پیش بسوی سرنوشت در دیاری دیگر ... - قسمت دوم
به هر زحمتی بود راضیش کردم که آشتی کنیم و نذاریم سوء تفاهم ها علاقه شدید بینمون رو کمرنگ کنه...
هر بار این کار من بود.. اول حرفمو می زدم و اعتقادم رو می گفتم چون فکر می کردم در زندگی ما بر خلاف خیلی زندگی های دیگه دموکراسی بر قراره ... اما بعدش که به دعوا و جر و بحث می کشید، می دیدم که اون بر خلاف چند ماه اول اهل کوتاه اومدن نیست و ممکنه کار به جاهای باریک بکشه، برای همین به ناچار از تنها روشهایی که در مورد اون کار می کرد استفاده می کردم و گرد و خاک رو می خوابوندم.
روشی که بعد ها تبدیل به تنها روشی شد که احمد رو ساکت می کرد، به گردن گرفتن همه اشتباهات و تقصیرها بود. این خیلی خودخواهانه است که آدم همسرش رو در تنگنا قرار بده و غیر مستقیم مجبورش کنه به اشتباهی اعتراف کنه که تک تک سلول های بدنش اون رو نفی می کنند. اون اوایل نمی فهمیدم که عواقب دراز مدت خاتمه دادن به مشاجره ها از این طریق چقدر می تونه غم انگیز باشه... روی زانوش می نشستم، سرش رو توی بغلم می گرفتم و در حالی که بی میلی اش به آشتی و تمایلش به لجبازی کاملا مشهود بود، سعی می کردم با زمزمه کردن کلمات محبت آمیزی که حقیقت بی پرده احساسم نسبت بهش بود، آرومش کنم. اما هر بار که آشتی می کرد بغضی نشکسته به هنجره خاموش غصه های من اضافه میشد، فریادی دیگر از نیاز شندیده شدن در من خفه می شد و چهره لطیف احساسات شکننده ام از سیلی بی مهری سرخ . لبتشنه تر از همیشه به آغوشی باز می گشتم که در حد توان و فهمم از محبت سیرابش کرده بودم.
فردای اون روز روز خیلی خوبی بود..
از کله صبح زدیم بیرون تا به قرار بازدید از اولین آپارتمان برسیم. توی قطار سرم رو روی شونه اش گذاشته بودم و اون هم کاپشنش رو روم انداخته بود و مثل همیشه که بعد دعواها انگار تازه می فهمیدیم که چقدر همدیگرو دوست داریم، دست هم رو گرفته بودیم و گاهی که لبریز از احساس می شد بوسه ای پشت دستم می گذاشت.
اون روز از 4 تا آپارتمان دیدن کردیم و از یکیشون که فضا و نور خیلی خوبی داشت خیلی خوشمون اومد. توی هر خونه ای که وارد می شدیم وسایل خونه و خودمون رو مجسم می کردم و اینکه شاید مستقر شدن در این شهر بهانه ای بشه برای شروعی زیباتر و بهتر کردن روابطمون .
آخر روز که بر می گشتیم خونه از یه چیز خوشحال بودم و اون این بود که نذاشته بودم جای خاطرات خوب اون روز رو خاطراتی تلخ بگیره و حداقل اون روز رو نجات داده بودم...
برای باقی روزها هم خدا بزرگ بود و من همچنان خوش بین.
ما برفتیم و