کریستمس ۲۰۰۶ رو مهمون همون "خونه" ۱۸ متری بودیم.

گاهی شب ها موقعی که از دانشگاه بر می گشت می رفتیم توی شهر (آخه دانشگاه و محل اقامت ما در حومه شهر بود) و حتی اگر مغازه ها بسته بودن از تماشا کردن ویترینهای رنگ و وارنگی که حال و هوای عید به خودش گرفته بود، "در کنار هم" لذت می بردیم.

شب های تعطیل، توی شهر خیلی شلوغ بود و همه جا پر از آدم های جور واجور بود که شور و شعف کریستمس به همه شون انگار ذوق زندگی بخشیده بود. انگار همه آدم ها منتظر بهانه هستن تا حس خوشبختی کنن. اما روزگار همیشه هم بهانه دستشون نمی ده!

بعد از گذشت چند هفته از رسیدن من، جهیزیه کوچولوم هم رسید. دیگه داشتیم کم کم و به سمت ساختن یه زندگی درست و حسابی قدم بر می داشتیم. برای تحویل گرفتن بار ها باید می رفتیم یه شهر دیگه، برای همین از چند روز قبل ماشین رزرو کردیم تا اون روز به مشکل بر نخوریم. تازه اگر درست یادم باشه من و اون که انقدر سرگرم خوشی های خودمون بودیم که وقتی به خودمون اومدیم به دلیل اینکه اول ماه ژانویه (از اونجایی که خانه ها اول ماه مستاجر عوض می کنند) خیلی ها مثل ما به خونه جدید می رفتند و مینی ون های مناسب اسباب کشی هم مسلما منتظر ما نمی شدند، ما موندیم و قرار رفتن به فرودگاه برای تحویل گرفتن بار و خرید وسایل دیگه و "معذل بی ماشینی"!

از اونجایی هم که داداشم مدت مدیدی بود که در همون شهری که ما بودیم زندگی می کرد و  بیشتر از ما به چم و خم اینطور چیزها وارد بود، باهاش تماس گرفتیم و دست به دامنش شدیم که "ماشین گیر نمیاد! چیکار کنیم؟".

داداش عزیز هم بعد از کلی خندیدن به ریش ما (به قول خودش) "کرکس های عاشق" که از عالم و آدم بی خبر شده بودیم و فقط به خودمون می پرداختیم و حواسمون کاملا از مرحله پرتاب شده بود و در حال حاضر در منطقۀ اوت زمان به سر می بردیم، گفت که چند جا رو می شناسه که سعی می کنه تماس بگیره تا ببینه هنوز برای روزی که ما می خوایم همچین ماشینی دارن یا نه!

نتیجه این شد که بعد از نیم یا یک ساعتی تماس گرفت و گفت که ماشینی موجود هست با فلان مشخصات و بهمان قیمت، می خوایدش یا نه!؟  همسر گرامی هم بعد از کلی بالا و پایین کردن قیمت و تقسیم کردن اون بر مسافت و ضرب کردن در زمان و ... ok رو دادن! خوب بود حالا option دیگه ای موجود نبود و کلی هم باید شاکر خدا و داداشم می شدیم که همین دستمون اومد و برنامه ها همه رو هوا نرفت!

اما در نظر من خوب و جذاب بود که شوهرم عین یه "مرد" حساب همه چیز رو داشت و حواسش جمع زندگیمون بود.

خوشحال بودم از اینکه از این به بعد در همه وقایع زندگی کنارم خواهد بود...