سرتون رو درد نیارم...
نمی خوام دیگه داستان رو با اون جزئیاتی که می نوشتم ادامه بدم ...
فقط می خوام بگم که چرا ازش خسته شدم..
می خوام بگم چند مرده حلاج بود..
یادته احمد؟
یادته عادتت شده بود که هر وقت سر یه چیزی بحثمون می شد در رو باز کنی و من رو از خونه ای که توی اون غربت قرار بود مامن من و تو باشه، بندازی بیرون؟ یادته؟ شبای سرد زمستون یادته؟ ساعت 3 نصف شب... تاریکی .. سرما ... یادته حتی نذاشتی روسری و کاپشنم رو بردارم؟
خدایا .. اون لحظه های وحشتناک از همه زندگی نا امید بودم .. می دونم تو یادته ... می دونم یادته وقتی تو اون سرما به ماه خیره می شدم و تو دلم فریاد می زدم و ازت می پرسیدم که کجایی؟؟ می پرسیدم چرا به دادم نمی رسی؟؟ .. یادمه .. یادته ... یادته که تنها دلیل شکایت نکردنم به پلیس این بود که فکر می کردم می تونم همه چیزو درست کنم...
همه اون روزا رو یادته ...
تو دادگاه کتمان کرد .. اما تو یادته ... تو بودی اون موقع هایی که تو اوج عصبانیت (که دلیلش می تونست تنها از شسته نشدن ظرف ها یا گرفته بودن دل من شروع بشه)، وقتی زورش صد برابر اونی که بود می شد، دستهاشو دور گردنم حلقه می کرد و انقدر فشار میداد که عجز رو تو چشمای من ببینه و مطمئن بشه که می فهمم که اگه بخواد می تونه زندگی رو ازم بگیره ... و بعدش ول می کرد..
هنوز یاد اون آخرین دفعه که میفتم چشمام پر اشک می شه ... اون باری که می دونستم کاری ازم ساخته نیست و زورم بهش نمی رسه .. اون باری که فقط چند ثانیه با دست کشیدن از این دنیا فاصله داشتم و تمام زندگیم از جلوی چشمام مثل برق گذشت و با خیره شدن به صورت خشن و رگهای ورم کرده صورت کسی که خانواده ام من رو به دستش سپرده بود و اون داشت با دستای "مهربونش" پایان زندگیم رو ترسیم می کرد، قطره اشکی در آخرین لحظه بین اون سکوت مرگبار از گوشه چشمی که در انتظار ذره ای مردانگی و انسانیت رو به سیاهی می رفت، چکیده بود و هیچ وقت نفهمیدم که اون لحظه آیا اون اشک جونم رو نجات داد یا ترس از جنایت اونی که هنوز هم دوستش داشتم و تنها سوالی که ازش داشتم این بود که:"چرا؟ آخه حیف نیست؟"
آره می دونم شنیدنش هم وحشتناکه ... اما اون آقای دکتری که استاد دانشگاه شده و احتمالا همه سر و دست می شکنند که باهاش درس بردارند و به خاطر کارش ازش تجلیل هم ممکنه بشه ... همونی که تو جامعه یه آدم نرم و دموکرات و مدافع حقوق زن هاست ... همون هیولاییه که داشت زنش رو .. یه موجود لبریز از عشق به اون زندگی پوچ و واهی رو ... یه آدمی که با حماقت تمام تا آخرین لحظه خوبیهاش رو باور داشت و بهش وفادار مونده بود و به همین خاطر هم بود که توی دادگاه سعی کرده بود بهش انگ خیانت بچسبونه رو.. یه آدمی که هر چقدر هم که توی زندگی زناشویی ناوارد بود اما حقش اینهمه بی حرمتی و شکنجه نبود رو .. از صحنه روزگار محو کنه ...
جالب اینجاست که بدترین چیزی که به ذهن همه خطور می کنه، دست بزن داشتن مرده ... خدا ازش بگذره ... شایدم نگذره ... نمی دونم ... اما همه جور هنری داشت .. و از این یکی هم بی بهره نبود ... گاهی دعا می کنم شب ها که می خواد بخوابه یادش بیفته که روز بعد از یکی از اون دعواهای کذایی وقتی رد عصبانیت هاش رو به چشم خودش دید چقدر حالش بد شد و گریه کرد ... اما چه فایده ...
می دونی احمد ... خیلی وقته دیگه بهت فکر نمی کنم .. اینا رو نوشتم چون به بچه ها قول داده بودم که می نویسم ... نمی دونم اینایی که الان نوشتم به چه درد می خورند اما می دونم که بعضی ها به ذات پلیدی که در درون تو و پشت اون نقاب فریبنده نهفته است، اصلا آگاه نیستند.. خیلی دلم می خواد که اونا یه روز این ها رو بخونند ... همه همونهایی که سر تو قسم می خورند ... همه همون هایی که وقتی فهمیدن من دارم از تو جدا می شم دست و پا زدن تا بفهمن "چرا؟؟؟؟" ... همه همونایی که نمی دونم اونا به تو گفتن یا تو به اونا، که من خاطرخواه کس دیگه ای شدم و دلیل جدا شدنم از تو پیوستن به اون آدمه ... دلم می خواد بدونم الان که دو سال و 4 ماه و یک روزه که دیگه سعادت زندگی کردن با دل پاک من رو نداری، و نزدیک دو سال و 1 ماهه که خودت ازدواج کردی ... روت میشه تو چشمای "حقیقت " نگاه کنی؟
آره ... اسم رقیبی که باعث شد تو رو از روزهای با ارزش زندگیم بیرون بندازم و تنهایی رو انتخاب کنم، "عزت نفس" بود و "انسانیت". اون رو به تو ترجیح دادم چون خیلی با مرام تر از آدم "بی خدایی" مثل تو بود که اگه نماز صبح خواب می موند، تا شب خودش رو نفرین می کرد و اگه دست روی زنش بلند می کرد، آیه قرآن رو میاورد که:"وضربوهن..."
حالم از دین مآب هایی مثل تو به هم می خوره ... متنفرم از اون دینی که شما دارید که هروقت به نفعتون باشه بهترین سوء استفاده رو بلدید حتی از آیات قرآن بکنید ... درود به اون اسلامی که اومد تا دماغ شما از خدا بی خبرها رو به خاک بماله ... تو و امثال تو همین امروز، با داشتن مدرک دکترا در یک دست، قادرید با دست دیگه تون پرچم جاهلیت رو تا ابد برافراشته نگه دارید.
نفرینت نمی کنم ... چون معتقدم که خداوند دنیا رو بر اصولی آفریده که ضامن اجرای عدالت هستند ... اما اگر جای تو بودم در تک تک ثانیه های باقی مانده از عمر به خاطر روزهایی که بر همسرم گذراندم، از خداوند طلب عفو می کردم و از ترس از عاقبت سرکشی هایی که کردم خواب به چشم هام نمیومد.
خیلی صبر کردم که آدم بشی ... صبرم برای اجرای عدالت هم زیاده...
و من الله التوفیق