اولین دیدار با خانوادۀ همسرم (2)
احمد هر روز باید می رفت دانشگاه .
من می موندم و مهمونها. روزهای اول برام واقعاً سخت بود. دوست داشتم زودتر عصر بشه و احمد بیاد خونه و من از "تنهایی" در بیام. پدر و مادرش آدمهای ساده ای بودند. حتی اگه هر روز هم توی خونه می موندن شکایتی نداشتند! لذتبخش ترین تفریح براشون این بود که پیاده از خونه راه بیفتند و کوچه پسکوچه های اطراف رو کشف کنند: هر دوشون عاشق طبیعت و گل و گیاه بودن و کشور محل سکونت ما زیباترین طبیعت رو داشت... وقتی می دیدم از دیدن گلها انقدر ذوق می کنند واقعاً تعجب می کردم. به حق آدم های ساده دلی بودن.
خلاصه اینکه به خاطر نبودن احمد در طول روز، من می بایست با اونها بیرون می رفتم و جاهای مختلف می بردمشون.
همونطور که قبلاً هم گفته بودم، خونۀ ما دور از مرکز شهر بود و به دانشگاه احمد نزدیک بود. همۀ بچه ها آبونمان مترو برای رفتن به شهر داشتن اما از اونجایی که احمد خیلی ضروری نمی دید برای من و خودش نگرفته بود. خوب حق هم داشت. آخه ما کاری هم نداشتیم توی مرکز شهر. اما خوب داشتم آبونمان خوبیش این بود که هر وقت می خواستی راه میفتادی می رفتی و فکر بلیط و پولش رو نمی کردی. اما وقتی قرار بود بلیط بخری، چون یه کم گرونتر هم می شد، منصرف می شدی از جابجا شدن. این رفتار تا حدی برام با منطق پشتش جا افتاده بود و فکر می کردم طبیعتاً برای پدر و مادرش هم باید همینطور باشه. برای همین معمولا به گشت و گذار در محلۀ خودمون بسنده می کردیم.
بعد از 10 – 12 روز کم کم متوجه شدم که ترسم از پدر و مادرش (و به خصوص مادرش!) بی مورد بوده. آدمهای ساده و بی آزاری بودن بنده های خدا! مامانش که از صبح که بیدار می شد به فکر ناهار بود. هنوز صبحانه نخورده ازم می پرسید:"دخترم ناهار چی می خوای درست کنی؟ یه وقت فضولی نباشه هان! منظورم اینه که هرکار می خوای بکنی به من بگو کمکت کنم". البته سبک زندگی ما جوونها با پدر و مادرهامون فرق کرده. دیگه فکر کنم کمتر کسی باشه که از کلۀ صبح به فکر غذای ظهر باشه. من که اینطوری نبودم. من ساعت 11 فکر می کردم چی درست کنم و بعدش کم کم دست به کار می شدم و تا ظهر غذا آماده بود. البته برای اینکه جانب انصاف رو هم رعایت کرده باشم باید از خوبیهای احمد هم بگم: مثلاً اینکه به شکم خیلی اهمیت نمی داد. براش مهم نبود اگه غذای آنچنانی جلوش نمی ذاشتم. حتی خودش به کررات تا اواخر هم تکرار می کرد که:" من برای غذا پختن زن نگرفتم! تو به کارهات برس، اگه وقت نکردی غذا درست کنی اصلاً مهم نیست..". البته طعم غذا براش مهم بود! یعنی یا باید بهش املت و نیمرو و سیب زمینی سرخ شده با زعفران و حتی انواع غذاهای آماده می دادی یا اگر می خواستی غذای واقعی درست کنی اولاً که غذا باید حتماً ایرانی می بود و ثانیاً باید تمام طعم هاش میزون می بود. که خوب البته تعریف من و اون از "میزون بودن" یه کمی متفاوت بود و من هم از ایراد گرفتن هاش ناراحت می شدم. فکر نمی کنم دلیل ناراحت شدن من لوس بودنم بوده باشه! بیشتر به این خاطر بود که هم زیاد ایراد می گرفت (حتی گیریم به جا!) و بدتر از اون اینکه بیشتر وقتها هم که ایراد خاصی نبود یا یادش می رفت تعریف کنه و یا لزومی در این کار نمی دید. (نمی دونم درست کدوم یکی از این دو حالت بود)
آره خلاصه...
بنده های خدا همه اش می خواستن کمک کنن. مامانش که با اینکه ناراحتی پوستی داشت، تا چشم من رو دور می دید می رفت پای ظرفشویی و مشغول می شد. هر دفعه باید با کلی التماس و تهدید و ... دستشو می گرفتم و تحویل پسرش می دادم و خودم یا احمد کار رو تموم می کردیم.
پدرش که اصلاً انگار وجود نداشت!! چه موقعی که حرف می زد (چون خیلی آروم صحبت می کرد) و می خندید، چه موقعی که آروم سرش به تلویزیون گرم بود و یا مواقعی که بی سر و صدا لباس می پوشید و می رفت تنهایی پیاده روی. بر عکسِ اون مامان احمد زیاد صحبت می کرد و ظاهراً احمد هم این رفتار رو از مادرش به ارث برده بود.
برای امروز بسه، حال نوشتن ندارم دیگه ...
دلم از دیروز داره بدجور غریبی می کنه! باید برم سراغش. نمی دونم چطوری آرومش کنم و به آینده امیدوار...
کلافه ام کرده. طاقت بی قراریشو رو ندارم! غصه می خورم وقتی می بینم این دلی که روزی سالم و یک رنگ بود حالا به خاطر جفای روزگار (یا مکر زمانه یا سرنوشت و یا هرچیز دیگه ای که دوست دارید اسمش رو بذارید)، تکه تکه شده و درمانده از اینکه نمی تونه همیشه امیدوار باشه و خوش بین. بهش حق می دم....
روزگار غریبی است نازنین.
از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره
دیو سیاه غصه ها آخر کدوم شب میمیره
باز هم ادامه دارد ...
ما برفتیم و