تو برایم مردی ...


بیش از دو ساله که تو برام مردی ...

حتی قبل از اون ... وقتی در آخرین روز "زیر یک سقف زندگی کردنمون" فهمیدم که تو هنوز بعد سه سال سر مبلغ مهریه گیری! همون لحظه مردی ...

همون لحظه بود که مثل باطری ای که به جریان برق وصلش کرده باشند، همه انرژی های از دست رفته رو در چشم به هم زدنی (هنوزم نمی دونم چطوری!!!!) باز یافتم و وقتی که در رو پشت سرت می بستم صدای آخرین حرفت توی سرم زنگ می زد:"حالا ببینم می تونی این قضیه رو به طلاق بکشونی؟؟" ... و جواب ناخودآگاه من که انگار تازه فهمیده بودم که تو از اولش هم نمی خواستی این زندگی رو:"حالا ببین که می کشم!!" ... اون وقت بود که در عرض چند ثانیه کوله پشتی ای که حمیده موقع رفتنش به ایران به من داده بود رو برداشتم و یه دست لباس و پاسپورت و کارت اقامت رو انداختم توش و زدم بیرون.

نمی دونم اون انرژی بعد اون لحظه های وحشتناک از کجا اومد ...

وقتی در اون خونه رو می بستم حس کردم دیگه بر نمی گردم ... توی راه فرودگاه و حتی موقعی که هواپیما پرواز کرد و من مطمئن شدم که دیگه دست بی رحم تو نامرد بهم نمی رسه ... زیر لب تکرار می کردم :"خداحافظ ... خیلی بد کردی احمد ... خیلی..."

وقتی به حمیده زنگ زدم و گفتم که دارم میرم ... میتونستم تعجب و ترس رو تو صداش بشنوم ... اون هم نمی فهمید چی داره به سر این زندگی میاد.. اما بر خلاف همه اونایی که از دور داستان این زندگی عجیب رو شنیدن، اون خوب می دونست من چی کشیدم ...

خدایا ...

اون روز وحشتناک ترین روز عمرم بود ... روزی که به معنای واقعی کلمه فرار کردم ... فرار کردم تا دیگه تحقیر نشم ... فرار کردم تا دوباره خودم رو پیدا کنم، عزت نفسم رو ... غرورم رو ... اونی که بودم رو.

خدایا ...

تو شاهدی که چقدر سعی کردم ازش بگذرم ... اما اعتراف می کنم که نمی تونم ... کافیه اثری ازش ببینم یا بشنوم تا دوباره اون آتیش به ظاهر خاموش شده شعله ور بشه و وجودم رو بسوزونه.

خدایا ...

نمی دونم چطوری ... اما یه طوری برای همیشه تو ذهنش حک کن که چه ظلمی کرد ... نمی خوام بلایی سرش بیاری.. نه به این خاطر که دلم براش بسوزه! که اون و امثال اون مستحق سخت ترین مجازات ها هستن.... اما بلا چیزی رو درست نمی کنه ... دردناک ترین تنبیه اینه که یه روز بفهمه که ظلم بزرگی کرد و تا زنده هست "پشیمون باشه" ... پشیمونی ای که خیلی وقته دیگه سودی نداره ...


خدایا ...

تو یاور همه سختیهای منی ...

منو تنها نذار ...

دستمو رها نکن ...

چشم ازم بر ندار ...

بی تو من نابودم ...





پایان غم انگیز ترین قسمت داستان زندگی من ...



سرتون رو درد نیارم...

نمی خوام دیگه داستان رو با اون جزئیاتی که می نوشتم ادامه بدم ...

فقط می خوام بگم که چرا ازش خسته شدم..

می خوام بگم چند مرده حلاج بود..


یادته احمد؟

یادته عادتت شده بود که هر وقت سر یه چیزی بحثمون می شد در رو باز کنی و من رو از خونه ای که توی اون غربت قرار بود مامن من و تو باشه، بندازی بیرون؟ یادته؟ شبای سرد زمستون یادته؟ ساعت 3 نصف شب... تاریکی .. سرما ... یادته حتی نذاشتی روسری و کاپشنم رو بردارم؟

خدایا .. اون لحظه های وحشتناک از همه زندگی نا امید بودم .. می دونم تو یادته ... می دونم یادته وقتی تو اون سرما به ماه خیره می شدم و تو دلم فریاد می زدم و ازت می پرسیدم که کجایی؟؟ می پرسیدم چرا به دادم نمی رسی؟؟ .. یادمه .. یادته ... یادته که تنها دلیل شکایت نکردنم به پلیس این بود که فکر می کردم می تونم همه چیزو درست کنم...

همه اون روزا رو یادته ...

تو دادگاه کتمان کرد .. اما تو یادته ... تو بودی اون موقع هایی که تو اوج عصبانیت (که دلیلش می تونست تنها از شسته نشدن ظرف ها یا گرفته بودن دل من شروع بشه)، وقتی زورش صد برابر اونی که بود می شد، دستهاشو دور گردنم حلقه می کرد و انقدر فشار میداد که عجز رو تو چشمای من ببینه و مطمئن بشه که می فهمم که اگه بخواد می تونه زندگی رو ازم بگیره ... و بعدش ول می کرد..

هنوز یاد اون آخرین دفعه که میفتم چشمام پر اشک می شه ... اون باری که می دونستم کاری ازم ساخته نیست و زورم بهش نمی رسه .. اون باری که فقط چند ثانیه با دست کشیدن از این دنیا فاصله داشتم و تمام زندگیم از جلوی چشمام مثل برق گذشت و با خیره شدن به صورت خشن و رگهای ورم کرده صورت کسی که خانواده ام من رو به دستش سپرده بود و اون داشت با دستای "مهربونش" پایان زندگیم رو ترسیم می کرد، قطره اشکی در آخرین لحظه بین اون سکوت مرگبار از گوشه چشمی که در انتظار ذره ای مردانگی و انسانیت رو به سیاهی می رفت، چکیده بود و هیچ وقت نفهمیدم که اون لحظه آیا اون اشک جونم رو نجات داد یا ترس از جنایت اونی که هنوز هم دوستش داشتم و تنها سوالی که ازش داشتم این بود که:"چرا؟ آخه حیف نیست؟"


آره می دونم شنیدنش هم وحشتناکه ... اما اون آقای دکتری که استاد دانشگاه شده و احتمالا همه سر و دست می شکنند که باهاش درس بردارند و به خاطر کارش ازش تجلیل هم ممکنه بشه ... همونی که تو جامعه یه آدم نرم و دموکرات و مدافع حقوق زن هاست ... همون هیولاییه که داشت زنش رو .. یه موجود لبریز از عشق به اون زندگی پوچ و واهی رو ... یه آدمی که با حماقت تمام تا آخرین لحظه خوبیهاش رو باور داشت و بهش وفادار مونده بود و به همین خاطر هم بود که توی دادگاه سعی کرده بود بهش انگ خیانت بچسبونه رو.. یه آدمی که هر چقدر هم که توی زندگی زناشویی ناوارد بود اما حقش اینهمه بی حرمتی و شکنجه نبود رو .. از صحنه روزگار محو کنه ...


جالب اینجاست که بدترین چیزی که به ذهن همه خطور می کنه، دست بزن داشتن مرده ... خدا ازش بگذره ... شایدم نگذره ... نمی دونم ... اما همه جور هنری داشت .. و از این یکی هم بی بهره نبود ... گاهی دعا می کنم شب ها که می خواد بخوابه یادش بیفته که روز بعد از یکی از اون دعواهای کذایی وقتی رد عصبانیت هاش رو به چشم خودش دید چقدر حالش بد شد و گریه کرد ... اما چه فایده ...


می دونی احمد ... خیلی وقته دیگه بهت فکر نمی کنم .. اینا رو نوشتم چون به بچه ها قول داده بودم که می نویسم ... نمی دونم اینایی که الان نوشتم به چه درد می خورند اما می دونم که بعضی ها به ذات پلیدی که در درون تو و پشت اون نقاب فریبنده نهفته است، اصلا آگاه نیستند.. خیلی دلم می خواد که اونا یه روز این ها رو بخونند ... همه همونهایی که سر تو قسم می خورند ... همه همون هایی که وقتی فهمیدن من دارم از تو جدا می شم دست و پا زدن تا بفهمن "چرا؟؟؟؟" ... همه همونایی که نمی دونم اونا به تو گفتن یا تو به اونا، که من خاطرخواه کس دیگه ای شدم و دلیل جدا شدنم از تو پیوستن به اون آدمه ... دلم می خواد بدونم الان که دو سال و 4 ماه و یک روزه که دیگه سعادت زندگی کردن با دل پاک من رو نداری، و نزدیک دو سال و 1 ماهه که خودت ازدواج کردی ... روت میشه تو چشمای "حقیقت " نگاه کنی؟ 

آره ... اسم رقیبی که باعث شد تو رو از روزهای با ارزش زندگیم بیرون بندازم و تنهایی رو انتخاب کنم، "عزت نفس" بود و "انسانیت". اون رو به تو ترجیح دادم چون خیلی با مرام تر از آدم "بی خدایی" مثل تو بود که اگه نماز صبح خواب می موند، تا شب خودش رو نفرین می کرد و اگه دست روی زنش بلند می کرد، آیه قرآن رو میاورد که:"وضربوهن..."

حالم از دین مآب هایی مثل تو به هم می خوره ... متنفرم از اون دینی که شما دارید که هروقت به نفعتون باشه بهترین سوء استفاده رو بلدید حتی از آیات قرآن بکنید ... درود به اون اسلامی که  اومد تا دماغ شما از خدا بی خبرها رو به خاک بماله ... تو و امثال تو همین امروز، با داشتن مدرک دکترا در یک دست، قادرید با دست دیگه تون پرچم جاهلیت رو تا ابد برافراشته نگه دارید.

نفرینت نمی کنم ... چون معتقدم که خداوند دنیا رو بر اصولی آفریده که ضامن اجرای عدالت هستند ...  اما اگر جای تو بودم در تک تک ثانیه های باقی مانده از عمر به خاطر روزهایی که بر همسرم گذراندم، از خداوند طلب عفو می کردم و از ترس از عاقبت سرکشی هایی که کردم خواب به چشم هام نمیومد.


خیلی صبر کردم که آدم بشی ... صبرم برای اجرای عدالت هم زیاده...

و من الله التوفیق


آمدنت نزدیک است

سلام دوستان

چند وقتیه که از نوشتن اینجا فرار می کنم.. چون یادمه که این وبلاگ رو برای این راه انداختم که همه حرفهای نگفته رو بنویسم و دلم خالی بشه

شاید باز هم بنویسم اما خیلی خلاصه تر ... فقط برا اینکه داستان رو به آخرش نزدیک تر کنم...


فعلا تا دیر نشده فرا رسیدن سال 1390 رو به همگی تبریک می گم و براتون بهترین آرزو ها رو دارم.


راستی ... چند وقتیه زدم تو خط  نوشتن احساساتم ... البته از اونایی که صاحب سبک هستن همینجا عذر می خوام چون نوشته های من فقط کار دله و شاید از لحاظ ادبی ایراد زیاد داشته باشه.

این هم آخرین "سروده" من:


نمی دانم کجایی ... این روزها عجیب هوای بودنت در زمزمه های بهاری طبیعت پیچیده ... به لحظه لحظه زمانی که فرارش از لای انگشتان روزگار را به نظاره نشسته ام سوگند، صدای پایت را می شنوم ... آفتاب زندگی آرام آرام سایه ات را روی دیوار لحظه ها پهن کرده... مبادا در دل "خوشبختی" آب از آب تکان بخورد ... خیالی نیست ... بگذار مجنون بخوانندم ... قسم می خورم که آمدنت نزدیک است


به زودی می بینمتون