Goodbye my lover
ديشب خوابش رو ديدم...
انگار ازش خواسته بودم از پيشم بره و اون هم چمدونش رو بسته بود و داشت مي رفت...
براي آخرين بار نگاهش مي كردم و خودم رو توي بغلش جا كرده بودم و غم دنيا توي دلم ريخته بود. بايد مي رفت... بايد از هم جدا مي شديم... من و اون، اون و من ... ديگه نمي شد. من هم مي دونستم كه چاره اي جز رفتن اون نمونده اما دلم، هم از اين رفتن شكسته بود و هم از اون بيشتر از چيزهايي كه دليل اين رفتن شده بودند.
چهره اش آرام بود.. مثل اون اوايل دوست داشتني .. چيزي نمي گفت.. حرفي نمي زد..
مدام با خودم مي گفتم كه بايد محكم باشم. كه من ديگه آزادم.. كه ديگه اگر عشقش هم نيست، دل شكستنش هم نخواهد بود.
توي كوچه كه مي رفت با نگاهم كوچه و اون رو تا آخرين لحظه با دقت تماشا مي كردم.. مي خواستم تمام جزئيات لحظه رفتنش به يادم بمونه.
...
كاش زودتر مي فهميدي عزيزم.. كاش اصلا "مي فهميدي" ! كاش اون روزها كه در دل من همه جور احساسي نسبت به تو بود جز نفرت و انزجار.. كاش اون موقع مي فهميدي.
كاش دستهاي قشنگ و انگشتان كشيده ات آرامش تن من باقي مي موند و روم بلند نمي شد.
كاش زبانت مثل اون اوايل فقط به عشق ورزي و حمايت مي چرخيد، نه به بدگويي و ناسزا.
كاش در آغوش كشيدنت مثل روز اول، براي نزديك كردن دلهامون بود به هم، نه بستن دست و پاي من.
كاش دل بي رحمت لحظه اي روزهاي عاشقي و انتظارت رو به يادت مي آورد تا انقدر بي انصاف و نعمت زوال نشي.
براي فهميدن هنوز هم دير نيست ... روزگار روزي به يادت خواهد آورد كارها و حرفهاي خانمان سوزت رو... و كاش اون روز "بفهمي" كه چه كردي و ديگر از ياد نبري تا قيام قيامت...
آن روز روز ملاقات ما و داوري اوست ...
ما برفتیم و