سروده های من - 9
پاییز که آمد
همگی
غرق رویا بودیم
خواب ژرف و ملس و سبز و گس تابستان
غافل از حال طبیعت
من و تو
برگهای زرد و
سرخ و زرین درختان صنوبر را
میشمردیم آرام
چشم هامان اما
مسخ و مدهوش،
پی دستان نوازشگر باد
و پریشانی زلفان طبیعت میگشت
پاییز که آمد
لب خندانی داشت
خامش از هر فریاد
در نگاهش هرچند
خبری می زد موج ...
خبر مرگ طبیعت شاید
نه، نه
خبر از مرگ نبود
کوله بار رنگی
که به رسم سوغات
به درختان اقاقی بخشید
عاری از ماتم بود
پاییز که آمد
خبر از عشق آورد
خبر از ذوق گره خورده به احساس "خدا"
و وجودی که همه
مملو از زیبایی است
...
پاییز که می رفت
اینبار
همه عاشق بودیم ...
مونترال، دی 1390
ما برفتیم و