نیما تو مترو کلی با هام حرف زد ...
حالا دیگه جفتمون آروم شده بودیم.
بهش گفتم :"ولش کن ... شاید تقصیر من هم باشه ... بچه خوبیه ... گاهی نمی دونم چرا اینطوری میشیم با هم! اون منو دوست داره! می دونم! خوب هنوز کاملا بلد نیست چطور با یه زن رفتار کنه.."
نیما هم حرفم رو قبول داشت... می گفت:"احمد بچه سالمیه. تنها گناهش اینه که شاید با دختری دوست نبوده قبلا که رفتار دخترا دستش اومده باشه."
گفتم: "آره راست می گی"
خلاصه تو مترو تا موقعی که برسیم نزدیکای خونه ما منصرفش کردم از روبرو شدن با احمد. دوست نداشتم روشون توی روی هم باز بشه.
نیما گفت برو خونه ... باهاش بحث نکن ببین چطور میشه.
...
رفتم خونه...
در زدم...
تو فکرم تصورش می کردم که در رو باز کنه و بغلم کنه و بگه بیا با هم حرف بزنیم. شاید چون خودم به ادامه دادنش فکر نمی کردم.
در رو که باز کرد، بر خلاف چیزی که فکر می کردم خیلی جدی جلوی در ایستاده بود. نزدیک تر رفتم... نگاهش کردم... نمی دونم چرا... دلم می خواست تموم بشه.. شاید اولین اشتباهم اونجا بود... بغلش کردم.. سرم رو چسبوندم به سینه اش... هیچ...
رفتیم بیرون ... احمد برنده اون شب شده بود. با دوستاش کنار دریاچه می گفت و می خندید و خنده من پر از فریاد بود... دلم می خواست به یکی بگم چمه... اون شب کلا منو ندیده گرفت ... بقیه بچه ها با خانوماشون شوخی می کردند و می گفتند و می خندیدن و من توی اون جمع پانزده نفره، از فرط تنهایی غمباد گرفته بودم.
شب که برگشتیم خونه یادم نمیاد چطوری گذشت. قاعدتا نباید خیلی خوب بوده باشه.
فردا صبحش صبحانه رو آماده کردیم. املت درست کردم. از اونجایی که همه اسباب هامون رو تقریبا جمع کرده بودیم، دوتا روزنامه انداختیم زمین و نشستیم سر صبحانه.
ظرف امملت رو برداشتم و یه ذره برای خودم کشیدم تو بشقاب و گذاشتم جلوم که بخورم... بشقاب رو از جلوم برداشت و گذاشت جلوی خودش.. !!
نگاهش کردم.. ظرفم رو از جلوش برداشتم و گفتم:"خوب برات بشقاب گذاشتم! بکش!"
بشقاب رو وسط راه از دستم گرفت و گفت:"بی خود! من نون میارم تو این خونه! اول من باید بخورم!"
منم انقدر لجم گرفته بود که بشقاب رو کشیدم و گفتم:"یعنی چی؟؟؟"
گفت:"اصلا نمی خواد بخوری! پولش رو من دادم دیگه نه؟؟ نمی خوام تو بخوری!! پاشو برو!!"
تا اومدم یه چیزی بگم دستم رو گرفت و بلندم کرد.. هاج و واج مونده بودم که داره چیکار میکنه...
در دستشویی رو باز کرد و هولم داد تو و در رو بست...
من انقدر از کارش متعجب بودم و باورم نمی شد که نمی دونم چرا زدم زیر خنده! نمی تونستم جلوی خنده ام رو بگیرم! باورم نمی شد که بتونه این کارش جدی بوده باشد.
از صدای خنده من لجش گرفت.. در رو باز کرد.. اومد تو و در رو روی خودش و من بست.
من می خندیدم و بهش می گفتم این کارت یعنی چی!؟ اونم حرصش گرفته بود و داشت دیوونه می شد.
محکم فشارم میداد به در تا حرصش رو خالی کنه... دیگه کم کم دردم گرفت.. گفتم ولم کن بابا! چرا اینطوری می کنی؟؟
گفت:"ببین! انقد با اعصاب من بازی نکن!!! می زنم یه بلایی سرت میارم هان!!"
گفتم:"برو بابا! مگه شهر هرته؟؟حالت بده هان! مگه چه خبر شده حالا!؟؟"
گفت:"ببین! بدبخت! من الان اگه همین چاقوی آشپزخونه رو بر دارم و بکنم تا دسته تو شیکمت هااان! هیییییچ کس نمی فهمه! خوب؟؟؟ حالا ادامه بده!"
من که نمی فهمیدم چکار دارم می کنم که نباید بکنم!!! اما اون لحظه واقعا تو چشمهاش خوندم که حرفش اصلا بوی شوخی نمیده!
از ترس بهتم زد ...