"گویند سنگ لعل شود در مقام صبر"
اومدم تا این بار یه کم دیگه درد دل کنم. خیلی عجیبه اما انگار اینجا با خودم هم راحت ترم!
همین که روی لینک "پست مطلب جدید" کلیک کردم، یه هو ناخودآگاه حس کردم چقدر خوشبختم که می تونم بنویسم!!!!
تا حالا به این فکر نکرده بودم که همین نوشتن ها اگر بار افکار سنگین و خودجوش این روزهای من رو سبک می کنه، اصل اصلش بر می گرده به این که سواد دارم... آره می دونم خنده داره! اما واقعاً دور از واقعیت نیست!
خدا جونم... همین جا قبل از اینکه شروع به گله و شکایت از روزگار بکنم، باید شکر این نعمت بزرگ و هزاران نعمت بزرگ دیگه که بدون حساب بهم عطا کردی رو به جا بیارم... هرچند که نمی دونم چطور باید این کار رو کرد. اما همین قدر که این نکتۀ به این کوچیکی الان توی ذهنم جرقه زد و باعث شد دوباره یاد مهربونی های تو بیفتم، برام کفایت می کنه.
خدایا امروز هم روی صحبتم با توست...
تو همون خدایی هستی که نمی دونم چطوری اما به طرفة العينی در عرض یک سال من رو به اینجا رسوندی که گاهی خودم هم خودم رو دیگه نمی شناسم. خدایا یادم نرفته و امید دارم که هیچگاه از یادم نره که با روزهای سخت و اشک آلود زندگی خالی از امید من چه کردی! خدایا تو تنها رفیق لحظات تنهایی من بودی و هستی و من چقدر ساده بودم که فکر می کردم فریادهای خاموش من رو نمی شنوی... خدای بزرگ هنوز هم یادآوری اون لحظات مثل خنجری روحم رو میدره و هنوز و همیشه باید یادم باشه که آیندۀ من هم به دست همون خداست. خدایا ... تو به من یه فرصت دادی تا دوباره روی خیلی چیزها فکر کنم، فرصت اینکه سعی کنم بهتر باشم، صبورتر باشم، مهربانتر باشم... خیلی از وقتها با اتکا به ارادۀ خودم و امید به کمک تو این روزها دارم سعی می کنم خودم رو زیر ذره بین بگذارم. نه به این معنا که بخوام به خودم سخت بگیرم! چراکه به اندازۀ کافی تأثیرات سوء سخت گیری رو دیدم... اما به این معنا که یاد بگیرم خیلی بیشتر از پیش با زندگی دوست باشم! ازش لذت ببرم و کاری کنم که دیگران هم بیش از پیش از بودن با من لذت ببرن. این فرصت آسون به دست نیومد. من آدم سخت گیری بودم، درسته! نه به اندازۀ احمد اما به اندازۀ خودم دنبال ایده آل بودن زندگی بودم! ولی حالا دارم یاد می گیرم که ایده آل بودنش اونقدرها مهم نیست که لذت بردن ازش مهمه!
ممنونم که همۀ اینها رو یادم دادی... باز هم منو سر کلاس درست بنشون... اما امتحان سخت نگیر!
یه بار بس بود باور کن!!!!!!
اما خداجون....
یه چیز کم دارم این وسط... صبر! نمی دونم چرا با این همه محبت و لطفی که بهم داشتی باز هم از این می ترسم که در آینده به چبزهایی که می خوام نرسم. چیز زیادی نمی خوام! یعنی چیزی که می خوام غیر منطقی نیست! من هم دوست دارم یه زندگی شیرین رو در کنار یه آدم خوب تجربه کنم. من هم دلم می خواد نعمت فرزند داشتن قسمتم بشه و از همه مهمتر بتونم انسان خوب و همسر معقول و مادر دلسوزی باشم. لطفاٌ ازم نخواه که بپذیرم که زندگیم به همین منوال بگذره و روزی به پایان خودش برسه! مگر نمی گی "بخوانید مرا تا استجابت کنم شما را" ؟ من این خواسته رو هر شب بعد نماز تکرار می کنم.. و شاید هر لحظه امیدش رو در دلم تقویت می کنم! هرچند که سخته... اما ایمان دارم که اگر واقعاً چیزی رو ازت بخواهیم، ازمون دریغ نمی کنی.
نترس! نه مثل دختر بچه ها عاشق شدم و نه صرفاً از روی عادت و تنهایی این تقاضا رو مطرح کردم! اما قبول کن که مثل لب تشنه ای تا دم چشمه رفتم و هر چند با کوله باری از تجربه، اما تشنه بر گشتم! من به چشم خودم خوشبختی رو دیدم اما دستم کوتاه بود، شاید هم اون کمی دور بود! به هر حال به هم نرسیدیم. اما تقریباً مطمئنم که توانایی این رو داشتم که "خوشبختی" رو مال خود کنم، اما مشکل اینجا بود که طرف مقابلم انگار اولویتش چیز دیگه ای بود! یا شاید هم اون خوشبخت بود!!
از اونجایی که یکی از تصمیم های مهمم اینه که سعی کنم "نیمۀ پر لیوان رو ببینم" و "انرژی مثبت" بپراکنم، شاید درستش این باشه که بگم: مثل لب تشنه ای تا دم چشمه رفتم و هر چند تشنه اما با کوله باری از تجربه بر گشتم.
خدایا ... حرف آخر پستم رو اینجا می زنم و می رم :
حالم بد می شه از آدمهایی که فکر می کنن اگر کسی که در ازدواجش شکست خورده دوست داره دوباره ازدواج کنه و این رو به زبون میاره، آدم سنگین و رنگینی نیست. فقط ازت می خوام هیچ وقت در شرایط مشابه قرارشون ندی برای اینکه بفهمند که چقدر کج می فهمیدند...
ما برفتیم و