اولین دیدار با خانوادۀ همسرم (قسمت آخر)





اول: شرمنده که دیر شد!

سپس: سلام

راستش به دوست عزیزی قول داده بودم که ۲ روز پیش مطلب جدیدم رو آپلود کنم اما متاسفانه همون روز مشکل پیش اومد و امکان اتصال به سرور BLOGFA رو نداشتم! دیشب هم تند و تند داشتم می نوشتم که آپ کنم اما از فرط خستگی خوابم برد...

و اما ادامه داستان زندگی مشترک ما...


.... قلبم تالاپ و تولوپ می زد و امیدوار بودم احمد هم مثل من آروم شده باشه و از حرفهایی که زده پشیمون شده باشه و دل من رو پیش پدر و مادرش به دست بیاره.. این تنها چیزی بود که می تونست زخم تازه و عمیقی که روی دلم گذاشته بود رو کمی.. فقط کمی آروم کنه.


در رو که باز کردم انگار کوهی از غصه و ترس رو یهو ریختن رو سرم: در اتاق بسته بود و پدرش هم با اخمهای گره خورده روی مبل نشسته بود. به محض ورود ما از جاش بلند شد و با صدای آروم و بدون مقدمه شروع به بازگو کردن وقایع کرد. عجیب نبود که احمد هم از من تا تونسته بود شکایت کرده بود. اما فرق اون و من این بود که من شکایتش رو به مادر خودش کرده بودم نه به کس و کار خودم. شاید برای همین هم بود که همینطور که پدرش بیشتر و بیشتر تعریف می کرد، کمتر و کمتر باور می کردم که این آدم "احمدِ من" باشه! همون احمدی که روزهای اول ازدواجمون وقتی قرار به تحمل چند ماه دوری شده بود، با چشمهای اشک ریزون قسم می خورد که انقدر دوستم داره که هیچوقت نخواهد تونست نازک تر از گل بهم بگه! و قول داده بود که در مقابل حرف دیگران تا جایی که می تونه ازم حمایت کنه و پشتم رو خالی نکنه (هرچند که همون موقع هم برام عجیب بود که چرا نگفته بود "همیشه".. انگار تازه داشتم مفهوم "تا جایی که بتونم" رو می فهمیدم! در عمل معنی اش چیزی جز "تا جایی که به نفعم با شه" نبود). به گفتۀ پدرش، احمد معتقد بود که من هیچ مسئولیتی رو توی خونه قبول نکرده ام و حتی برای خرید نان و پنیر هم اون رو مجبور میکنم که با هام بیاد.. و کلاٌ اینکه از پس انجام هیچ کاری تنهایی بر نمی آم. انرژی اش رو می گیرم و مدام غر میزنم که چرا من نتونستم درسم رو ادامه بدم...


راست می گفت.. تنها دلخوشی من در ازای ترک کار و خانواده و کشورم این بود که بتونم به درسم ادامه بدم. که متاسفانه نشده بود و هرگز هم نشد تا اینکه چند سال بعد به حکمتش پی بردم. منظورش از اینکه همیشه حتی به خودم هم می گفت که "تو انرژی من رو صفر می کنی" این بود که من مثل خودش موقع خوشحالی به سقف نمی چسبم و شیطنت نمی کنم (چیزی که فکر کنم اکثر آقایون دوست دارند!). اینجا هم تا حدی حق داشت... شخصیت من بسیار جدی بود و نه بلد بودم که مثل اون بزنم به سیم آخر و نه این کار رو دوست داشتم. البته "ذوق مرگ" شدن هم از چیزهایی بود که در طول این زندگی آموختم و همون باعث شده که بتونم الان تا حد خیلی خوبی علی رغم شرایط، خوش باشم! اما از انصاف هم نباید گذشت: من اگر در شادی ها و لحظات خوش اهل جفتک انداختن و "خر کیف" شدن (ببخشید اما مناسب تر از این واژه ای به ذهنم نرسید!) نبودم، در لحظات نا آرامی و غصه و عصبانیت هم اهل آسمون و رسیمون رو به هم بافتن و لج و لجبازی و حرص رو به هر نحو ممکن خالی کردن و رفتارهای نا هنجار دیگه هم نبودم (در صورتیکه که احمد بود!) .. می خوام بگم به نظر من آدمی که در خوشی هاش در ذوق و هیجان زیاده روی کنه، هر چند که ممکنه به نظر دیگران آدم عالی و اجتماعی و سر خوش و ... به نظر بیاد، با یه حقیقت تلخ همزاده! و اون هم بروز همون میزان هیجان در اوقات ناراحتی و نا خوشیه. یا به عبارت دیگه کسی که حتی در خوشی هاش اعتدال داشته باشه، به احتمال قوی همیشه و در همۀ شرایط کمابیش همین مرام رو دنبال می کنه. و اما در مورد مسئولیت های کار ها و خرید خونه و ... در این مورد هم حق تا حد زیادی با اون بود: چون محل زندگی ما مجاور مرکز خرید بود خیلی وقتها به بهانۀ هواخوری دست هم رو می گرفتیم و می رفتیم خرید و این فرصتی بود برای صحبت و لذت بردن از لحظه های سادۀ زندگی! حتی خیلی وقتها خودش این پیشنهاد رو می داد. اما برام خیلی عجیب بود که چیزهایی که خودش هم دلایلش رو می دونست رو چرا گردن من انداخته بود؟ ... آره من خودم بهش گفته بودم که کار خونه رو دوست ندارم! دلیلش هم این بود که همیشه احساس کرده بودم که این کار با وجود وقت و انرژی زیادی که می بره، هیچوقت محسوب نمی شه! و همیشه آقایون منت می گذارند گه "ما از صبح جون کندیم! تو که همش راحت توی خونه نشسته بودی"... قبول دارم که کار بیرون خونۀ مردها واقعاٌ طاقت فرساست، اما به همون میزان هم قدرت و تحمل اونها بیشتره! به هر حال... با شنیدن این جمله از پدر احمد، واقعاٌ حس کردم برای اون آدم حرف "خصوصی و غیر خصوصی" نداره! حرفی که من به عنوان درد دل گفته بودم رو حالا باید از زبان پدرش می شنیدم
.


همۀ حرفها رو شنیدم و با کمال سادگی به بعضی هاش حق دادم اما در برابر بعضی دیگه نظر خودم رو به پدر و مادرش گفتم. نمی دونم چرا اون لحظه (و در تمام لحظات زندگی مشترکمون) با خوش باوری تمام فکر می کردم که همۀ آدم بزرگها با انصاف هستند و همه با رجوع به وجدانشون و از اونجایی که مریض نیستند که با زندگیشون لج داشته باشند، سهم خودشون از اشتباهات رو متقبل می شوند و ... و برای همین هم بود که وظیفۀ انسانی خودم می دونستم که وجدانم رو هشیار و بیدار نگه دارم. در واقع به خیال خام خودم تصور می کردم که فکرِ "داشتن زندگی کامل و آرام" اساسی ترین مشغلۀ ذهنی آدم های تحصیلکرده است. ذهی خیال باطل ...


احمد همچنان در اتاق تاریک روی تخت خوابیده بود و سرش رو زیر پتو برده بود که مبادا خدایی نکرده کسی باهاش حرف بزنه. اما من دلم می خواست زودتر این کابوس تموم بشه و تنها آرزوی دست نیافتنیم این بود که کاش هیچ وقت همچین آبروریزی ای نشده بود.


توی همون تاریکی کنارش نشستم و دست رو پتو کشیدم. بهش گفتم:" عزیز بسه دیگه. زشته! مامانت اینا غصه می خورند." در جواب من دستم رو پس می زد و وول می خورد. هر چی می گفتم به خرجش نمیرفت.. بعد از چند دقیقه اصرار، مثل شیر درنده از جاش بلند شد و کارت اعتباری مشترکمون رو از توی کیف من برداشت و در حالی که عصبانیت از چشمهاش می بارید با صدایی که فکر کنم دلیل بلند بودنش بیشتر رسوندن حرفش به گوش دیگران بود تا عصبانیت، گفت:" من هم بلیط می گیرم و با مامان اینا می رم ایران! می رم مشهد تا از شرّ تو راحت بشم.. تو هم همینجا می مونی تا قدر عافیت بدونی". بعد هم پتو و بالشتش رو زد زیر بغلش و رفت تو راهرو کنار آشپزخونه روی زمین خوابید و باز پتو رو روی سرش کشید!!!!


"با مامان و بابام میرم ایران"... خنده دار بود! باورم نمی شد که این آدم که عین دختر ها داره قهر می کنه و جیغ و ویغ راه انداخته "شوهر" من باشه! افتضاح بود.. افتضاح!!!


به هزار بدبختی و در حالی که از شدت غصه و حس بی پناهی به غلط کردن افتاده بودم، از یه طرف به مامانش که داشت از غصۀ دعوای ما و حرکات احمد جوش می زد، اطمینان می دادم که حل می شه و از طرف دیگه به احمد یواشکی التماس می کردم که دست از این مسخره بازی ها برداره. بالاخره بعد از خواهش های من، آقا بلند شد و اومد توی اتاق خودمون و خوابید روی تخت. اما هنوز هم کوتاه نیومده بود. تازه حس پیروزمندی کرده بود و می خواست ضربۀ نهایی رو بزنه.


مامانش کنارمون نشسته بود و نصیحتمون می کرد و از طرفی هم بهمون اطمینان می داد که "زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند" که یه دفعه یادم نیست چی شد که سر درد و دل احمد با مامانش باز شد.... چشمتون روز بد نبینه... تمام حرفهای نا مربوطی که از زمان عقدِ ما براش عقده شده بود رو ریخت بیرون:

... از اینکه پدر و مادر من مجبورش کرده بودن که عکاس و فیلم بردار بیاره و ماشین عروس گل بزنه (حال اونکه من دقیق یادم بود که مامان من بهش گفت:" ما می خوایم مراسم نامزدی رو تکمیل بگیریم، شما هم خودتون تصمیم بگیرید که توی مشهد عروسی بگیرید یا نه. ما اصلا اجباری نداریم.اگر هم می خواید عکاس و فیلم بردار بیارید، می تونید همین الان که ما داریم یه عقد مفصل می گیریم بیارید که اگر نخواستید عروسی بگیرید هم عکس و فیلمتون رو داشته باشید)

.... از اینکه من خونواده ام رو توی سرش زده بودن و مادرم پز کس و کارش رو به اون داده.... (حال اونکه هر کسی که ما رو می شناسه می گه شما ها چرا اصلا نشون نمی دید که چه کمالاتی دارید!!! این باعث می شه مردم خودشون رو براتون بگیرند!) .... خلاصه سرتون رو درد نیارم، سرش رو گذاشت تو دامن مامانش و های های شروع به گریه کرد، مامانش هم که از همه جا بی خبر بود و با اینکه اصرار می کرد که به احمد بفهمونه که پدر و مادر همسرش آدمهای مهربون و خوبی هستن... دلش هم به حال پسرش سوخته بود و سرش رو توی بغلش گرفته بود و نوازشش می کرد و پا به پاش اشک می ریخت و حتی در آخر به من متذکر شد که:" گناه داره بچه ام!! اذیتش نکنین!!"..


اون شب از بیاد ماندنی تربن خاطراتم شد.... هرچقدر هم که تلاش کنم نخواهم تونست میزان سرخوردگی و غصه و حس تنهایی عمیق و نا تمامم در اون شب و شبهای دیگه ای که اگر عمری باشه براتون تعریف خواهم کرد رو براتون توصیف کنم.. برای اولین بار به معنای واقعیِ کلمه حس کردم که وقتی از آدم بی پناهی صحبت می کنند که تنها یاورش خداست.. یعنی چه.


این تاپیک تموم شد. انشاالله در تاپیک بعدی به داستان دیگری خواهم پرداخت. می دونم که من کوتاهی می کنم و دیر به دیر می نویسم اما خواهشم از شما دوستان عزیز و وفادارم اینه که اگر می تونید این وبلاگ رو به دوستانتون معرفی کنید یا اگر وبلاگ دارید لینک بدید تا دیگران هم از تجربیات من تجربه کسب کنند، باشد که اشتباهات من رو تکرار نکنند.


بالاخره اومدم






سلام دوستان عزیزم،

با عرض شرمندگی زیاد... به خدا این دفعه دیگه من می خواستم زودتر بیام اما نمی دونم چرا نمی شد به blogfa وارد شد!!! همه اش می نوشت Service Unavailable...

خلاصه الان هم به فکر این بودم که اسباب و اثاثیه ام رو جمع کنم و برم یه سایت دیگه! شاید هم به زودی این کار رو بکنم چون حوصلۀ منت کشی ندارم!

ممنووووووووووووووون از همه که باز هم با وجود نبودن مطلب جدید سر می زدید به وبلاگ من و من رو شرمنده کردید. به زودی انشاالله از خجالتتون در خواهم آمد.

دوستدار همگی شما

دریایی

--