روزهای پادشاهی من



عزیزان سلام،

به خاطر تأخیری که در سه هفته اخیر داشتم، تصمیم گرفتم که این پست رو هم بدون معطلی بعد از پست قبلی برای دوستان عزیزی که تمایل به خوندن دارند، بفرستم. امیدوارم خوشتون بیاد... comment یادتون نره! نظراتتون من رو برای نوشتن ادامۀ داستان دلگرم می کنه!

زندگیِ "زیر یک سقفِ" ما با آرزوهای قشنگ و آینده ای که مطمئناً در ذهن هر دویِ ما بسیار زیبا بود، آغاز شد.

گاهی می نشستیم و از سالهای دورِ آینده حرف می زدیم: از خونه مون تو ایران، از استاد دانشگاه شدنِ احمد، از ادامه تحصیل من و دکتری گرفتنم، از بچه هامون، از اینکه باز هم چقدر مایۀ افتخار پدر و مادرهامون خواهیم شد و از خیلی چیزهای دیگه ... که متأسفانه هیچ وقت فرصت محقق شدن رو پیدا نکردن.

توی اون یکی-دو ماه اول که با هم زندگی کرده بودیم، حس کرده بودم خیلی بزرگتر و عاقل تر از اونیه که من فکر می کردم. هیچوقت از دلتنگی های من ناراحت نمیشد، همیشه دلداریم می داد که خیلی زود من هم درسم رو شروع خواهم کرد و پا به پای اون دکتری خواهم خوند و دیگه غصۀ این رو نخواهم خورد که وقتم توی خونه داره تلف می شه. همش من رو تشویق می کرد که با پدر و مادرم تماس بگیرم و باهاشون صحبت کنم تا هم دلتنگی خودم رفع بشه و هم اونها اطمینان پیدا کنن از اینکه ما در کنار هم (هرچند دور از اونها) خوبیم و خوش. هر بار خودش هم با انرژی عجیب و لحن بسیار دوستانه ای با اونها صحبت می کرد و به اونها اطمینان می داد که هوای من رو داره و جای هیچ نگرانی ای برای هیچ کس باقی نمیگذاشت.

نمی دونم چرا اون اوایل از به عهده گرفتن کارهای خونه می ترسیدم! شاید فکر می کردم اگر من هم اون وظایفی که همۀ خانوم ها متقبل میشن رو بپذیرم، دیگه باید تا آخر عمر همه اش رو تمام و کمال انجام بدم و وقتی برای خودم نخواهم داشت. به علاوه اینکه همیشه فکر می کردم که کار خونه علی رغم زیاد بودن و خسته کننده بودنش، اصلا به چشم نمی آد و کسی به خاطر انجامش از آدم قدر دانی ای که دلچسب باشه نمی کنه!(و الان می دونم که لااقل در مورد همسر خودم تا حدی همینطور بود). در حالیکه کار بیرون خونۀ آقایون همیشه حتی در ذهن من که یه خانوم بودم سخت و طاقت فرسا می اومد...

با این وجود توی همۀ کارهای خونه کمکم بود. حتی آشپزی! اگر ظرفی از شبِ قبل می موند، صبح قبل از رفتن به دانشگاه بدون اینکه سر و صداش من رو بیدار کنه، بلند می شد و همه رو می شست و آشپزخونه رو مرتب می کرد و گاهی صبحانه رو هم آماده می کرد، بعد من رو بیدار می کرد.

جالبه که تازه داشتم به معنای "زن" بودن خودم پی می بردم.

یک زن در مقابل یک مرده که "زن بودنش" رو حس می کنه و با دیدن قدرت تعقل، قدرت جسمانی و عواطف محکم و ... همسرشه که به احساساتی بودن ، ضعیف بودن و زودرنج بودن خودش پی می بره.

در واقع می شه اینطوری هم گفت که اگر زنی احساساتی و زود رنج (در حد معقول) نباشه، منطقی و محکم بودن همسرش کمتر احساس می شه و کمتر به کار می آد.

برای همینه که خالق هستی این دو موجود رو برای تکامل یافتنِ هر دویِ اونها، در کنار هم قرار می ده!

هر بار بهانه جویی های من و گله گذاری هام، منجر به ناز خریدن اون و ناز کردن من می شد و این هم به حس "اطمینان از دوست داشته شدنِ" من می افزود و هم من رو از داشتن مأمن و پشتیبان محکم مطمئن می کرد. انگار سالها بود که اون لحظات رو کم داشتم...

اون روز ها روز های پادشاهی من بود. روزهایی که شاید برای اولین بار می فهمیدم که معشوق بودن و دوست داشته شدن یعنی چی!(برای کسانی که تجربه اش رو ندارن باید بگم که عشق همسر با عشق پدر و مادر خیلی فرق داره، هر چند که هر دوی اونها لازم هستن!). می فهمیدم که دوستم داره و از اینکه علاقه اش رو با همه کلمات و کارهاش نشونم می داد، شعف و هیجان بی مثالی در وجودم حس می کردم که باعث شده بود حس غرور زیبایی در دلم جا بگیره.

شاید از روز اول دوستش داشتم و براش احترام قائل بودم، اما... این کارهاش واقعاً داشت تــأثیر خودش رو می گذاشت و از من یک "همسر عاشق" می ساخت.


رویای کودکی ما




دوستان خوبم سلام،

از همگی شما خوبانی که نظرات خودتون رو در مورد پست قبلی نوشتید، ممنونم.

و بیشتر از اون از اینکه من رو تشویق به نوشتن می کنید بسیار هیجانزده شدم! قول می دم سعی خودم رو بکنم تا هفته ای حد اقل یک پست در این وبلاگ بذارم.

راستش رو بخواید برای اینکه کمتر فکر کنم و سریعتر به زندگی عادیم برگردم، حسابی خودم رو "سر کار" گذاشتم.

اضافه بر کار شرکت که ۹ ساعت در روزه، روزهای فرد بعد از اونجا کلاس ورزش میرم و روزهای روج کلاس زبان. خلاصه اینکه اگه می بینید کم می نویسم نذارید به حساب بی معرفتی، بذارید پای خستگی!

ادامه داستان...

آره خلاصه...

اسباب و اثاثیه زندگی مهیا شده بود و خونه رو هم که روز 2 یا 3 ژانویه تحویل گرفتیم و آماده

ساختن خونه رویاییمون شدیم.

ازدواج کردن ادامه بازی های بچگیه... وقتی متاهل میشی انگار تازه یادت می آد که با بچه های هم سن و سال فامیل چه آرزوها و خیالاتی رو موقع خاله بازی در سر می پروروندین! که حالا فرصت حقیقی کردنشون دست داده و زیباترین ذوق اول زندگی مشترک هم همینه.

یادته تو خاله بازیهامون عشقمون این بود که الکی آشپزی کنیم و همه اهل خونه از دست پختمون تعریف کنن و بابای خونه (که اون موقع ها داداشامون نقشش رو بازی می کردن) دستی به شکمش بکشه و بگه:"به به! عجب غذایی درست کردی خانوم! دستت درد نکنه!"

یادته دوست داشتیم عین مامان هامون باشیم:

دلمون می خواست ادای بزرگترها رو در بیاریم و خونه رویاهامون رو خودمون بسازیم.

دلمون می خواست همه جا رو تند و تند مرتب کنیم و مهمونی بریم خونه دختر خاله هامون و دوستامون و در حالی که عروسکمون رو تکون تکون می دادیم و مثلا ساکتش می کردیم، هی از شوهرمون و خونه مون تعریف کنیم.

دلمون می خواست چادر سرمون کنیم و از مهمونامون یا سینی و فنجون های پلاستیکی چای پذیرایی کنیم.

دلمون می خواست عروسکمون رو نوازش کنیم و دلداریش بدیم تا گریه نکنه!

دلمون می خواست لباس های قشنگ قشنگ تنش کنیم و موهاشو ببافیم.

دلمون می خواست الکی به تقلید از بزرگتر ها آرایش کنیم و هی جلوی آینه بایستیم.

دلمون می خواست دست عروسکمون رو بگیریم و چادر کوچولومون رو بندازیم سرمون و کیفمون رو هم دستمون بگیریم و با مشقت شیرینی که حس "مامان" بودنمون رو کامل تر می کرد، بریم خرید و با مغازه دار (که باز هم نقشش رو داداشامون بازی می کردن) سر قیمت ها چونه بزنیم.

حس چیدن خونه برای من یاداور اون آرزوهای قدیمی بود.

داداشم و دوست دوران بچگیم که هر دو در همون شهر دانشجو بودن برای کمک در چیدن خونه توی اون روز برفی به خونه جدید ما اومده بودن.

چه خاطرات قشنگی از اون روزها مونده تو ذهنم...

آقای همسر (احمد) و داداشم (نیما) با چکش و پیچ گوشتی سرگرم سوار کردن الوار و ساختن تخت و کمد و میز و ... شده بودند و من و سارا هم جعبه ها رو دونه دونه با ذوق و شوق از اینکه با چه چیزی روبرو خواهیم شد، باز می کردیم و هیجان انگیز تر از همه برامون چیدن آشپزخانه بود: قابلمه های نو، سرویس ظروف نو، لیوان های رنگ وارنگ، قاشق چنگال، توستر، کتری برقی، ...

چیدن همه این وسایل توی آشپزخونه ای که شاید 6 متر مربع هم نمی شد، توی آپارتمان 44 متری، دقیقا عین بازیهای بچگی هامون بود!

تا شب سخت مشغول کارهای مختلف بودیم و با شوقی که در چیدن وسایل داشتیم، خستگی معنای خاصی پیدا نمی کرد.

کل مرتب کردن و تبدیل کردن اون خونه به یه خونه واقعی و ایرانی، چیزی حدود 2 هفته طول کشید و به عنوان افتتاح و علنی کردن زندگی مشترکمون، همه دوستان دانشجومون رو یه روز عصر دعوت کردیم. جا دادن 15 نفر توی خونه به اون کوچیکی واقعا خاطره انگیز شد...

کادوی بچه ها اون شب یه Microwave بود که در طی سه سال هر بار استفاده کردن ازش ما رو یاد لطف دوستان و خاطرات اون شب انداخت.

از اون روز به بعد زندگی جدی ما آغاز شد ...

زندگی ای که با به یاد آوردن خاطرات شیرینش فقط غصه توی دلم می شینه و افسوس می خورم از اینکه یه کم دلسوزی و عاقبت اندیشی و درایت و عقل برای نجاتش کافی بود...

اما دریغ ...

خیلی دیر فهمیدیم که "گاهی خیلی زود دیر می شود".

با یه دنیا شرمندگی...





دوستان خوبم سلام

یه دنیا شرمنده هستم از اینکه خیلی وقته باهاتون درد دل نکردم!

قول قول می دم که فرداشب بنویسم.

امشب خیلی خسته ام... خسته از یاد کردن دوباره...

می خوام بدونید که با داشتن دوستای خوبی مثل شما از هر چیز هم که خسته بشم از نوشتن خسته نخواهم شد به امید خدا!

شبتون به خیر