مجنونم! مجنون
آدم خیلی باید احمق باشه! نه؟
روزهای عمرم پشت سر هم مثل برق و باد می گذرند و تندباد زندگی خاطرات مسموم و تلخ گذشته های نزدیک رو داره با خودش می بره و من هرچه تلاش می کنم نمی تونم متوقفش کنم. اون نمی فهمه که من به موندن اون یادگاری های تلخ از احمد نیاز دارم! اگر اونها رو از صفحۀ ذهنم پاک کنه دیگه چیزی نخواهم داشت که موقع دلتنگی دلداریم بده و بهم بگه:"احسنت به تو! کارت درست بود! اون واقعاً آدم زندگی نبود...".
بعضی موقع ها فقط دلم می خواد به روزهای قشنگ گذشته پرواز کنم... نه نه دلم نمی خواد. چون هیچوقت پایدار نبود.
اما گاهی واقعاً آرزو می کنم که ای کاش آدم خوبی می بود و لا اقل دوستم داشت! تا با تکیه به اون "دوست داشتن" دست به ساختن تلخ ترین خاطرات زندگی من و خودش نمی زد... اون وقت امروز با کمال غرور و نهایت عشق ... یا حداقل با دلی آروم و روشن برای هموار کردن ادامۀ راه زندگی مشترکمون در کنار هم بودیم. اگه امروز اون روز بود، اونوقت آغوش پر محبت و دستهای قشنگش که آلوده به اعمالی شدند که شایسته اش نبودند، آرامش بخش ترین های دنیا بودند برای من و شیطنت ها و تلاش هرچند کند اما پیوستۀ من برای شکل گرفتن شالودۀ زندگی نوپای ما، زیباترین دلیل دوست داشتن می شدند برای اون.
خدایا .. بازم میون همۀ این افکار درهم و برهم به یاد تو و حکمتی میفتم که توی همۀ مراحل زندگی آدمها قرار دادی و بیشتر از اون یاد نعمتهایی که بهمون هدیه کردی بدون اینکه لیاقتش رو داشته باشیم و بعد یاد اینکه انسان چقدر آسون و چه زود با یک اشتباه می تونه خودش رو از بسیاری از اونها محروم کنه... یاد این هم باید بیفتم که تو دستم رو گرفتی و به آرامش رسوندی. آرامشی که امروز حتی اگر به خاطر "عاشق مخلوقی از مخلوقات تو نبودن" با خلاء رو برو می شه، اما باز هم با طوفان روزهای سخت گذشته غیر قابل قیاسه!
کاش توی همۀ لحظات زندگیم می تونستم قاطعانه باور کنم که هنوز هم به یادم هستی و هنوز هم مستحق سخاوت و مهربانی تو هستم و فقط باید به قول خودت این دو گفته رو سر مشق خودم قرار بدم که: "ادعونی فاستجب لکم" و "والله مع الصابرین"...
ما برفتیم و