"حقیقت" من
اونقدری که فکر خسته ام اجازه می داد فکر کردم...
نمی تونم بگم نتیجه ای که بهش رسیدم پایدار و همیشگیه اما در حال حاضر از نتیجه خرسندم:
اگه ما آدما برای این به این دنیای پر ماجرا پا گذاشته باشیم که امتحان پس بدیم و تجربه کسب کنیم ، من خوشحالم که در این مرحله هم امتحانم رو (به نظر خودم) خوب پس دادم و هم تجربیات زیادی کسب کردم.
قرار نیست این زندگی فانی فقط خوشی باشه! در حالی که برای من تا سه سال پیش تقریبا فقط خوشی و آسایش روحی و جسمی و همه جوره بود... پس اگر بخوایم انصاف رو رعایت کنیم، "نوبتی هم بوده باشه نوبت من بوده".
...
روزی که بعد از آماده شدن ویزا و یک هفته دنگ و فنگ کشیدن در جمع آوری و بسته بندی جهیزیه کوچولوی من (که برای زندگی دانشجویی زیاد هم بود!)، بنا به خواسته آقای همسر با عجله تمام بلیط هواپیما تهیه کردم و برای روانه شدن به سوی سرنوشتی که اون لحظه برام نا معلوم اما شیرین بود، همراه خانواده و دوستان راهی فرودگاه مهرآباد شدم، روز ۸ آذر ۱۳۸۴ بود.
از یه طرف خوشحال بودم از اینکه دارم می رم پیش کسی که با صبوری سه ماه دوری من رو تحمل کرده بود و موقع شنیدن خبر آماده شدن ویزام از خوشحالی صداش پشت تلفن لرزیده بود و تا آخرین لحظه بهم زنگ می زد و با هیجان بی مثالش و با کلمات شاعرانه اش جلو جلو بهم خوشامد می گفت.
دلم بیشتر از همه برای این می تپید که میدونستم کوهی از عشق و محبت اونور دنیا منتظرمه و به محض دیدنم فوران خواهد کرد.
حالا که خاطراتم رو مرور میکنم با خودم میگم "دوستش داشتم چون تصویری که از خودم در چشمهاش می دیدم دوست داشتنی بود". به نظر من آدم یه همچین مواقعی عاشق می شه! وقتی که کسی با محبت کردنش تو رو دوست داشتنی تر می کنه!
عشق یعنی متکامل شدن! که نتیجه اش آرامشه...
تو عاشق کسی می شی که با حضورش زوایای متعالی شخصیتت رو کشف کنی و با کمک اون خودت رو کامل ببینی، حتی قبل از رسیدن به کمال!
انقدر محبت می کرد و احترام می گذاشت که بیشتر "لطف او" می نمود تا "حقیقت من"!
حقیقت بی پرده من چیزی نبود جز یک انسان ساده... انسانی که دلش می خواست هنوزم همه زیبایی ها و عشق های داستان های هزار و یک شب رو باور کنه. انسانی که بنا داشت دل بسوزونه و دل نشکنه! دختری که بزرگترین توقعش "آرامش" بود و زیباترین رویاش "داشتن یه تکیه گاه محکم که از این پس عزیزترینش بشه". کسی که شمشیرش "اشک" بود و دشمنیش "بغض". کسی که تا سرحد مرگ از "قهر" بدش میومد و نمی تونست قبول کنه که چیزی توی دنیا وجود داشته باشه که ارزش "شکستن دل محبوبش" رو داشته باشه. کسی که با یه "دوستت دارم" آروم می شد و از روز اول هم عاشقتر... کسی که فکر می کرد همه این خصوصیات خوبه!...
ما برفتیم و