ترخیص "جهیزیه کوچک من"

دوستای عزیزم سلام،

اول از همه از اینکه محبت می کنید و دفترچه خاطرات قاطی پاطی من رو می خونید، ازتون صمیمانه ممنونم.

طبق اخباری که از دوستان به گوشم رسیده، بعضی از خوانندگان عزیزی که زحمت مطالعه کاغذپاره های من رو متحمل میشن، به دلایلی از قبیل خجالت و کم حوصلگی و ... برای نوشته ها نظری نمی دن.

بله با شما هستم دوست مهربونی که این همه حوصله در خوندن به خرج می دی و منو شرمنده می کنی! خیلی خیلی مشتاق هستم که نظراتت رو در مورد پست های مختلف بودنم.. این لطف رو از من دریغ نکن!

و اما ادامه....

روزی که رفتیم بار ها رو از فرودگاه تحویل بگیریم، سه تایی سوار ماشین شدیم و از اونجایی که شاه داماد اهل رانندگی نبود و حتی روز عروسی هم من آرزو به دل مونده بودم که خودش رانندگی کنه، آقا داداش ما مسئولیت خطیر رانندگی رو به گردن گرفت!

لازم به ذکر هست که همسر عزیز که در تنظیم "دقیق" برنامه ها ید بسیاااااااااااااار طولایی داشت، از قبل نقشه کشیده بود که همون روز قبل از رفتن به فرودگاه چند قلم جنس بزرگ (به اصطلاح خودمون همون "تیر و تخته") که برای جابجایی احتیاج به ماشین داشت رو بخریم و بذاریم تو ماشین و آخر روز همراه بارهایی که قرار بود تحویل بگیریم، به خونه ببریم.

بعد از طی کردن ۱۵۰ کیلومتر، با هزار بدبختی و پرس و جو بالاخره قسمت freight فرودگاه مربوطه رو پیدا کردیم و سوت زنان رفتیم که مثلا یک الی دو ساعته برگردیم تا به موقع برای تحویل ماشین به شهر خودمون برسیم.

جای همه دوستان خالی! "بسی خیال باطل"...

از این اتاق به اون اتاق می رفتیم و کارهای مقدماتی و اداری ترخیص کالا رو تند و تند انجام می دادیم.

مسئول ترخیص گفت:" لیست کامل اثاثیه رو بنویسید"، گفتم:"من که نمی تونم ریز اساسی که توی این ۳۶۰ کیلو بار هست رو به خاطر بیارم! همه اش ظرف و ظروف و لوازم عادی زندگیه دیگه!" ، گفت:" اینهمه بار همه اش ظرف و ظروفه؟" گفتم:"در واقع لوازم زندگیمونه! ما تازه ازدواج کردیم و یه سری وسایل هم آوردیم که برای زندگیمون ضروریه و می خوایم زندگی رو باهاش شروع کنیم." گفت:"خوب چی هست؟" گفتم:"ظرف، کتاب، لحاف، پتو، رومیزی،لباس،... ما به اینها می گیم جهیزیه که در واقع مثل کادوی ازدواج می مونه از طرف خانواده عروس (راستی الان به ذهنم رسید "کادوی خانواده داماد" چی بود؟؟؟ حتما شاه پسرشون!!!).

اونجا بود که بالاخره طرف دوزاریش افتاد و گفت ما یه قانون داریم که شامل این می شه! و اگر اون قانون در مورد شما صدق کنه، لازم نیست که برای ترخیص بارتون چیزی پرداخت کنید.

خلاصه بعد از کلی زیر و رو کردن قوانین مربوطه، یه قانون پیدا کرد که می گفت اگر وسایل تا دو ماه بعد از تاریخ ازدواج رسمی وارد کشور شده باشه ، مالک از پرداخت هرگونه عوارض یا مالیات معاف است.

از قضا من درست دو ماه و دو روز بعد از ازدواج وسایل رو با خودم وارد اون کشور کرده بودم و از اونجایی که قوانین رو نمی شد مثل ایران با خواهش و التماس دور زد، محکوم به پرداخت وجهی بابت عوارض یا مالیات (نمی دونم درست کدومش!) شدیم.

البته مبلغ برای ۳۶۰ کیلو بار خیلی هم زیاد نبود! حدود ۲۰۰ هزار تومان شد، اما به نظر من ارزش اون همه وسیله که آماده بودنش یه عالمه از دردسر ها و خرید رفتن های خسته کننده در زمستان رو از سرمون باز می کرد، بیش از این حرفها بود... و خوب هم ما توانایی مالیمون بیش از این حرفها بود و هم به هر حال زندگی همه جاش خرج داره!

در همون حین که ما چونه می زدیم که برای اون دو روزی که از دو ماه مجاز گذشته بود تخفیف بگیریم و طرف هیچ جوره تو کتش نمی رفت که قانون رو زیر پا بذاره، آقای همسر ناراحت از این بودن که این اسباب بالاخره همونطور که ایشون ادعا می کردن قبلا هم گفته بودن "دردسر آفرین" شده بود (!!!!) . مدام غر میزد که "من که گفتم لازم نیست زحمت جهیزیه بکشید! اما شما و مامان اصرار داشتین!"...

اصلا متوجه نبود که حالا گیریم این اثاثیه رو نمی آوردیم و این ۴۰۰ فرانک (که ۳ سال پیش ارزشی معادل حدودا ۲۰۰ هزار تومان رو داشت) رو نمی دادیم و خودمون از همینجا تهیه می کردیم، با ۴۰۰ فرانک توی این مملکت مگه می شه اینهمه وسیله خرید؟؟ برای خرید دوباره همه اونها باید حداقل ۲ تا ۳ هزار فرانک هزینه می کردیم!... علاوه بر اون، زحمتی بود که مامان و بابای عزیز من در خرید این ها متحمل شده بودند و سلیقه ای که با ذوق و شوق به خرج داده بودند که نه تنها اون روز، بلکه همیشه نادیده گرفته شد.

موقع چیدن کارتون ها در عقب ماشین ون، همسر خودش مسئولیت این کار رو بدون درنگ به عهده گرفت، که البته فکر می کردم به این دلیل باشه که کار مشکلی بود و نمی خواست زحمتش رو به دوش داداش من بندازه... من هم که به هر چی دست می زدم می گفت:"نه نه نه عزیز! تو دست نزن! سنگینه!! تو برو بشین توی ماشین، هوا سرده! ما می چینیم." داداشم هم می خندید و می گفت:"من اینجا عرقم در اومده، اونوقت هی به اون می گی آی آی خسته می شی!؟؟ چقدر لوسین بابا!".

به هر حال اون روز هرچه بود به خوبی و خوشی گذشت و ما با باری از اسباب خانه و باری سنگین تر از مسئولیتی که بر عهده گرفته بودیم، باز هم خوشحال و شاد و خندان راهی شهر محل اقامت خودمون شدیم.


اگر فردایی در کار نباشد...

Sometimes late at night
I lie awake and I watch her sleeping
She's lost in peaceful dreams
So I turn off the lights lay there in the dark
And a thought crosses my mind
If I never wake in the morning
Would she ever doubt the way I feel
About her in my heart

If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face this world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

Cause I've lost loved ones in my life
Who never knew how much I loved them Now I live with the regret
That my true feelings for them never were revealed
So I made a promise to myself
To say each day how much she means to me
And avoid that circumstance
Where there's no second chance to tell her how I feel


If tomorrow never comes
Will she know how much I loved her
Did I try in every way to show her every day
That she's my only one
And if my time on earth were through
And she must face this world without me
Is the love I gave her in the past
Gonna be enough to last
If tomorrow never comes

So tell that someone that you love
Just what you're thinking of
If tomorrow never comes

( your can now play and enjoy the song ! it's really one of my favorites)

این موضوع کوتاهی که می خوام مطرح کنم در ترتیب دیگر فصل هایی از زندگی من (که تا اینجا عنوان شده) نمی گنجه! این جریان مربوط می شه به سال آخر "زندگی مشترکمون"...

یه روز از اون روزایی که غذای تازه براش درست کردم و بردم دانشگاه که با هم بخوریم تا خودم هم از تنهایی در بیام،دو قسمت اول ترانه بالا رو روی یه تیکه کاغذ نوشتم و چسبوندم روی در ظرف غذاش تا ببیندش و حس قلبی همسرش در اون لحظه رو با اون کلمات لمس کنه...

هیچ وقت یادم نمی ره که گفت: "خوب چرا سعی نمی کنی بهم نشون بدی که دوستم داری؟ "

با تعجب و در حالی که لبخند روی لبام خشک شده بود، گفتم:"خوب نوشتن خود این مگه معنی ای جز این داره؟"

گفت:"یعنی هر کاری از دستت می اومده انجام دادی؟..."

نمی دونم... حد اقل اون روز فکر می کردم با بردن غذای گرم و تازه به محل کارش و بودن در کنارش و نوشتن یه یادداشت آکنده از محبت خالصانه براش، تا جایی که اون روز اجازه می داده بهش به زبون "نشانه ها" گفتم که "دوستت دارم"...

کی می تونست فکرش رو بکنه که شاید دیگه اون احساس عمیقی که نویسنده اصلی اون جملات بود، از اون به بعد دچار سر درگمی و مرگ تدریجی بشه؟...

"کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق

تا دمی چند که ماندست غنیمت شمرند"

قربون حواس جمع!

 

کریستمس ۲۰۰۶ رو مهمون همون "خونه" ۱۸ متری بودیم.

گاهی شب ها موقعی که از دانشگاه بر می گشت می رفتیم توی شهر (آخه دانشگاه و محل اقامت ما در حومه شهر بود) و حتی اگر مغازه ها بسته بودن از تماشا کردن ویترینهای رنگ و وارنگی که حال و هوای عید به خودش گرفته بود، "در کنار هم" لذت می بردیم.

شب های تعطیل، توی شهر خیلی شلوغ بود و همه جا پر از آدم های جور واجور بود که شور و شعف کریستمس به همه شون انگار ذوق زندگی بخشیده بود. انگار همه آدم ها منتظر بهانه هستن تا حس خوشبختی کنن. اما روزگار همیشه هم بهانه دستشون نمی ده!

بعد از گذشت چند هفته از رسیدن من، جهیزیه کوچولوم هم رسید. دیگه داشتیم کم کم و به سمت ساختن یه زندگی درست و حسابی قدم بر می داشتیم. برای تحویل گرفتن بار ها باید می رفتیم یه شهر دیگه، برای همین از چند روز قبل ماشین رزرو کردیم تا اون روز به مشکل بر نخوریم. تازه اگر درست یادم باشه من و اون که انقدر سرگرم خوشی های خودمون بودیم که وقتی به خودمون اومدیم به دلیل اینکه اول ماه ژانویه (از اونجایی که خانه ها اول ماه مستاجر عوض می کنند) خیلی ها مثل ما به خونه جدید می رفتند و مینی ون های مناسب اسباب کشی هم مسلما منتظر ما نمی شدند، ما موندیم و قرار رفتن به فرودگاه برای تحویل گرفتن بار و خرید وسایل دیگه و "معذل بی ماشینی"!

از اونجایی هم که داداشم مدت مدیدی بود که در همون شهری که ما بودیم زندگی می کرد و  بیشتر از ما به چم و خم اینطور چیزها وارد بود، باهاش تماس گرفتیم و دست به دامنش شدیم که "ماشین گیر نمیاد! چیکار کنیم؟".

داداش عزیز هم بعد از کلی خندیدن به ریش ما (به قول خودش) "کرکس های عاشق" که از عالم و آدم بی خبر شده بودیم و فقط به خودمون می پرداختیم و حواسمون کاملا از مرحله پرتاب شده بود و در حال حاضر در منطقۀ اوت زمان به سر می بردیم، گفت که چند جا رو می شناسه که سعی می کنه تماس بگیره تا ببینه هنوز برای روزی که ما می خوایم همچین ماشینی دارن یا نه!

نتیجه این شد که بعد از نیم یا یک ساعتی تماس گرفت و گفت که ماشینی موجود هست با فلان مشخصات و بهمان قیمت، می خوایدش یا نه!؟  همسر گرامی هم بعد از کلی بالا و پایین کردن قیمت و تقسیم کردن اون بر مسافت و ضرب کردن در زمان و ... ok رو دادن! خوب بود حالا option دیگه ای موجود نبود و کلی هم باید شاکر خدا و داداشم می شدیم که همین دستمون اومد و برنامه ها همه رو هوا نرفت!

اما در نظر من خوب و جذاب بود که شوهرم عین یه "مرد" حساب همه چیز رو داشت و حواسش جمع زندگیمون بود.

خوشحال بودم از اینکه از این به بعد در همه وقایع زندگی کنارم خواهد بود...

 

رویایی ترین "خانه من"

 

سوییت ۱۸ متری و مبله خوابگاه دانشجویی، شد کلبه آرزوهای من...

هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که رویایی ترین و خاطره انگیز ترین "خانه من" بشه اون سوییت فسقلی که حتی تصور زندگی کردن درش هم برام تا قبل از اون غیر ممکن بود.

چی بگم از اون دوران براتون؟

نمی دونم... شاید همه زندگیها اولش همینطوریه...

صبح ها به زور می رفت دانشگاه! دلش نمی اومد منو تنها بذاره. دلش نمی اومد لحظه هاش رو با درس خوندن پر کنه حال اونکه زندگی مشترکمون بعد از کلی انتظار شروع شده بود.

هر لحظه و همه جا منتظر بود از زبان من خواسته ای بشنوه که اجراء کنه و از اینکه نقش "همسر" رو پذیرفته ذوق بزنه. 

بهم می گفت :

تو که زن نداری که براش چیزای خوشگل خوشگل بخری!  تو که زن نداری و نمی تونی داشته باشی که بفهمی چه عشقی نسبت به این موجود لطیف پیدا می کنی؟ نمی تونی بفهمی که چقدر عاشقتم و دلم می خواد همه چیز رو فدای خوشحالی و خنده تو کنم.. اگه خار به پات بره میمیرم.. اگه گریه کنی دق می کنم.. وای بر من اگه باعث ناراحتیت بشم!...

وقتی معصومانه در آغوشم می گرفت و دستهای سفید و قشنگش رو دو ور صورتم می گذاشت، ناخود آگاه چشم ها رو می بستم و خودم رو به لحظه می سپردم... آرامش اون لحظات رو هیچ وقت فراموش نکردم..

دست های سفید و انگشت های کشیده ای داشت... گاهی حوس می کردم فقط دستهاش رو تو دستم بگیرم و نگاهشون کنم.. در جواب می گفت:" دست های خشن من کجا، دست های ظریف و مهربون تو کجا! هیچوقت به این فکر کردی که خدا چقدر چشمهای رنگیت رو قشنگ آفریده؟... من واقعا به معصومیت نگاهت حسودیم می شه! نمی دونم تو پاداش کدوم کار خیر من بودی؟ خدا با دادن همچین نعمتی به من، شرمنده ام کرد..."

انقدر هیجان داشت که حتی ذره ای فکر نمی کرد شاید زدن این حرفها من رو به اونی که هستم مغرور کنه.. فقط عاشق بود و این هم رسم عاشقای دنیاست که پیوسته مدح یار کنند.

باز هم نمی دونم چرا اما در جواب اینهمه "نیاز" فقط می تونستم "ناز" کنم.

دلم قنج می رفت وقتی می دیدم هر چی ناز کنم و هر چی ازش ناراحت بشم باز هم همیشه هوامو داره و تحمل قهر من رو نداره، بلافاصله میاد از دلم در میاره و عذر خواهی می کنه و ....

من اولین فرزند خانواده بودم و همیشه مثل همه بچه های ارشد "بزرگ" محسوب می شدم. آرزوم بود خودم رو برای شوهرم  (که بر خلاف خواهر و برادرم از من بزرگ تر بود)، لوس کنم و "ناز" کنم و ببینم که اون هم همه آرزوش شاد دیدن منه و در این جهت تلاش می کنه.

هر چی ازش ایراد می گرفتم گوش می داد و متناسب با اون خودش رو تصحیح می کرد. همیشه می گفت "هر چی تو دلته به من بگو! اصلا نمی خوام انتگرال (می دونم زیاد علمی نوشتم اما باور کنید عین اصطلاح خودش بود!!! حالا به مرور به این روند عادت می کنید ) بگیری و حرفهات عنوان نشده بمونه، من دوست دارم برات بهترین همسر باشم، نازنینم! دوست دارم هر چی که همه دارند رو برات فراهم کنم! نمی خوام اجازه بدم ذره ای به زندگی مشترک دیگران غبطه بخوری".

تو همه کار کمکم می کرد! واقعا همه کار! اصلا اجازه نمی داد جایی رو تمیز یا گردگیری کنم! همه اش می گفت:"این وظیفه منه! من که تو رو برای این کارها از خانواده ات جدا نکرده ام! تو اومدی خونه من خانومی کنی! نه کار خونه! تا زمانی که خودم بتونم و وقتش رو داشته باشم اجازه نمی دم تو توی زحمت بیفتی..."

زمستون بود و سرمای بیرون خونه روی پنجره ها بخار نشونده بود. اما توی خونه "بهار" بود. آغاز یه زندگی نمونه.. زندگی ای که فقط گاهی یه چیزای کوچیکش ناراحتم می کرد اما اطمینان داشتم که این به خاطر اختلاف سلیقه و تفاوت محیطی هست که ما هر کدوم درش بزرگ شده بودیم و می دونستم که این ها همه طبیعیه اما "کودک درونم" از این موقعیت ایده آل گاهی برای شیطنت استفاده می کرد. دلش می خواست حالا که به "عشقش" رسیده و شوهرش انقدر با صداقت براش می میره، بچگی کنه تا با "ناز خریدن" همسرش انگار به خودش ثابت کنه که "یکی هست که شیدای من واقعی من باشه و تا آخر دنیا اون مرد خونه من باشه و پشتیبان روح و روان و جسم من و من خانوم خونه اش باشم و آرامش و لطافت و زیبایی زندگی اش".

 

راستش رو بخواید زیاد از شیطنت هام راضی نیستم! .. بهانه می گرفتم، دلتنگی می کردم، سر کوچک ترین چیزی که بهم بر می خورد قهر می کردم، الکی سر یه حرفی که قبول نداشتم یا حس می کردم "منظور داره" گریه می کردم... اما همه اش تو همین مایه ها بود! حقیقتش شما رو نمی دونم اما برای من مثل یه نیاز بود. شاید دوست داشتم مطمئن بشم که دوستم داره. اما همه این سخت گیری ها شاید ۴ یا ۵ ماه بیشتر نبود!

اما می شه همه چیز رو یه طور دیگه هم دید:

خاطرات شیرین و استثنائی اون ۵ ماه اول باعث شد که بتونم بعد از اون در سخت ترین شرایط هم "امید وار باشم" و ادامه بدم،به مدت سه سال... هر چند که هنوزم نمی دونم آیا این امید در نهایت به نفعم شد یا به ضرر...

 

 

یه روز ...

 

شرمنده دوست عزیز...

می دونم منتظر خوندن ادامه داستان "شیرین و غم انگیز" من هستی، اما با ابراز شرمندگی و کسب اجازه از حضور دوست داشتنی شما می خوام امشب رو بر خلاف پست هایی که تا الان نوشتم فقط درد دل کنم.

 

چطوری بگم؟...

ازت صمیمانه می خوام برای اینکه بتونی کمکم کنی، چشمهاتو ببندی.. الان نه! اول مطلب رو کامل بخون بعد!

چشماتو ببند و تصور کن یه روز صبح از خواب بیدار بشی و یک دفعه با وجود ترس وحشتناکی که داری تصمیم بگیری که لا اقل به خودت دیگه دروغ نگی. اون لحظه سخت ترین لحظه عمر آدم هاست! به خصوص اگه خودشون رو تا اون موقع خیلی گول زده باشن!

یه هویی انگار دنیای زیبا و دروغینی که با فیلتر کردن واقعیات زندگیت توی ذهنت ساخته بودی بهت هجوم می آره تا نفست رو ببره! تا بهت بخنده و بگه که چقدر ساده و ابله بودی که با تمام زشتی هاش تحملش کردی و امید داشتی که یه روز بشه همون رنگی که تو دوست داری! صورتی... سرخابی... یاسی .... یا شایدم فقط سفید.

یه روز به خودت بیای و بفهمی که "عشق و گذشت" به کمتر کسی وفا کرده و تو هم استثناء نبودی، هر چند که خیلی دلت می خواست باور کنی که به هزار و یک دلیل "دل خوش کنک"، هستی!

یه روز چشم باز کنی و ببینی که کاش همون آدم مغرور ماه های اول بودی، که حداقل الان انقدر شکسته و بی انگیزه و نا امید نباشی و یه نیمچه اعتماد به نفس و عزت نفس و احترام برات به جا مونده باشه!

فکرش رو بکن که همه اش یه دل داشته باشی و یه روز بفهمی که دلت رو خییییییلی مفت فروختی به کسی که بر خلاف گفته هاش ارزشی برای اون قائل نبود و احترامت رو انداختی زیر دست و پای آدمی که حتی "اعتماد به نفس " رو هم حق تو نمی دونست و اون رو "بی مسئولیتی" تعبیر می کرد...

یه صبح قشنگ تابستون یادت بیاد که چقدر به خاطر احترام "اون" وقایع ناگوار زندگی نوپای خودت رو باز هم به هزار و یک بهانه ریز و درشت از این و اون قایم کردی و ترسیدی "مبادا عزیزانم نگران من بشن!".

یادت بیاد چه روزهایی تا شب و چه شب هایی تا صبح رو فقط با فکر کردن و اشک ریختن آشکار و پنهان، توی غربت و بی کسی سپری کردی و خیال کردی داری برای زندگیت گذشت می کنی و "درست زندگی کردن" رو یاد می گیری..

یادت بیاد که خرس پشمالوت، که الان نمی دونم کجاست و کی بغلش می کنه، تنها کسی بود که ساعت ها با صبوری پای درد دلت می نشست و هیچوقت به هیچ خاطری سرزنشت نمی کرد و انقدر بهت نزدیک بود که صورتش از هجوم اشک های تو خیس می شد، اما همچنان با چشمای مهربون و درشتش بهت خیره می شد و می گفت که "باز هم اگه دلت گرفته حرف بزن!"...

.....

 

حالا اگه تونستی بری توی این حس که ۵ ماه پیش به من دست داد... می تونی بفهمی که دلم چقدر پره.

میتونی بفهمی که می ترسم اگه ازش بگذرم خدای مهربون هم ازش بگذره و همه چیز از یاد روزگار بره.. نه! نگو این خودخواهیه! قرار شد سعی کنی خودتو بذاری جای من!

اگه الان جای اون روز من باشی می تونی بفهمی که چقدر سخته که اشک هات رو کنترل کنی و خودت رو محکم نشون بدی.. دیگه استحکام برای چی؟ با چه انگیزه ای؟ به عشق چی؟

    

 "پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست
دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزار ترین شد   چه دل ازار ترين؟                   
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟
نه همین در غمت این گونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها، دل سنگ"

 

حرف های من تمومی نداره... خدایا تو شاهدی!

بچه ها امشب، الان، که جمعه ساعت ۰۲:۵۰ نصف شبه، دل "دریایی" خیلی گرفته.

براش فقط دعا کنید!

  

آغاز زندگی مشترک "ما"

 

با لاخره روزی که "همیشه" منتظرش بودم فرا رسید.

"همیشه" ها با خودم می گفتم:"اونی که قراره در ادامه راه زندگی همسفر خوب من بشه کیه؟ کجاست؟ الان داره در این لحظه چی کار می کنه؟ به چی فکر می کنه؟ اسمش چیه؟ چند سالشه؟..."

اما فکرش رو هم نمی کردم که جواب این سوال "همیشه" ها، "همیشگی" نباشه!

روز ۲۵ نوامبر ۲۰۰۵ روز آغاز زندگی مشترک ما بود.

به مقصد که رسیدم، قلبم توی فرودگاه داشت با سر و صدای بلندش آبروی این دل ساده رو می برد.

چمدان لبریز از لباس های "خانه پدری" (جدا از اونهایی که با"بار غیر همراه " چند روز قبل از پرواز با عجله زیاد به کمک مامان مهربونم freight کرده بودیم)، به قدری سنگین بود که مجبور شدم از یکی از کارکنان فرودگاه کمک بخوام تا بتونم از روی نوار نقاله بلندش کنم...

 در تمام این مدت "مهربونم" (به نظرم اون روز ها این شایسته ترین لقبی بود که به آقای همسر داده بودم!)  از پشت شیشه قسمت مستقبلین من رو تماشا می کرد و به توصیه دوستانش بالا و پایین می پرید تا من ببینمش... اما من نگاهم رو از آن سمت می دزدیدم. نمی دونم چرا! شاید به این دلیل بود که نمی خواستم اولین نگاه ما به هم بعد از سه ماه دوری، با واسطه باشه! دلم می خواست وقتی نگاهش کنم که هیچ فاصله ای بینمون نباشه! وقتی که بدونم دستهاش اونقدر نزدیکه که می تونه دستهای تنهام رو در آغوش بگیره. شایدم به یه دلیل بی دلیل! یه دلیل بچه گونه! به این دلیل که دوست داشتم حس کنم بدون اینکه حواسم باشه، من رو زیر ذره بین چشمهای عاشقش گذاشته...

وقتی از قسمت "تحویل گرفتن بار" خارج شدم، دیدمش..

ناشیانه و معصومانه کت و شلوار و کراوات و شالش رو سعی کرده بود با هم ست کنه. دقیقا مثل پسرهای منظم  مرتبی که هنوز "خانوم خونه" ای کنارشون نیست که بهشون بگه چی رو با چی بپوشن!

یه دسته گل لاله و یه دسته گل رز دستش بود... اما دیدنی تر و دلنشین تر از اون لبخند پر احساس و چشم های پر اشکش بود که انگار یه دنیا حرف داشت از دلتنگی هاش. توی جمع دوستاش فقط روش شد خیلی رسمی باهام دست بده و حال و احوال کنه و ذستم رو بگیره و تا خود خونه ول نکنه!

توی راه، تو ماشین، در گوشم پچ پچ می کرد و همه همراهان به دوتامون می خندیدن.

از دلتنگی هاش می گفت.. از آینده مون.. از اینکه ما الگوی همه جوونهای دور و برمون خواهیم شد... از اینکه با وجود من در کنارش حتی درخت های بی برگ و بار و خشک زمستانی هم به نظرش چقدر بی نظیر و زیبا می آن. از اینکه چقدر حس خوشبتی می کنه که من رو داره.