ما خوبیم اما تو باور... باور کن!!

همه چی‌ اوکی ا شکر خدا.. فقط این دل که گاهی تنگ می‌شه. چه می‌شه کرد. هرکی‌ بشنوه میگه "اون دلت، خوشی‌ زده زیرش!".. پس از دلتنگی‌ حرف نزنیم بهتره

جز دلتنگی‌.. درس و درس و درس...

گاهی هم گوش دادن به موسیقی‌های فرنگی‌ در فرنگستان غربت! در غربت فرهنگ.. با فرهنگ غریب..

اینطوریه دیگه.. دل‌ که میگیره.. نه! اوکی! دل‌ که ... که ... که اینطوری مثل الان می‌شه، خوب؟ اونوقت آدم شاعر می‌شه! مثل الان من! که شعر گفتم!

 
یروزایی مثل امروز، س. بانو هست و یه دنیا کار، یه دنیا درس، یه دنیا فکر، یه دنیا بیحوصلگی، یه دنیا... یه دنیا شکری که یادش میره به جا بیاره.

یه روزایی مثل امروز (آخرین بارشو یادم نمیاد کی‌ بود!)، انگشتم رو کیبرد، یا قلمم روی کاغذ، سر میخوره و میره و حتا بهش نمیرسم که بخوام ببینم چی‌ داره واسه خودش مینویسه!   حکماً یه سرو سری با دلم دارن این انگشتا که مغز متفکر من ازش بیخبره!

و یه شبایی مثل امشب... دلم برا خونه تهران و بابای مهربون و مامان قشنگ و خواهر نازنینم ... نه تنگ نمی‌شه.. خوشحالم که خوشن و خوشحالم که سالمن.

یه روزایی مثل امروز صبح، با صدای خواب آلوده و در حالی‌ که گیجی و نمیدونی صدای ناهنجاری که خواب نازتو ازت گرفته، از کجا داره به گوش میرسه و مال چیه... گوشیتو بر میداری و اونموقع ست که میفهمی بعضیا چقدر با مرام میشن یروزایی.. اونوقته که میگی‌ "خدایا.. وقتی‌ یه همچین روزایی من غر میزنم، تو گوشای نازنینتو بگیر و به نوای زیبای طبیعت بی‌ مثالت گوش بده.. فقط و فقط"