یه شبایی مثل امشب
یه شبایی مثل امشب دل آدم یه جورایی سبکه ... حس بی وزنی میکنه آدم
یه شبایی مثل امشب، به روزی که پشت سر گذاشتی فکر میکنی و میگی آخییییییییش چقدر حالم بهتره الان
این روزاست که داشتن یه دوست خوب که بتونی به هوای درس خوندن بری خونش و باهاش دو کلمه حرف بزنی و از شادابیش استفاده کنی... یه دنیا ارزش داره
این روزاست که درد دل کردن با دوستی که لحظه لحظه خاطرات تلخ تو رو اون هم به روش خودش زندگی کرده و ترست از گذشته و آینده رو به تمام معنا می فهمه، کمکت می کنه تا بدون اینکه بفهمی با چندتا قطره اشک و یادآوری تاریک ترین چیزایی که از اون گذشته ها برات مونده به آرامشی برسی که الان من رسیدم
آرامشی که وقتی توش هستی دلت نمی خواد حتی به اندازه یه خط هم که شده تو وبلاگت از خاطرات عذاب آوری که دارن هر لحظه به سرعت عمری که می گذره ازت دور میشن، بنویسی
اینجور شباست که میای از تو گنجه خاطراتت، که بارها آرزو کرده بودی کاش بشه یه قفل محکم به درش زد تا با باز شدن وقت و بی وقتش روح زخمی «دختری از دیار روشنایی» رو نیازاره، مشتی خاطره برداری و روی کاغذت بپاشی تا عبرتی بشه برای دیگران ... اما انقدر با حس سبکی ات صفا میکنی که در گنجه رو میبندی و می گی: « امشب هم نشد... شاید وقتی دیگر»
ما برفتیم و