هنوز 3 ماه بیشتر از زندگی مشترک ما و دردسرهای مبنی بر کنار اومدنمون با هم نگذشته بود که به اصرار احمد و تمایل شدید پدر ومادرش، طی ارسال دعوتنامه ای از اون ها رسماً تقاضا کردیم که به کشور محل اقامت ما بیایند و به مدت 1 ماه در کنار ما باشند.

نمی دونم چرا! شاید به رسم عاشقی انتظار داشتم حداقل شش ماه اول زندگیمون رو صرف خودمون کنیم و مثلا ماه عسل بریم. بماند که آرزوی یه ماه عسل رویایی که خیالم رو به وعده هاش خوش می کردم، آخرش هم به دلم موند. از انصاف نگذریم! در طول سه سال زندگی کم مسافرت نرفتیم! اما آخه ماه عسل موقعی معنا پیدا می کنه که هنوز زندگی رنگ عادت به خودش نگرفته باشه... شاید هم من زیادی رمانتیک و خیالبافم! به شما هم توصیه می کنم باشید. خیالبافی رو می شه یه جورایی اسمش رو "امید" گذاشت. و انسان به امید زنده است.

به هر حال این عقیدۀ من ظاهراً در ذهن اون جایی نداشت چراکه حتی قبل از اون هم از والدینش خواسته بود که به جمع ما بپیوندند. از طرف دیگه از اونجایی که برادر من هم به خونۀ ما رفت و آمد داشت و وجود ما در اون شهر اون بندۀ خدا رو هم از بی کسی تو دیار غربت در آورده بود، و احمد با وجود ایراد گرفتن هاش از اون خوب پذیرایی می کرد، نمی تونستم نارضایتی خودم رو از اومدن زود هنگام پدر و مادرش توجیه کنم.

خوب یادمه ... روزی که خبر ویزا گرفتنشون رو پای تلفن از مامانم شنیدم، به علاوۀ نگرانی ها از اولین مواجهه با خانوادۀ همسرم که تا به اون روز در حد حال و احوال کردن باهاشون در تماس بودم و به عبارتی اصلاً نمی شناختمشون، برای اولین بار نگران رابطۀ مشکلدار خودم و احمد شدم. (که صد البته به وضوح برام هویدا بود که در آینده ای نزدیک همۀ اونها حل خواهد شد و تنها دلشورۀ من از 1 ماهی بود که در پیش داشتیم و سوء تفاهم های احتمالی ای که ممکن بود پیش بیاد.)

یه چیزی که خاطرم رو تا حدی آرام می کرد این بود که با خودم می گفتم همونطور که اگر پدر و مادر من حضور داشته باشند، من بیشتر مراعات احمد رو خواهم کرد چون اون تنهاست و چون نمی خوام والدینم شاهد اختلاف های "جزئی" بین ما باشند ، بنابراین احمد هم همینطور عمل می کنه. خود این باور بهم این امید و نوید رو می داد که حتی این 1 ماه بتونه خیلی از مشکلات ما رو حل کنه! چون به هر حال احمد والدینش رو خیلی دوست داشت و حتماً به حرفهاشون و نصایحشون گوش می کرد. حتی به خوبی به یاد دارم که دلیل دیگری که من رو دلخوش می کرد این بود که فکر می کردم با آمدن اونها خود احمد هم بیشتر به من خواهد بالید و خوبی های من رو به رخ خانواده اش خواهد کشید. چون در مورد خودم اینطور بود! انگار کنار پدر و مادرم بیشتر حس می کردم که من و احمد یه زوج جوان هستیم و یک خانوادۀ مجزا... شاید خیلی احمقانه باشه اما همۀ این افکار بچگانه زندگی رو حداقل توی ذهنم شیرین می کرد.

روزها گذشتن و روزِ آمدنِ پدر و مادرش رسید. با قطار رفتیم یه شهر دیگه دنبالشون. حس خوبی نداشتم.. دوست داشتم احمد در حضور اونها من رو بیشتر تحویل بگیره اما خوب طبیعی بود که حواسش در طول مسیر بیشتر با اونها بود. و من مثل بچه ها غریبی می کردم.

شب براشون سبزی پلو و ماهی درست کرده بودیم . شام رو توی بالکن کوچک خونۀ نقلی مون خوردیم. یه عالمه سوغاتی خوراکی برامون آورده بودن و از دیدن ما دوتا در کنار همدیگه ذوق زده شده بودن. احمد هم اون روز مدام من رو توی بغلش می گرفت و به مامانش می گفت:"این خانومیِ منه! خیلی خانومه! خیلی دوستش دارم!" . مامانش هم مدام من رو بغل می کرد و می بوسید و من هم که عادت به این رفتار نداشتم معذب می شدم و خجالت می کشیدم، اما کم کم ترسم از چگونه بودنشون می ریخت و امیدوار بودم که در صورت مشاجرۀ احتمالی بین من و احمد، جانب پسرشون رو نگیرن! همونطور که اگر پدر و مادر من هم بودن طرف من رو نمی گرفتن.

ادامه دارد .... به زودی!