روز ها پشت سر هم می گذشت و فرصت ما برای پیدا کردن خونه برای منتقل شدن به شهر جدید کمتر و کمتر میشد.
همه بچه های آزمایشگاه باور داشتند که مجبور به جابجایی هستند و به همین دلیل هم اکثرشون (بالاخص مجردها) خونه یا اتاقی در شهر جدید پیدا کرده بودند و بر عکس ما آماده سفر بودند.
کار ما شده بود سایت های "خانه یابی" رو زیر و رو کردن و قرار بازدید تلفنی گذاشتن با آدمهایی که زبونشون رو تقریبا نمی فهمیدیم و به هر بدبختی شده باید روز و ساعت بازدید از خونه رو به دقت دقیقه با قرار ملاقات های دیگه ای که با موجرهای دیگه گذاشته بودیم تنظیم می کردیم. بماند که شهر و طریقه حمل و نقل از این خونه به اون خونه برامون کاملا نا آشنا بود و این شاید بزرگترین مشکل بعد از بلد نبودن زبان محلی اون شهر بود!!
 تا اون موقع هنوز احمد روش نمیشد به من بگه که کارهای بیرون خونه رو هم کامل دست بگیرم و سعی می کرد کج دار و مریض تا جایی که می تونست انجام بده. من هم برای اینکه عادتش ندم که اینطور کارها رو هم از من انتظار داشته باشه، به روی خودم نمی آوردم و بلد نبودن زبان رو بهانه می کردم تا برای کل روزم برنامه تعیین نکنه! به خصوص اینکه می دونستم انتظار داره همه چیز رو به روش خودش (کاملا وسواس گونه و بی ایراد) تحویل بدم. همینجا اضافه کنم که درست انجام دادن کار بسیار ارزشمنده اما به نظر من اونقدری ارزش نداره که آدم به خاطرش روح و روان همسرش رو دچار ترس و تشویش کنه!!

یه روز سارا، که از دوستای بسیار خوب بچگی هام بود و در شهر محل اقامت ما دانشجو بود و اگه یادتون باشه در روزهای پر ماجرای اسباب کشی هم به همراه داداشم نیما خیلی کمکمون کردم بود، خونه ما بود و چونه زدن تلفنی من با احمد رو سر اینکه نمی خواستم برای قرار ملاقات گذاشتن با مالک خونه ای که می خواستیم اگر بشه اجاره اش کنیم، شنید و وقتی گوشی تلفن رو زمین گذاشتم بهم گفت:" من اگه جات بودم کمکش می کردم! خوب اون بنده خدا راست می گه! سرش تو دانشگاه شلوغه و وقت نداره ذهنش رو هم به درس بده هم به مسئله پیدا کردن خونه جدید و انجام دادن هماهنگی های لازم برای بازدید از خونه! نا مردیه که تو ازش می خوای خودش این کارها رو بکنه! شوهرته! باید کمکش کنی!"  و در جواب نگرانی من مبنی بر اینکه:"اگر رو نشون بدم می ترسم احمد پر رو بشه! و همه کارهاشو بندازه گردن من و هی حساب بکشه ازم.."، گفت:"به نظر من احمد اونقدرا که فکر می کنی آدم بی جنبه ای نیست. خیلی هم عاقله و تو نباید نگران این مسئله باشی."
روی همین حساب و برای خوش خدمتی و ثابت کردن محبت و .... بود که تصمیم گرفتم بدون اینکه بخوام از عواقب قضیه بترسم، همکاری بیشتری با احمد بکنم. و اینها همه تغییرات هر چند کوچک اما مثبتی بود که به خیال خودم برای محکمتر شدن پایه های زندگیمون انجلم می دادم.


یادم نمی آد چه روزی از هفته بود ولی یادمه که برای فرداش برنامه داشتیم با قطار 3 ساعته خودمون رو به شهر مورد نظر برسونیم و طبق برنامه فشرده ای از 4 خونه دیدن کنیم که اگر پسندیدیم تقاضا بدیم و اگر تقاضا مورد قبول واقع شد خونه رو برای 2-3 ماه بعدش اجاره کنیم.

اون روز عصر (که فرداش مسافر بودیم) م. که خانوم یکی از دوستان بود من رو دعوت کرده بود خونه اشون.   گرم صحبت در مورد زندگی زناشویی بودیم که از من پرسید "از زندگی ات راضی هستی؟". گفتم:"آره! اما شما که 8-7 ساله ازدواج کردید به من بگید با مردا چطوری باید صحبت کرد که حرف آدم رو بفهمند؟" . گفت:" عزیزم، مردا هیچوقت حرف ما رو نمیفهمند!" و خندید... یادمه اون موقع با خودم فکر کردم "مگه می شه؟ شوهر تو شاید نفهمه اما شوهر من می فهمه! اما من شاید بلد نیستم چطوری باهاش حرف بزنم!".

خلاصه که به تعبیر م. اصلا نمی بایست زحمت این رو به خودم می دادم که دنبال راهی بگردم که شوهرم حرفم رو بفهمه. و مردها دنیاشون با ما خییییییییییلی متفاوت بود! از شوهر خودش گفت و من رو امیدوار کرد که شوهر من پسر خوبیه و باید یکم باهاش کنار بیام. می گفت شوهر من معتقده که شوهر تو 2 تا عیب بیشتر نداره و اون هم اینه که 1. زیاد حرف می زنه و نمی ذاره کسی حرف بزنه و 2. تو خرج کردن حسابو کتاب می کنه.  (با اینکه شوهرش آدمی بود که من اصلا قبولش نداشتم اما الحق و الانصاف که احمد رو خیلی خوب شناخته بود، کما اینکه همین دو خصوصیتش بود که نهایتا زندگی ما رو خراب کرد!!!)

در این میان از شانس گند بنده (ببخشید این بی نزاکتی در کلام رو!!)، احمد چندین بار با موبایل من تماس گرفته بود که بگه میاد دنبالم که با هم برگردیم خونه و متاسفانه من نشنیده بودم! وقتی بهش زنگ زدم عصبانی از اینکه چرا جوابش رو ندادم گفت :"بیا پایین من دارم می رسم"
 … وقتی رسیدیم خونه و دید که آشپزخونه مرتب نیست، شروع کرد به غرغر کردن و اینکه "چرا ظرفها رو نشستی و رفتی مهمونی". منم با توجیه بچگانه ای سعی می کردم که از خودم رفع اتهام کنم که نمی شد! آخر سر کار به مقایسه کردن من با خانوم های دوستانش کشید و طبق معمول به جمله همیشگی "عجب غلطی کردم ازدواج کردم! مردم زن میگیرن من هم زن گرفتم! .." ختم شد. اونجا بود که برای اینکه حرصش خالی بشه گفت:"اصلا فردا لازم نکرده با من بیای خونه ببینی! من مرد خونه هستم و باید من بپسندم خونه رو! هرجارو من گرفتم تو رو هم می برم همونجا... در ضمن خرج سفر هم اینطوری کمتر می شه!".  نمی دونم چرا انقدر احمق و بچه بودم، یا شاید هم ساده، که فکر می کردم باید زود آشتی کنم و نگذارم اوقات تلخی بینمون بمونه!! برای همین درست الان حالت اونموقعم یادمه که روی پاش نشستم و سرش رو توی بغلم گرفتم و بهش گفتم :"ما که با هم دعوا نداریم ، این حرفا رو نزن! اینهمه دنبال خونه گشتیم حالا که می خوایم بریم ببینیم اینطوری می کنی؟؟ " ….


همیشه آخر دعواها به منت کشی من تموم می شد چون خوب بلد بود چطوری من رو تحت فشار بذاره و من چقد ساده بودم که نمی فهمیدم...


ادامه دارد ...