این روزا دیگه دوست ندارم هیچکدوم از خاطرات قشنگ با تو بودن توی ذهنم پرواز کنه و دل شکننده ام با نسیم یاد تو بوی بهار بگیره.. خیلی وقته که اسم تو تک تک سلول های بدن زخمی ام رو یاد زمستون سخت و طاقت فرسای زندگی ام میندازه..طولانی تربن زمستون عمرم که اسمش رو برامون "زندگی مشترک" گذاشتن و شروعش رو با هم و پایانش رو جدا از هم جشن گرفتیم. اما چه آرامشی بود در اون جدایی ... همه فرشته ها اون روز مهمون شادی من بودند.. اگه ازشون بپرسی هنوزم یادشونه...

روز دادگاه رو می گم..نمیخوام ادعا کنم قوی بودم.. ترس از روبرو شدن با تو مثل ترس از مرگ بند بند وجودم رو می لرزوند.. اینکه نگاهت باز هم سحرم کنه و یادگاری هایی که با ضربه های تبر نامردیت روی دیوار سرخ دلم  کنده بودی کمرنگ بشه ...  

یک سال و شش ماه و 25 روز از لحظات زهرآگینی میگذره که طعم  روزهای به یادماندنی از "باقی عمرم" رو زیر دندونم شیرینتر از همیشه کرد و دلم رو به لطف تلخی اش به زیباترین عشق ها نزدیک تر  ساخت.

2 سالی می شه دارم خودمو برای این سفر آماده می کنم. فکر تنهایی و دوری از کسانی که در سخت ترین شرایط زندگیم با معرفت تمام عین کوه سنگرم شدند و با وجود دل خونین، چهره هاشون رو به خنده و زبانهاشون رو به امید آراستند تا برای بال و پر این پرنده کوچک زخمی التیام باشند و دوباره به  اوج گرفتن تشویقش کنند، نابودم می کرد: پدر صبورم، مادر مهربونم، برادر با غیرتم و خواهر دلسوزم.

صدای شکسته شدن قلبشون هنگامی که خبر اسفبار فجایعی که به بار آورده بودی رو می شنوند، رو بارها و بارها توی تجسماتم شنیده  بودم و دلم طاقت نیاورده بود که قصه زندگیم رو براشون بازگو کنم.

حالا بعد دو سال ... با وجود اینکه هنوز هم گاهی به خوابم میای و مثل دیشب توی عالم خواب تنفرم رو از یاد میبرم و خودم رو به آغوش گرمی، که سالهاست  دیگه مفهومی برام نداره، می سپرم و مثل اون قدیما چشمهام رو می بندم و نرمی دست های مهربونت رو روی گونه های مرطوب و اشک آلودم حس می کنم و دیگه دوست ندارم که ازت بپرسم چرا... چون می دونم جوابی براش نداری... چون می دونم که اصلا نمی فهمی و احتمالا باز هم توجیهش می کنی... آره ... با وجود همه اینا ... یادم نمیره که چقدر دوستت ندارم ، چقدر برای خوشبختیت دعا نمی کنم ، چقدر یادت آرامشم نیست ، چقدر امیدوارم که روزگار انتقام سختی ازت بگیره و چقدر خدا رو به خاطر آزادی و التیام زخم هایی که با دست های خودت روی قلبم گذاشتی، شکر می کنم.

حالا بعد دو سال ... این پرنده زخمی دوباره کوله بار امیدش رو به لطف رحمت خدایی مهربون، مهروبونی پدر و مادری دلسوز و دلسوزی خواهر و برادری عزیز،  بسته و بال و پر گشوده تا باز هم به دنبال چیزی که  آدمها با اسم آشنای "سرنوشت" می شناسنش، به سرزمینی دیگر کوچ کنه.  

 

و تو از اعماق تاریک گودال بی خبری ات، هرگز زیباترین آواز این پرنده را در به یادماندنی ترین طلوع دوباره خورشید نخواهی شنید


و باز هم


ما برفتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران