سروده های من - 3

برخیز ...


آهای،با تو ام!
تویی که عمریست منتظر لحظه ای رویایی می گردی:
"لحظه غروب ابدی دلتنگی ها".
دیگران نیز آمدند و رفتند و در حسرت دیدن آخرین دل نگرانی زندگی، فرصت های زیبای شاد بودن را با افسوس های بی ارزش، به تاریکی تبدیل کردند.
برخیز..
به جای اینکه آرزومند غروب دغدغه هایی باشی که پایانی برایشان ترسیم نشده، به طلوع زیبای فردایی بیندیش که مثل هر روز با آمدنش غروب دلگیر جمعه های کودکی را از یادمان خواهد برد
اردیبهشت 1390 - مونترال







سروده های من - 2


انسان


خدایا چیزی بگو آخر !!!

تا کجا نعمت زوالی؟

تا به کی ایمان سست؟

ای بی کران دریای عفو

ای بی گلایه ذات تو

از سکوتت سخت می ترسم

آرزویم بوده ای کاش...

روزی دگر باره بیابم آن ضمیر پاک را...

هم آنکه در روز نخست

 با "دمی" در من نهادی

تا دمی "انسان" شوم

نه فقط انسان ... که من هم جمله از خوبان شوم

...

از سکوتت سخت می ترسم...

چه خود را می شناسم من

...

نیستم آن "برترین" مخلوق...

شرمگینم من...

به دادم رس...


اردیبهشت 1390 - مونترال


سروده های من - 1


اندکی صبر سحر نزدیک است


خسته از گلبن بی برگ امید

خسته از وعده واهی بهار

همه را پس زده بود

 

دلش از آنهمه خشکی کویر

زیر پای جهل و برق برنده شمشیر ستم

تکه تکه شده بود

و امیدش پرپر...

 

هر قدم برمی داشت

تکه ای کوچک از آن

 همه امید به فرداها را

در دل پر زخمش

باز دوباره می کاشت

 

وسط جاده بی رحم ستیز

بعد از آن روز پر از حادثه و جنگ و گریز

دلش از آنهمه بی حرمتی و ظلم شکست

گوشه ای سر به دیوار نهاد

زیر لب زمزمه کرد...

"کاش زمستان می مرد

کاش بهار اینجا بود ...

کاش که این خاک سله بسته و سخت

فرش گل می گسترد

کاش خدای مه و مهر

لحظه ای ... آری کاش ... لحظه ای تنها

نیم نگاهی هرچند

به  شبم می انداخت"

 

اشکی از چشم جوانک غلتید...

حق تعالی به دل پاک و پر از عشق جوانک خندید

خورشید را داد ندا

سحر از راه رسید

آنکه می گفتند "آمدنش نزدیک است"

...

آسمان راز دلش را بشنید، باد را گفت بیا

باد از نیت او آگه شد، دانه را گفت برو

ابر را گفت ببار

 

همگی دست به دست مملو از عشق جوانک دادند  ...

 تخم "امید" به قلبش بنشست

دلش از آن لحظه تا به پایان طبیعت شد "سبز"


بهمن 1389 - مونترال


راز شبانه

خدایا

 ...

طرف صحبتم خیلی وقته که دیگه تویی ... فقط تو!

همه عمرم سعی کردم همه نگرانی هامو برای خودم نگه دارم و با پدر و مادرم در میون نذارم.. یادمه حتی مدرسه هم که می رفتم، اگه مریض می شدم دوست نداشتم زیاد تمارض کنم .. دوست نداشتم ... نمی دونم چرا .. شاید برای اینکه می دونستم پدر و مادرم همیشه برای من زحمت زیاد کشیدند و دوست داشتم دیگه خودم از پس مشکلاتم بر بیام. اما غافل بودم که اینطوری دارم هم به اونا ظلم می کنم و هم به خودم که توانایی روبرویی با خیلی جیزها رو نداشتم هنوز..

خدا جونم ...

با وجود غم گنگی که ته ته دلم یه جایی طوری خونه کرده که گاهی هرچی دنبالش می گردم حتی نمی تونم پیداش کنم تا دستی به سرش بکشم و رنگ شادی بهش بزنم، ... با وجود اون .. یه آرامش عجیبی دارم ..

آره می دونم ... نه نمی خوام لاف بزنم ... می دونم که هنوزم خیلی وقتها باید توکلم از اونی که هست بیشتر باشه ... حرفی نیست ... اما کلا انگار اون اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاد بهم نشون داد که چقدر تو حواست به بنده های بی پناهت که از ته دل صدات می زنند هست..

خدایا ...

از روزگاری که الان دارم به هیچ وجه شکایتی ندارم ... به نظرم همه چیز خوبه...

هیچوقت از سرنوشتی که برام انتخاب کردی سعی کردم شکایتی نکنم که همیشه بهم ثابت شده که بهترین بوده برام ...

فقط یه درخواست دارم ازت ... هیچوقت تنهام نذار