ترخیص "جهیزیه کوچک من"
دوستای عزیزم سلام،
اول از همه از اینکه محبت می کنید و دفترچه خاطرات قاطی پاطی من رو می خونید، ازتون صمیمانه ممنونم.![]()
طبق اخباری که از دوستان به گوشم رسیده، بعضی از خوانندگان عزیزی که زحمت مطالعه کاغذپاره های من رو متحمل میشن، به دلایلی از قبیل خجالت و کم حوصلگی و ... برای نوشته ها نظری نمی دن.![]()
بله با شما هستم دوست مهربونی که این همه حوصله در خوندن به خرج می دی و منو شرمنده می کنی! خیلی خیلی مشتاق هستم که نظراتت رو در مورد پست های مختلف بودنم.. این لطف رو از من دریغ نکن!
و اما ادامه....
روزی که رفتیم بار ها رو از فرودگاه تحویل بگیریم، سه تایی سوار ماشین شدیم و از اونجایی که شاه داماد اهل رانندگی نبود و حتی روز عروسی هم من آرزو به دل مونده بودم که خودش رانندگی کنه، آقا داداش ما مسئولیت خطیر رانندگی رو به گردن گرفت!
لازم به ذکر هست که همسر عزیز که در تنظیم "دقیق" برنامه ها ید بسیاااااااااااااار طولایی داشت، از قبل نقشه کشیده بود که همون روز قبل از رفتن به فرودگاه چند قلم جنس بزرگ (به اصطلاح خودمون همون "تیر و تخته") که برای جابجایی احتیاج به ماشین داشت رو بخریم و بذاریم تو ماشین و آخر روز همراه بارهایی که قرار بود تحویل بگیریم، به خونه ببریم.
بعد از طی کردن ۱۵۰ کیلومتر، با هزار بدبختی و پرس و جو بالاخره قسمت freight فرودگاه مربوطه رو پیدا کردیم و سوت زنان رفتیم که مثلا یک الی دو ساعته برگردیم تا به موقع برای تحویل ماشین به شهر خودمون برسیم.
جای همه دوستان خالی! "بسی خیال باطل"...
از این اتاق به اون اتاق می رفتیم و کارهای مقدماتی و اداری ترخیص کالا رو تند و تند انجام می دادیم.
مسئول ترخیص گفت:" لیست کامل اثاثیه رو بنویسید"، گفتم:"من که نمی تونم ریز اساسی که توی این ۳۶۰ کیلو بار هست رو به خاطر بیارم! همه اش ظرف و ظروف و لوازم عادی زندگیه دیگه!" ، گفت:" اینهمه بار همه اش ظرف و ظروفه؟" گفتم:"در واقع لوازم زندگیمونه! ما تازه ازدواج کردیم و یه سری وسایل هم آوردیم که برای زندگیمون ضروریه و می خوایم زندگی رو باهاش شروع کنیم." گفت:"خوب چی هست؟" گفتم:"ظرف، کتاب، لحاف، پتو، رومیزی،لباس،... ما به اینها می گیم جهیزیه که در واقع مثل کادوی ازدواج می مونه از طرف خانواده عروس (راستی الان به ذهنم رسید "کادوی خانواده داماد" چی بود؟؟؟ حتما شاه پسرشون!!!).
اونجا بود که بالاخره طرف دوزاریش افتاد و گفت ما یه قانون داریم که شامل این می شه! و اگر اون قانون در مورد شما صدق کنه، لازم نیست که برای ترخیص بارتون چیزی پرداخت کنید.
خلاصه بعد از کلی زیر و رو کردن قوانین مربوطه، یه قانون پیدا کرد که می گفت اگر وسایل تا دو ماه بعد از تاریخ ازدواج رسمی وارد کشور شده باشه ، مالک از پرداخت هرگونه عوارض یا مالیات معاف است.
از قضا من درست دو ماه و دو روز بعد از ازدواج وسایل رو با خودم وارد اون کشور کرده بودم و از اونجایی که قوانین رو نمی شد مثل ایران با خواهش و التماس دور زد، محکوم به پرداخت وجهی بابت عوارض یا مالیات (نمی دونم درست کدومش!) شدیم.
البته مبلغ برای ۳۶۰ کیلو بار خیلی هم زیاد نبود! حدود ۲۰۰ هزار تومان شد، اما به نظر من ارزش اون همه وسیله که آماده بودنش یه عالمه از دردسر ها و خرید رفتن های خسته کننده در زمستان رو از سرمون باز می کرد، بیش از این حرفها بود... و خوب هم ما توانایی مالیمون بیش از این حرفها بود و هم به هر حال زندگی همه جاش خرج داره!
در همون حین که ما چونه می زدیم که برای اون دو روزی که از دو ماه مجاز گذشته بود تخفیف بگیریم و طرف هیچ جوره تو کتش نمی رفت که قانون رو زیر پا بذاره، آقای همسر ناراحت از این بودن که این اسباب بالاخره همونطور که ایشون ادعا می کردن قبلا هم گفته بودن "دردسر آفرین" شده بود (!!!!) . مدام غر میزد که "من که گفتم لازم نیست زحمت جهیزیه بکشید! اما شما و مامان اصرار داشتین!"...
اصلا متوجه نبود که حالا گیریم این اثاثیه رو نمی آوردیم و این ۴۰۰ فرانک (که ۳ سال پیش ارزشی معادل حدودا ۲۰۰ هزار تومان رو داشت) رو نمی دادیم و خودمون از همینجا تهیه می کردیم، با ۴۰۰ فرانک توی این مملکت مگه می شه اینهمه وسیله خرید؟؟ برای خرید دوباره همه اونها باید حداقل ۲ تا ۳ هزار فرانک هزینه می کردیم!... علاوه بر اون، زحمتی بود که مامان و بابای عزیز من در خرید این ها متحمل شده بودند و سلیقه ای که با ذوق و شوق به خرج داده بودند که نه تنها اون روز، بلکه همیشه نادیده گرفته شد.
موقع چیدن کارتون ها در عقب ماشین ون، همسر خودش مسئولیت این کار رو بدون درنگ به عهده گرفت، که البته فکر می کردم به این دلیل باشه که کار مشکلی بود و نمی خواست زحمتش رو به دوش داداش من بندازه... من هم که به هر چی دست می زدم می گفت:"نه نه نه عزیز! تو دست نزن! سنگینه!! تو برو بشین توی ماشین، هوا سرده! ما می چینیم." داداشم هم می خندید و می گفت:"من اینجا عرقم در اومده، اونوقت هی به اون می گی آی آی خسته می شی!؟؟ چقدر لوسین بابا!".
به هر حال اون روز هرچه بود به خوبی و خوشی گذشت و ما با باری از اسباب خانه و باری سنگین تر از مسئولیتی که بر عهده گرفته بودیم، باز هم خوشحال و شاد و خندان راهی شهر محل اقامت خودمون شدیم.
ما برفتیم و