باهات می آم ... تا هرجا بگی!
چند وقتی از دعوای تاریخی ما می گذشت و پدر و مادر احمد هم برگشته بودند مشهد.
صحبت منتقل شدن آزمایشگاه احمد به یه شهر دیگه قوت گرفته بود و بقیۀ دانشجوها همگی دنبال خونه یا سوئیت در شهر جدید می گشتند و ما هنوز به امید اینکه بشه آزمایشگاه جدیدی پیدا کرد و جابجا نشد، محکم سر جامون وایستاده بودیم و به هیچ وجه به فکر اسباب کشی جدید به شهر دیگه ای نبودیم چون تازه 6 ماه بود که به این خونه اونده بودیم و فکر pack کردن همۀ اسباب و اثاثیه و کامیون گرفتن و سه ساعت رانندگی (من و احمد هم که رانندگی نمی کردیم!)، حالم رو می گرفت.
تا می تونستم به احمد اصرار می کردم که یه کاری بکنه تا زندگی مون رو در اون شهر از دست ندیم! بیشترین چیزی که من رو می ترسوند تنها شدن در اون شهر و مسلط نبودن به زبان رایجش بود. حتی نمی خواستم لحظه ای هم که شده تصور کنم که برم و زبان جدید یاد بگیرم و به سطح خوبی برسونمش تا بتونم برای apply کردن برای دانشگاه و ادامۀ تحصیل اقدام کنم و .... اوووووه خودش می شد حداقل 2 سال! نه عمر من تا اون موقع یه عالمه تلف می شد!
دوستان احمد هم که از عدم رضایت من برای رفتن اطلاع داشتند، مدام بهش می گفتند که اگر بخواد می تونه یه position دیگه پیدا کنه و همینجا بمونه. اما احمد، طوری که من بعدها فهمیدم، از هرگونه کار غیر معمول گریزان بود.. نمی دونم خجالت می کشید یا می ترسید یا عرضه اش رو نداشت... به هر حال فقط می گفت که:" نمی شه! بده! استاد فوق لیسانس ام من رو به این آزمایشگاه معرفی کرده. اگه الان بذارم برم بده! نظرشون راجع به ایرانی ها بد می شه" (!!!!!!!). و کلی از این حرفهای بی منطق که کم کم باعث شد من احساس کنم که یه چیزای توی زندگی برای احمد مهمتر از من هست.
دوست نداشتم برم جایی که تنهایی بهترین دوستم بشه.. جایی که حتی داداشم هم دیگه فقط هر دو-سه ماه یه بار بتونه سری از ما بزنه. جایی که حتی یه دوست ایرانی هم نداشته باشم. یه دوست صمیمی. جایی که کاملا غریب باشم. بیشتر از اینی که بودم!
بعدها احمد این عقیده رو پیدا کرد که من کلا آدم گوشه گیر و افسرده ای هستم. خودم و اطرافیانم اصلا این حرف رو قبول نداریم. اما منکر این هم نیستم که وقتی احساس می کردم دنیای بین من و احمد دنیای آشفته و نا آرامیه، بی اختیار در اعماق گودال تنهایی خودم سقوط می کردم و حوصلۀ هیچ کس رو نداشتم چون نمی تونستم وانمود کنم که خوشحالم و همه چیز ok و عالیه! همیشه مطمئن بودم که اگر همسرم من رو واقعاً دوست داشته باشه و اولویتش راحتی و خوشحالی من باشه (این حرف رو از رو خودخواهی نمی زنم! اگه جای من بودید و رفتار تبعیض آمیز احمد رو می دیدید و میفهمیدید که قهر کردنش با من در حضور خانواده اش و یا دوستانش چه صدمۀ جبران ناپذیری به من می زد، منظورم رو از "اولویت" متوجه می شدید)، حاضر هستم باهاش تا آخر دنیا برم و همه جور شرایط سخت رو برای پیشرفتش تحمل کنم. اما وقتی اونی که قرار بوده "یارترین" باشه پشت آدم رو از روی لجبازی و بچگی خالی می کنه، دیگه دل آدم به کدوم محبت و عشق خوش باشه؟
خیلی از اوقات یاد این شعر می افتم که هیچوقت اسم شاعرش رو هم بلد نبودم:
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزارترین شد، چه دل آزارترین
یه روز احمد از دانشگاه زنگ زد و در حالی که حسابی مستاصل شده بود می گفت:"همه دارند دنبال خونه می گردند و اسباب هاشون رو جمع می کنند... ما نشستیم به امید اینکه بلکه یه معجزه ای بشه و ما مجبور نشیم بریم!!!! بسکه تو گفتی من هم از همه کارها عقب موندم. برای اینکه به حرف تو گوش بدم هیچ کاری نکردم... آخه یعنی چی؟ من چاره دیگه ای ندارم! تو از زمان خواستگاری اعصاب منو و خودتو خورد کردی بابت این جابجایی... همۀ زنها همه جا با شوهرهاشون می رن اونوقت تو از همون اول گفتی که جابجا نشیم...."
خلاصه همه این حرفها باعث شد که دلم به حالش بسوزه و فکر کنم که شاید حق با اونه و خوب انتخابی نداره و من نباید بهش فشار بیارم. اما همیشه از اینکه مجبور شدم بالاخره کاری رو که نمی خواستم انجام بدم، ناراحت بودم و همیشه حس کردم اگر کمی برام ارزش قائل بود به عوض سرکوفت زدن و مقایسه با آدمهای دیگه (که اونها هم به جای جاش ضعف های خودشون رو دارن) کاری می کرد که من هم کمتر تحت فشار باشم و روحیه ام از اینکه هم کار نمی تونستم بکنم و هم موقعیت درس خوندن برام جور نشد انقدر داغون نشه... به خصوص که با کار کردن یا درس خوندن می خواستم بهش ثابت کنم که آدم ارزشمندی هستم و ... و خیلی چیزهای دیگه که بعدها هم به رخم کشید....
ادامه دارد ....
ما برفتیم و