز می کشه روی مبل؟
- چرا سر میز غذا بدون خجالت تهِ قوطی آبمیوه رو خورده و با خودش فکر نکرده که اولویت با صاحب خونه است! و چرا بعدش بدون اجازه گرفتن در قوطی جدید رو باز کرده؟؟
- چرا کشوی میز کامپیوتر رو بیرون کشیده و دوربین عکاسی رو بر داشته و با هاش بازی کرده
- چرا با فلان خودکار فشاری بازی کرده و هی دکمه اش رو فشار داده؟
- چرا در فلان کار اصلا تعارف نزده که کمکمون کنه؟ (اون هم داداش من که از تحویل گرفتن جهیزیه تا چیدن این خونه بیش از اون همه دوست و رفیقی که احمد داشت و همیشه قدر شناس کمک هاشون بود، به ما کمک کرده بود)
- چرا نیما گوشت رو از توی خورش برداشته و بعدش گذاشته کنار بشقابش و نخورده!؟؟؟ اسراف کرده!!!
- چرا ... چرا ... چرا ...
جواب من به همه این چرا ها فقط دو جمله بود:"چون اینجا رو مثل خونه خودش می دونه و با ما راحته!!"
نمی دونم! شاید من با دادن این جواب جانب داری می کردم اما ایرادهایی هم که احمد می گرفت برای من انقدر عجیب بود که اصلا نمی دونستم چطور باید جواب می دادم!!! شاید هم حق با اون بود وقتی می گفت:"ما این طوری تربیت نشدیم!" . چون توی تربیت ما اصلا دقت کردن و گیر دادن به این همه نکات ذره بینی در مورد نزدیک ترین و عزیزتریم کسانمون،نه تنها منظور نشده بود که حتی بد هم حساب می شد!
در ضمن داداش من تنها فامیلی بود که ما اونجا داشتیم و باید هوای هم رو می داشتیم!
لااقل این نظر من بود!