باید تو رو پیدا کنم، هر روز تنهاتر نشی





باورم نمی شه! 17 روز از ماه مبارک رفت و تو فقط 4 جزء اول قرآن رو خوندی و هنوزم همون آدم قبلی هستی.

آره می دونم! می دونم که از خودت بدت اومده و حسابی دلگیری. می دونم که هر روز عصر به خودت می گی می شینم و چند صفحه هم که شده می خونم... اما بعضی روزها با خودت می گی "قرآن خوندن لیاقت می خواد".

کلافه می شی آره؟ از اینکه نمی دونی کجای این دستگاه مختصات "خوب-بد" قرار داری. از اینکه نمی دونی کدوم عقایدت درسته و کدومها داره سست می شه و آیا سست شدنش واقعاً بده یا یه جور تعدیله؟ دوست نداری خودت رو بزنی به نفهمی و با تقلید از دستورات کسانی که فکر می کنند خدا و دین رو بهتر از تو درک کردن باقی راه زندگیت رو طی کنی. از طرفی هم انقدر جسور نیستی که حرف خودت رو بزنی و مطمئن باشی از عقیده ات و بگی خودم می دونم و خدای خودم.

شاید اگر خوب فکر کنی اونقدرها هم مستحق سرزنش نباشی! مگه پدر ومادر های ما امروز همونطور فکر می کنند که 20 سال پیش فکر می کردند؟ مگه اسم این تغییرات رو "تعدیل" نگذاشتند؟

چرا گذاشتیم دین رو طوری تو مغز ما حک کنند که حتی جرأت بازبینی عقایدمون رو نداشته باشیم و از عاقبتش بترسیم؟

شاید هم راست گفتند که تو ترسویی...

باید تو را پیدا کنم، شاید هنوزم دیر نیست...

مجنونم! مجنون





آدم خیلی باید احمق باشه! نه؟

روزهای عمرم پشت سر هم مثل برق و باد می گذرند و تندباد زندگی خاطرات مسموم و تلخ گذشته های نزدیک رو داره با خودش می بره و من هرچه تلاش می کنم نمی تونم متوقفش کنم. اون نمی فهمه که من به موندن اون یادگاری های تلخ از احمد نیاز دارم! اگر اونها رو از صفحۀ ذهنم پاک کنه دیگه چیزی نخواهم داشت که موقع دلتنگی دلداریم بده و بهم بگه:"احسنت به تو! کارت درست بود! اون واقعاً آدم زندگی نبود...".

بعضی موقع ها فقط دلم می خواد به روزهای قشنگ گذشته پرواز کنم... نه نه دلم نمی خواد. چون هیچوقت پایدار نبود.

اما گاهی واقعاً آرزو می کنم که ای کاش آدم خوبی می بود و لا اقل دوستم داشت! تا با تکیه به اون "دوست داشتن" دست به ساختن تلخ ترین خاطرات زندگی من و خودش نمی زد... اون وقت امروز با کمال غرور و نهایت عشق ... یا حداقل با دلی آروم و روشن برای هموار کردن ادامۀ راه زندگی مشترکمون در کنار هم بودیم. اگه امروز اون روز بود، اونوقت آغوش پر محبت و دستهای قشنگش که آلوده به اعمالی شدند که شایسته اش نبودند، آرامش بخش ترین های دنیا بودند برای من و شیطنت ها و تلاش هرچند کند اما پیوستۀ من برای شکل گرفتن شالودۀ زندگی نوپای ما، زیباترین دلیل دوست داشتن می شدند برای اون.

خدایا .. بازم میون همۀ این افکار درهم و برهم به یاد تو و حکمتی میفتم که توی همۀ مراحل زندگی آدمها قرار دادی و بیشتر از اون یاد نعمتهایی که بهمون هدیه کردی بدون اینکه لیاقتش رو داشته باشیم و بعد یاد اینکه انسان چقدر آسون و چه زود با یک اشتباه می تونه خودش رو از بسیاری از اونها محروم کنه... یاد این هم باید بیفتم که تو دستم رو گرفتی و به آرامش رسوندی. آرامشی که امروز حتی اگر به خاطر "عاشق مخلوقی از مخلوقات تو نبودن" با خلاء رو برو می شه، اما باز هم با طوفان روزهای سخت گذشته غیر قابل قیاسه!

کاش توی همۀ لحظات زندگیم می تونستم قاطعانه باور کنم که هنوز هم به یادم هستی و هنوز هم مستحق سخاوت و مهربانی تو هستم و فقط باید به قول خودت این دو گفته رو سر مشق خودم قرار بدم که: "ادعونی فاستجب لکم" و "والله مع الصابرین"...

اولین دیدار با خانوادۀ همسرم (3)





یادم می آد یه روز احمد بهم گفت پدر و مادرش رو به مرکز شهر ببرم تا مغازه ها رو ببینن . گفت که برگشتنی می تونیم پیاده برگردیم. من گفتم که راهش دوره و زیاد طول می کشه تا پیاده برگردیم! می گفت نه! 1 ساعت پیاده روی داره.

شاید به خاطر bios ذهنی ای که پیدا کرده بودم، فکر کردم شاید برای بلیط نخریدن این پیشنهاد رو کرده بود! اما الان درست یادم نمی آد که واقعاً منظورش این بود یا نه!! به هر حال تصمیم بر این شد که با مترو تا مرکز شهر بریم و پیاده برگردیم...

تنها چیزی که یادم می آد راه برگشته. هوا گرم بود و یادمه که حالم خیلی خوب نبود. با پرس و سوال راه برگشت رو پیدا کردم. از کنار دریاچه قدم زنان بر گشتیم. هر وقت خسته می شدیم می نشستیم. 1 ساعتی گذشت. هنوز مناظر آشنا به نظرم دورتر از اونی بودند که بشه امید داشت در 1 ساعت آینده به خونه خواهیم رسید!

سرتون رو با جزئیات درد نمیارم. بعد از حدود 3 ساعت رسیدیم خونه.

احمد که عصری اومد خونه با خنده و شوخی بهش گفتن:"اون راه یک ساعته که گفته بودی، سه ساعت طول کشید!". جالب اینجا بود که اصرار داشت که من راه رو اشتباهی اومدم و به همین خاطر بیشتر طول کشیده! اما من مطمئن بودم که درست اومده بودیم، چراکه تمام مسیری که برام توضیح می داد تا قانعم کنه که اشتباه از من بوده، همون مسیری بود که ما اومده بودیم. آخرش به این نتیجه رسیدم که ایشون اون راه رو با دوچرخه اومدن و فکر کردن که کوتاهه! بگذریم... من که حسابی خسته شده بودم توی اتاق دراز کشیده بودم و مامان و باباش داشتن TV نگاه می کردن. وقتی اومد توی اتاق و دید من خوابیدم اومد کنارم نشست. یادم نیست چیا گفت اما یادمه که با شروع هر جملۀ تازه با خودم می گفتم:"این دفعه دیگه می خواد عذرخواهی کنه!"... شاید اون موقع من هنوز مردها رو اونقدر ها نمی شناختم که بدونم همه شون اونقدر مغرور هستن که "معذرت خواهی" کردن براشون کسر شأن باشه. اما با اون همه خستگی دلم می خواست حد اقل بگه "ببخشید من ظاهراً طول مسیر رو اشتباه تخمین زده بودم". اما نه تنها این حرف رو نزد که حتی از اینکه چند روز بود که پدر و مادرش رو برای گردش به بیرون می بردم کوچکترین تشکری نکرد ازم حتی اصلاً به روب خودش هم نیاورد!!!! دریغ از یک کلمه! حال اونکه مطمئن بودم اگر من جای اون بودم حتماً یه تشکر کوچیک می کردم حداقل. شاید این توقع زیادی بود. نمی دونم. شما بگید! به هر حال نتونستم به روی خودم نیارم. نه با پرخاش که با ناراحتی بهش گفتم که یه تشکر کوچیک می کردی... فکرش رو نمی کردم انقدر بهش بر بخوره! بلند شد و از اتاق رفت بیرون... شب من و مامانش داشتیم هویج خرد می کردیم. من یه دقیقه رفتم تو آشپزخونه وقتی برگشتم دیدم احمد داره به مامانش اینا می گه:"خودم چند روز مرخصی می گیرم و می برمتون اینور اونور..." در همون حالت داشت می اومد که چاقویی که من داشتم باهاش کار می کردم رو بر داره و به مامانش کمک کنه. من هم خودم رو زودتر رسوندم و چاقو رو برداشتم و به کارم ادامه دادم. مامانش که گیج شده بود گفت:"نه بابا! طفلی خانومت که مارو این همه برده تا حالا گردونده... تو به کارات برس مادر! ما خودمون می ریم می گردیم..". اون هم در در حالی که داشت از اتاق بیرون می رفت در ادامۀ حرفهاش گفت:"اینطوری منت کسی هم سرم نیست".. من که دیگه خیلی بهم بر خورده بود گفتم:"هی من هیچی نمی گم! تو هم همینطور برای خودت ادامه بده! " . یه دفعه انقدر عصبانی شد که با سرعت برگشت تو اتاق و در حالی که قیافه اش ترسناک شده بود گفت:"احترام خودت رو نگهدار هان!!!". مامان و باباش هاج و واج داشتم ما رو تماشا می کردن. من خودم هم انقدر از مظلوم نمایی هاش و نادیده گرفتن سرویس دادن های خودم ناراحت شده بودم که جوابش رو دادم! یادم نمی آد چی گفتم اما خوب یادمه که داد و بیدادش برای اولین بار به راه افتاد! ... انقدر از حرفها و کاراش جا خورده بودیم که وقتی به اتاق خواب رفت وبا عصبانیت و در حالیکه در جواب سوالهای مکرر مامانش فقط می گفت:" الان به هیچ وجه دوستش ندارم!"، در رو به هم کوبید و قفل کرد، مامانش دست من رو گرفت و از خونه رفتیم بیرون تا از معرکه ای که احمد درست کرده بود به دور باشیم...

باورم نمی شد که یه مرد انقدر بچگانه برخورد کنه! البته شاید خود من هم باید جواب حرفهای نیشدارش رو نمی دادم اما واقعاً شوکه شده بودم وقتی می دیدم انگار این آدم بر خلاف من که سعی در مخفی کردن سوء تفاهم ها و مشکلاتمون دارم، دوست داره همه از کوچک ترین مسائلمون هم با خبر باشند.. با این وجود هیچکدوم از این ها نمی تونست رفتار مسخره و پرخاشگرانه اش رو برام توجیه کنه! تا به اون روز ندیده بودم که مردی اینطوری دعوا راه بندازه و بعد هم مثل نی نی کوچولو ها بگه "دیگه دوستت ندارم" و در رو محکم به هم بزنه و قفل کنه!!!! دروغ چرا؟ تصورش هم برام خنده دار و مضحک بود. خنده دار و مضحک که چه عرض کنم؟ غیر ممکن بود.

قبل از اینکه مامانش تصمیم به خارج کردن من از اون جو بگیره همگی به نوعی سعی در آرام کردن اوضاع داشتیم. من در گوشه ای نشسته بودم و مثل آدمی که از سیلی محکمی که خورده پاک گیجه و نمی تونه هضمش کنه، امیدوارانه منتظر ختم به خیر شدن مشاجره بودم و به خودم تلقین می کردم که هنوز اتفاق بدی نیفتاده. مامان احمد به نظر می رسید که اوضاع رو کاملاً تحت کنترل داره و مدام تکرار می کرد:"زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند" و مثلاً با این حرف تلاش می کرد به من قوت قلب بده و بگه که از این چیزها پیش می آد و من نباید فکر کنم که دیگه آبروی من پیش اونها رفته... پدرش پشت در ایستاده بود و با صدایی آرام که ممکن بود اصلاً به گوش احمد نرسه (!!!) داشت اصرار می کرد که اون در رو باز کنه و اجازه بده که با هم صحبت کنند.

بعد از چند دقیقه ای پدرش به مادرش اشاره کرد که من رو به بیرون ببره و من هم یه روسری سرم کردم و اولین کفشی که دم دستم اومد رو به پا کردم و زدیم بیرون.

نمی دونم چرا! شاید از شدت شوکه شدن و بهت زدگی بود... حتی گریه ام هم نگرفته بود! سنگینی یه بغض کهنه رو تو گلوم حس می کردم که خیلی محکم و مصمم سر جاش ایستاده بود و مطمئن بودم که نخواهد ترکید.

ساعت شاید 10 شب بود. خیابونها خلوت بودن.. مامان احمد سعی داشت با تعریف کردن داستانهایی از اوایل زندگی خودشون و کسان دیگه به من این اطمینان رو بده که اتفاق خاصی نیفتاده و من نباید اونها رو غریبه بدونم. گفت و گفت و گفت ... هرچی بیشتر می گفت احساس می کردم کمتر می تونم آبروریزی ای که احمد رو مقصر اصلیش می دونستم رو توجیه کنم. یک چیز برای من امکان نداشت به این آسونی حل بشه: شکستن احترام در حضور دیگران.

به مامانش گفتم:"به من می گه مهریۀ تو زیاده! می گه شما زیاد گفتید.. من نمی فهمم! هر کسی یه ارزشی داره! اگه انقدر به نظرش زیاد بود چرا قبول کرد؟ همون موقع اعتراض می کرد تا ما هم بهتر طرفمون رو بشناسیم". مامانش گفت:"مگه تو هیچوقت بهش گفتی مهریه ات رو بده؟" گفتم:" نه به خدا!!!! همون اول هم هی اصرار داشت که این دین به گردن منه، من هم بهش گفتم مردی که همۀ زندگیش در اختیار زنشه دیگه مهریه دادن نداره! اما اون با این حرفش ارزش خودش رو در چشم من و ارزش من رو در چشم خودش پایین می آره. اصلا برای چی باید صحبت از مهریه کنه؟ من تا حالا ندیده بودم کسی بعد ازدواج صحبت این چیزهارو پیش بکشه.". مامانش می گفت:"خوب مگه تو به خاطر پول زنش شدی؟ خوب بهش بگو! بگو من به خاطر پول با تو ازدواج نکردم." و خیلی حرفهای دیگه از این قبیل.

بعد از 1 ساعت برگشتیم سمت خونه. دلم نمی خواست دوباره به تشنجی که ازش فرار کرده بودم برگردم. اون شب به جرأت بدترین شب عمرم بود. البته تا اون روز!

باز هم ادامه دارد ...

فعلاً ...




سلام دوستای خوبم،


باور کنید پست جدید رو نوشتم! شاید به اندازۀ یک یا دو پاراگرافش مونده باشه. اما عصر که می رسم خونه انقدر خسته هستم و گاهی سرم درد می کنه که هنوز همت نکردم تمومش کنم و بذارمش.

فعلاً تا یادم نرفته رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همگیتون تبریک می گم و از همتون التماس دعا دارم.

قول می دم امروز سعی کنم قبل از افطار کار پست جدید رو تموم کنم.