آخر شب بعد از عروسی، انگار که تازه خستگی به تنم نشسته باشه، وقتی رسیدم خونه صاف رفتم تو اتاقم و با همون لباس پرنسسی و تور و تاج و آرایش نشستم رو زمین. به معنای واقعی کلمه "داشتم می مردم!".

آقای داماد که دیگه "آقای همسر" نام گرفته بود در حالی که آستینهاش رو بالا زده بود  وارد اتاقم شد.

 ازم سجاده خواست...

اولین بار بود که با این اشتیاق به رکوع و سجود یه آدم خیره می شدم!
توی دلم دوباره و صدباره بابت این نعمت شکر کردم و با دیدن نماز خوندنش دلم از جانبش باز هم محکمتر شد.

توی این دوره زمونه ای که دیگه خیلی از خانواده های مومن هم غصه نماز نخوندن بچه هاشون رو دارن، چقدر نماز این پسر به دل من نشست. آرامشش، توجهش و بیشتر از همه اینکه توی یه همچین شبی بدون تعارف مهمونها رو تنها گذاشته بود تا در عوض بندگی خودش رو از یاد نبرده باشه...
شاید اون هم توی خلوت خودش بخاطر این وصلت شایسته شکرگزار بود.

چقدر دیدن این نماز لذت بخش بود. حس می کردم یه عمره که می شناسمش و شاید اصلا همزاد من بوده! همون "نیم دیگر من"...


بعد از اینکه سلام داد، کنارم نشست و در حالی که از نگاهش معلوم بود خستگی من براش چقدر شیرینه، پیشونیم رو بوسید و گفت:"استراحت کن خانوم کوچیک! فردا صبح بهت زنگ می زنم"

و رفت....
و من رو با حس غرور عجیب و شیرینی تنها گذاشت.
شاید هیچ شبی به اندازه اون شب آرام و عمیق نخوابیده بودم. سایه حضورش در نبودش مطمئن ترین و زیبا ترین مامن بود و دل بازیگوش من بیدار و هشیار در انتظار طلوع خورشید اولین روز میلاد دوباره ام می تپید...