... در همین نزدیکی
هجومی از مهربونی ....
سیلی از امید ...
تراکم یه عالمه حس قشنگ و نا آشنا ...
یه توکل عجیب و بی مثال ...
یه آرامش تازه و عمیق ...
این حس ها چه هستند خدایا؟ این رفیقان خوش مشرب و آراسته و جذاب ... که چند وقتی است همراهم شده اند! می دانم که باز هم در پس این شگفت انگیز های رنگارنگ و این لحظات ناب و مسخ کننده، جایی اثر زیبای دستان مهربانت را می توان یافت. و هیچگاه نخواهم دانست، یا نخواهم توانست دانستنش را، که این همه عطوفت با این بنده سراپا نقص و تقصیرت، از چه رو ست؟
نگذار خیال خامم باور کند که ذره ای از این لطف را شایسته ام, که نیستم!
نه توکلم آن طور است که سزای انسانی باشد که "اشرف مخلوقات" خواندیش و نه عبادت و ستایشم در خور خالقی چون توست.
من لیاقتش را ندارم و با تمام وجود اعتراف می کنم ...
لیکن تو بلند مرتبه تر از آنی که این بنده کوچکت را از طعم شیرین مرحمتت بی نصیب داری!
ای مهربان ترین مهربانان دو عالم... همنشینانی که بی منت همسفر روزهای پر فراز و نشیب زندگی ام گردانیده ای را از من دور مکن، چه وجود آنها بر من حجتی است از حضور پر رنگ تو ...
هر چند که لیاقتم این همه نیست.
بنده کوچکت با دلی به عمق دریا : دریایی
ما برفتیم و