پسرک با لبخندی که تا بناگوشش باز شده بود و دندونهای یکی در میون افتاده اش رو به نمایش می گذاشت، دستی به یقه پیراهن مشکی ای کشید که بعد از کلی چک و چونه زدن با مامانش، که معتقد بود "خدا خوشش نمیاد بچه ها رنگ مشکی تنشون کنن"، تونسته بود بدست بیاره. خواهرش که تونسته بود برای اولین بار از سال قبل به همراه بزرگترها به مراسم شب قدر بیا، دستی به پارچه پیراهن کشید و با گرفتن قیافه ای متفکرانه و در حالی که پچ پچ می کرد گفت: "جنس روسری من بهتره!"... و با دست های توپولیش چتریهای خرمایی رنگش رو، که از به عمد ازجلوی روسری مشکی اش بیرون داده بود، مرتب کرد...

مادر بی اعتنا به محاوره شیرین بچه ها، غرق در افکار خودش بود و زیر لب چیزی زمزمه می کرد.هر از چند گاهی انگار که داغ دلش تازه شده باشه اشکی می ریخت و دستهاش رو بلند می کرد و "آمین" می گفت... تکان های شانه زنی قوی هیکل که با صدای بلند گریه می کرد، گاه مادر را از حال و هوایی که درش بود بیرون می کشید...

تنها فکر و ذکر زن پسر بزرگش بود که اونطور که خانواده می خواست سر به راه نشده بود و با سهل انگاری ها و شیطنت هاش برای همه دردسر درست می کرد. سر شب در جواب مادرش که با چشمان گریون دم در بازداشتگاه ازش پرسیده بود "تا کی می خوای آبروی ما رو تو محل ببری؟"، گفته بود:"..برو خونه"... مادر هم که دیگه از اینهمه بی فکری عاصی شده بود نظر کرده بود حلوا درست کنه و بین روزه دارهای مجلس شب قدر پخش کنه، بلکه خدا گره از کار خونواده اش باز کنه و سر این جوون رو به راه بیاره... گریه های بی امونش اما دختری رو بهت زده کرده بود...

دخترک که چند روز قبل نتیجه قبولی کنکورسراسری به دستش رسیده بود و تنها آرزوش رسیدن ماه مهر بود تا بتونه به دانشگاه بره، خواسته دیگه ای نداشت. هر وقت یاد این اتفاق شیرین می افتاد بی اختیار می خندید و دستهاش رو با خوشحالی به هم می مالید و از ذوق چشمهاش برق می زد. اما زیر چشمی مواظب مادر بزرگش بود که هر وقت اون رو در این حالت می دید چشم غره ای بهش می رفت تا متوجهش کنه که اینجا جای خندیدن نیست...

مادر بزرگ دونه های تسبیح رو پشت سر هم می غلتوند و برای شوهر پیرش دعا می کرد و بچه هاش.. اون هیچوقت برای خودش دعا نکرده بود. اصلا انگار نمی دونست که می شه آدم برای خودش هم دعا کنه. اعتقادش این بود که "دعا در حق غیر زودتر مستجاب می شه"....

التماس دعا

دریایی