صدای مرا می شنوی؟!...
یه هفته ای می شه حال و هوام عوض شده.
هفتۀ پیش در حین بحث یه بنده خدایی بهم گفت :"تو با شوهرتم همین طوری بودی حتماً! زندگیتم همینطوری خراب کردی!..."
حالا چرا؟ چون داشتم از تبعیضی که اون شخص قائل شده بود شکایت می کردم.
البته پر واضح بود که از روی لج و لجبازی این حرف نسنجیده رو می زنه و اصلاً متوجه نیست که این حرف چه تأثیر وحشتناکی روی من می تونه داشته باشه.
من هم که در طول این 6 ماه که از طلاقم (آزادی!) می گذره، از ناراحتی ها و تنهایی ها و حس های عجیب و غریبی که گه گاهی سراغم میومد کلمه ای به زبون نیاورده بودم و حتی به خاطر خودم هم که شده فقط مثبت اندیشی می کردم و حتی به خاطر این سرنوشت خوشحال و شکرگزارهم بودم، با تکرار شدن این حرف ها در چند ماه اخیر دیگه خونم به جوش اومد و داد و بیداد راه انداختم... نمی دونم چطوری گفتم که طرف خودش متوجه شد که حرف نا مربوطی زده و تا حدی (با اینکه خیلی هم اهل سکوت نیست) کوتاه اومد و این چند روز اخیر همه اش می خواد یه جوری حرف بزنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
امیدوارم از همۀ داد و فریادهای من حداقل این رو فهمیده باشه که "توی این سه سال هیچ کس توی زندگی من نبوده و کمکم نکرده که حالا بخواد تازه بی خبر از خیلی چیزها، از سر لجبازی نمک به زخم تازۀ من بپاشه. بعد سه سال که صدام در نیومد و با امید و نا امیدی همۀ توانایی و سعیم رو به کار گرفتم تا بلکه بتونم یه زندگی معمولی و آرام بسازم، همه گفتن: بیخود صبر کردی! همون بار اول که دست روت بلند کرد باید می شوندیش سر جاش!. انوقت حالا باز من محکوم میشم! ".
آخه یکی نیست به آدما بگه ..... چی بگه اصلاٌ؟ مگه کسی براش مهمه؟ ...
خدایا،
این وسط تنها کسی که شاهد همۀ لحظات سخت و دردناک زندگی من بوده تویی! دیدی که چطوری تمام آزارهای روحی و جسمی که دیدم رو تحمل کردم و با اینکه خیلی وقتها بغض تو گلوم داشت می ترکید به راه حل فکر کردم. کتاب خوندم، مشاوره گرفتم، مقاله خوندم و حتی از تجربیات دیگران تا جایی که می شد استفاده کردم بلکه بشه اون همه رفتار غیر مسئولانۀ مردی رو تحت تاثیر قرار بدم که تا لحظۀ جدایی معتقد بود که دوستم داره اما رفتارش حرفش رو تأیید نمی کرد. آدمی که تا آخرین لحظۀ قبل از اینکه تصمیم قطعی به جدایی بگیرم، دوستش داشتم و نمی تونستم باور کنم که انقدر آسون زندگی پر از نعمت ما داره از هم می پاشه.
هیچ وقت دیگه حاضر نیستم به زندگی با اون آدم برگردم. اما باید اعتراف کنم که تنهایی آسون نیست .. فقط از خدا میخوام این بار کسی به زندگی من پا بگذاره که یه مومن واقعی باشه! و برای مقام زن همانطور که حضرت رسول (ص) فرمودند، احترام قائل باشه. آدمی که مثل یه مرد واقعی پشتیبانم باشه و در کنارش بتونم با کمک گرفتن از تجربیاتم همسری شایسته و مهربان باشم و زیباترین خصوصیت زندگی ما آرامشی باشه که سه سال ارزوی دیدنش رو داشتم.
ما برفتیم و