یادم می آد یه روز احمد بهم گفت پدر و مادرش رو به مرکز شهر ببرم تا مغازه ها رو ببینن . گفت که برگشتنی می تونیم پیاده برگردیم. من گفتم که راهش دوره و زیاد طول می کشه تا پیاده برگردیم! می گفت نه! 1 ساعت پیاده روی داره.
شاید به خاطر bios ذهنی ای که پیدا کرده بودم، فکر کردم شاید برای بلیط نخریدن این پیشنهاد رو کرده بود! اما الان درست یادم نمی آد که واقعاً منظورش این بود یا نه!! به هر حال تصمیم بر این شد که با مترو تا مرکز شهر بریم و پیاده برگردیم...
تنها چیزی که یادم می آد راه برگشته. هوا گرم بود و یادمه که حالم خیلی خوب نبود. با پرس و سوال راه برگشت رو پیدا کردم. از کنار دریاچه قدم زنان بر گشتیم. هر وقت خسته می شدیم می نشستیم. 1 ساعتی گذشت. هنوز مناظر آشنا به نظرم دورتر از اونی بودند که بشه امید داشت در 1 ساعت آینده به خونه خواهیم رسید!
سرتون رو با جزئیات درد نمیارم. بعد از حدود 3 ساعت رسیدیم خونه.
احمد که عصری اومد خونه با خنده و شوخی بهش گفتن:"اون راه یک ساعته که گفته بودی، سه ساعت طول کشید!". جالب اینجا بود که اصرار داشت که من راه رو اشتباهی اومدم و به همین خاطر بیشتر طول کشیده! اما من مطمئن بودم که درست اومده بودیم، چراکه تمام مسیری که برام توضیح می داد تا قانعم کنه که اشتباه از من بوده، همون مسیری بود که ما اومده بودیم. آخرش به این نتیجه رسیدم که ایشون اون راه رو با دوچرخه اومدن و فکر کردن که کوتاهه! بگذریم... من که حسابی خسته شده بودم توی اتاق دراز کشیده بودم و مامان و باباش داشتن TV نگاه می کردن. وقتی اومد توی اتاق و دید من خوابیدم اومد کنارم نشست. یادم نیست چیا گفت اما یادمه که با شروع هر جملۀ تازه با خودم می گفتم:"این دفعه دیگه می خواد عذرخواهی کنه!"... شاید اون موقع من هنوز مردها رو اونقدر ها نمی شناختم که بدونم همه شون اونقدر مغرور هستن که "معذرت خواهی" کردن براشون کسر شأن باشه. اما با اون همه خستگی دلم می خواست حد اقل بگه "ببخشید من ظاهراً طول مسیر رو اشتباه تخمین زده بودم". اما نه تنها این حرف رو نزد که حتی از اینکه چند روز بود که پدر و مادرش رو برای گردش به بیرون می بردم کوچکترین تشکری نکرد ازم حتی اصلاً به روب خودش هم نیاورد!!!! دریغ از یک کلمه! حال اونکه مطمئن بودم اگر من جای اون بودم حتماً یه تشکر کوچیک می کردم حداقل. شاید این توقع زیادی بود. نمی دونم. شما بگید! به هر حال نتونستم به روی خودم نیارم. نه با پرخاش که با ناراحتی بهش گفتم که یه تشکر کوچیک می کردی... فکرش رو نمی کردم انقدر بهش بر بخوره! بلند شد و از اتاق رفت بیرون... شب من و مامانش داشتیم هویج خرد می کردیم. من یه دقیقه رفتم تو آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم احمد داره به مامانش اینا می گه:"خودم چند روز مرخصی می گیرم و می برمتون اینور اونور..." در همون حالت داشت می اومد که چاقویی که من داشتم باهاش کار می کردم رو بر داره و به مامانش کمک کنه. من هم خودم رو زودتر رسوندم و چاقو رو برداشتم و به کارم ادامه دادم. مامانش که گیج شده بود گفت:"نه بابا! طفلی خانومت که مارو این همه برده تا حالا گردونده... تو به کارات برس مادر! ما خودمون می ریم می گردیم..". اون هم در در حالی که داشت از اتاق بیرون می رفت در ادامۀ حرفهاش گفت:"اینطوری منت کسی هم سرم نیست".. من که دیگه خیلی بهم بر خورده بود گفتم:"هی من هیچی نمی گم! تو هم همینطور برای خودت ادامه بده! " . یه دفعه انقدر عصبانی شد که با سرعت برگشت تو اتاق و در حالی که قیافه اش ترسناک شده بود گفت:"احترام خودت رو نگهدار هان!!!". مامان و باباش هاج و واج داشتم ما رو تماشا می کردن. من خودم هم انقدر از مظلوم نمایی هاش و نادیده گرفتن سرویس دادن های خودم ناراحت شده بودم که جوابش رو دادم! یادم نمی آد چی گفتم اما خوب یادمه که داد و بیدادش برای اولین بار به راه افتاد! ... انقدر از حرفها و کاراش جا خورده بودیم که وقتی به اتاق خواب رفت وبا عصبانیت و در حالیکه در جواب سوالهای مکرر مامانش فقط می گفت:" الان به هیچ وجه دوستش ندارم!"، در رو به هم کوبید و قفل کرد، مامانش دست من رو گرفت و از خونه رفتیم بیرون تا از معرکه ای که احمد درست کرده بود به دور باشیم...
باورم نمی شد که یه مرد انقدر بچگانه برخورد کنه! البته شاید خود من هم باید جواب حرفهای نیشدارش رو نمی دادم اما واقعاً شوکه شده بودم وقتی می دیدم انگار این آدم بر خلاف من که سعی در مخفی کردن سوء تفاهم ها و مشکلاتمون دارم، دوست داره همه از کوچک ترین مسائلمون هم با خبر باشند.. با این وجود هیچکدوم از این ها نمی تونست رفتار مسخره و پرخاشگرانه اش رو برام توجیه کنه! تا به اون روز ندیده بودم که مردی اینطوری دعوا راه بندازه و بعد هم مثل نی نی کوچولو ها بگه "دیگه دوستت ندارم" و در رو محکم به هم بزنه و قفل کنه!!!! دروغ چرا؟ تصورش هم برام خنده دار و مضحک بود. خنده دار و مضحک که چه عرض کنم؟ غیر ممکن بود.
قبل از اینکه مامانش تصمیم به خارج کردن من از اون جو بگیره همگی به نوعی سعی در آرام کردن اوضاع داشتیم. من در گوشه ای نشسته بودم و مثل آدمی که از سیلی محکمی که خورده پاک گیجه و نمی تونه هضمش کنه، امیدوارانه منتظر ختم به خیر شدن مشاجره بودم و به خودم تلقین می کردم که هنوز اتفاق بدی نیفتاده. مامان احمد به نظر می رسید که اوضاع رو کاملاً تحت کنترل داره و مدام تکرار می کرد:"زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند" و مثلاً با این حرف تلاش می کرد به من قوت قلب بده و بگه که از این چیزها پیش می آد و من نباید فکر کنم که دیگه آبروی من پیش اونها رفته... پدرش پشت در ایستاده بود و با صدایی آرام که ممکن بود اصلاً به گوش احمد نرسه (!!!) داشت اصرار می کرد که اون در رو باز کنه و اجازه بده که با هم صحبت کنند.
بعد از چند دقیقه ای پدرش به مادرش اشاره کرد که من رو به بیرون ببره و من هم یه روسری سرم کردم و اولین کفشی که دم دستم اومد رو به پا کردم و زدیم بیرون.
نمی دونم چرا! شاید از شدت شوکه شدن و بهت زدگی بود... حتی گریه ام هم نگرفته بود! سنگینی یه بغض کهنه رو تو گلوم حس می کردم که خیلی محکم و مصمم سر جاش ایستاده بود و مطمئن بودم که نخواهد ترکید.
ساعت شاید 10 شب بود. خیابونها خلوت بودن.. مامان احمد سعی داشت با تعریف کردن داستانهایی از اوایل زندگی خودشون و کسان دیگه به من این اطمینان رو بده که اتفاق خاصی نیفتاده و من نباید اونها رو غریبه بدونم. گفت و گفت و گفت ... هرچی بیشتر می گفت احساس می کردم کمتر می تونم آبروریزی ای که احمد رو مقصر اصلیش می دونستم رو توجیه کنم. یک چیز برای من امکان نداشت به این آسونی حل بشه: شکستن احترام در حضور دیگران.
به مامانش گفتم:"به من می گه مهریۀ تو زیاده! می گه شما زیاد گفتید.. من نمی فهمم! هر کسی یه ارزشی داره! اگه انقدر به نظرش زیاد بود چرا قبول کرد؟ همون موقع اعتراض می کرد تا ما هم بهتر طرفمون رو بشناسیم". مامانش گفت:"مگه تو هیچوقت بهش گفتی مهریه ات رو بده؟" گفتم:" نه به خدا!!!! همون اول هم هی اصرار داشت که این دین به گردن منه، من هم بهش گفتم مردی که همۀ زندگیش در اختیار زنشه دیگه مهریه دادن نداره! اما اون با این حرفش ارزش خودش رو در چشم من و ارزش من رو در چشم خودش پایین می آره. اصلا برای چی باید صحبت از مهریه کنه؟ من تا حالا ندیده بودم کسی بعد ازدواج صحبت این چیزهارو پیش بکشه.". مامانش می گفت:"خوب مگه تو به خاطر پول زنش شدی؟ خوب بهش بگو! بگو من به خاطر پول با تو ازدواج نکردم." و خیلی حرفهای دیگه از این قبیل.
بعد از 1 ساعت برگشتیم سمت خونه. دلم نمی خواست دوباره به تشنجی که ازش فرار کرده بودم برگردم. اون شب به جرأت بدترین شب عمرم بود. البته تا اون روز!
باز هم ادامه دارد ...