در جواب محبت شما عزیزان

دوستای خوبم سلام


از اینکه نگران من هستید و متوجه میشید که نوشتن خاطرات تلخ گاهی قلب آدم رو تاریک می کنه..احساس دلگرمی می کنم.

من وقتی می نویسم باید حتما حس نوشتن داشته باشم و وقتی این حس باشه از نوشتن لذت می برم و شاید حتی تکرار اتفاقاتش یادآور تصمیم درستی باشه که در زندگیم گرفتم.و همچنین باعث می شه ذهنم مرتب بشه. و به فراموش کردن و "بخشیدن" بیشتر کمک می کنه.

شاید براتون عجیب باشه اما فکر بخشیدنش چند وقتیه که تو ذهنمه. تصمیم دارم این کار رو انجام بدم اما نمی دونم کی موفق بشم. نمی دونم چی شد که به این فکر افتادم اما اگه بتونم این کار رو بکنم از خودم راضی خواهم بود.

برام دعا کنید


من خوبم ... باور کن!

سلام

در پی اعتراضاتی که شد به اینکه من چرا مدتیه حالم گرفته به نظر میاد و منفی می نویسم، تصمیم گرفتم که رسما اعلام کنم که "همه چی آرومه! من چقد خوشحالم!"

آخه برخی دوستان متوجه نیستند که به هر حال یکمی (فقط یکمی!) آدم حق داره دلش بگیره تو غربت دیگه! اونم گاهی!

وگرنه باور کنید حالم خوبه!

راستش ازدواج کردن دختر عموم یکم ذهنم رو آشفته کرده بود. اما دیروز که آقای داماد رو دیدم دلم آروم گرفت. پسر خندون و آرومی به نظر میومد. انشالله که خوشبخت بشن.

همین!!

امروز هم تولدم رو با دوستای دانشگاهم "جشن" گرفتم. ناهار با هم بیرون بودیم. و اولین کادوی تولد در مونترال رو هم از دوست مکزیکیم گرفتم که یه دستبند قشنگ بود که خودش برام درست کرده بود.


شاد و پاینده باشید.

برای درس های من هم دعا کنید.





متفرقه های زندگی من ...


سلام،

الان که دارم می نویسم... اون اتاق نشسته... صداش میاد... 


از وقتی اومدم اینچا بحثش بود. کش مکشٍ شدن یا نشدنش... آینده ... گذشته اش... 

من اصلا نمی شناسمش. یه چیزایی راجع بهش شنیدم. اولین باری که دختر عموم رو دیدم  می خواست ازم راجع به اینکه چطوری باید بشناسدش کمک بگیره. کمک که نه، نصیحت!

تا جایی که می تونستم از تجربیاتم در اختیارش گذاشتم اما سعیم این بود که ترسم رو بهش منتقل نکنم. من دیگه ترسیدم. دیگه ...

تو همین دو ماهی که من اینجا بودم هر دو هفته یک بار همه چی منتفی می شد و دوباره بعد چند روز ادامه پیدا می کرد.

خلاصه ...

الان دیگه قراره چند روز دیگه مراسم خواستگاری برپا بشه (که در نظر من بیشتر شبیه بله برون می مونه!) و همه چی یکسره بشه.

حس عجیبی دارم. حس اینکه از زندگی عقب موندم. گاهی نمی دونم آیا اینجایی که هستم درسته یا نه!؟ آیا شکستی که در ازدواجم داشتم واقعا تاثیری در باقی زندگیم نداشته؟ آیا دارم ادای قوی بودن رو در میارم یا واقعا قوی هستم؟

دلم خیلی تنگه ... امروز تولد مامانمه و نتونستم بهش تبریک بگم ... پس فردا تولد خودمه و تنهاترین تولد عمرم رو باید "جشن" بگیرم.

زندگی چقدر احمقانه است ...

چقدر گاهی بی رحمه ...

چقدر غیر قابل درکه ...


چقدر خسته ام ...



کجاست کسی که مرا یاری دهد (1)

 

می خوام داستان رو ادامه بدم تا دوستانی که سوال براشون پیش اومده به جواب نزدیک تر بشن.

 

با شنیدن اون حرف تمام بدنم داغ شد.

باورم نمیشد که اون آدم انقدر بی چشم و رو باشه که به این راحتی پا روی هر چی احترام باقی مانده بود بذاره و در طرفه العینی اولین عملیات انتحاری رو بر علیه مصلحت زندگی نوپامون انجام بده.

حتی یک لحظه هم التماسش نکردم.

پاکت خرید رو دادم دستش و زدم از ساختمون بیرون.

همونجا زنگ زدم به سعیده... دوست دوران بچگیم..

بهش گفتم:" احمد من رو تو خونه راه نداد و من دارم میرم خونه نیما."

سعیده گفت:"بی خود کرده! بیا خونه ما!!"

 

مشکل اینجا بود که  اولا: خونه اونا یه شهر دیگه بود و ثانیا: نمیخواستم کس دیگه ای رو وارد مشکلی بکنم که اون موقع به نظرم بیشتز شبیه بچه بازی بود تا مشکل جدی زندگی زناشویی.

 

همینجور که به سمت ایستگاه مترو می رفتم، به نیما زنگ زدم.

- سلام نیما، کجایی؟

- سلام، تو شهرم.

- خونه نیستی؟

- نه! چطور؟

- مممم... می خواستم بیام پیشت...  (بغضم گرفت)

- چی شده؟ با احمد بحثتون شده؟؟

- بهم توهین می کنه! ... (بغضم داشت می ترکید!)

- اوکی بیا! .. ایستگاه مترو منتظرتم!

 

نفهمیدم چطور بلیط خریدم و سوار مترو شدم. قلبم عین قلب گنجشک میزد. نفسم بالا نمیومد!  همه اش می ترسیدم پیدام کنه و دعوام کنه.

به ایستگاه متروی مرکز شهر که رسیدم، پیاده شدم. منتظر نیما بودم و به جماعتی می نگریستم که به خاطر پیروزی تیم ملی فوتبالشون تو یکی از بازیهاش در جام جهانی سال 2006 سر و صدا راه انداخته بودن و بالا و پایین می پریدن و خلاصه خوش بودن. تنها چیزی که با دیدنشون ذهنم رو میازرد این بود که "چرا اینا خوشن و من نیستم! چرا!!؟؟؟"


تلفنم زنگ زد. خودش بود. با یه عالمه شک و تردید گوشی رو برداشتم.

- کجایی س.؟

- چیکارم داری؟ خودت گفتی برو! منم رفتم.

- من بهت گفتم برو تو هم رفتی؟؟ پشت سرت دویدم پایین.. همه جا رو گشتم.. باورم نمی شد بری! همه اش با خودم می گفتم حتما همین    جاهاست!  ... حالا هم بلند شو بیا خونه. بیا با هم حرف بزنیم...

- هر وقت تو گفتی برم، هر وقت تو گفتی بیام.آره؟

- اگه تا 2 ساعت دیگه که شب می شه اومدی که خوب ... وگرنه اگه نیای زنگ می زنم به بابات می گم از خونه رفتی من هم خبر  ندارم کجایی وشب کجا میری..


شما نمی دونم با شنیدن این حرف چه قضاوتی می کنید اما من اسم این جمله آخر رو میذارم: اتهام به خیانت

حالم ازش به هم می خورد... پست فطرت ... باورم نمی شد که می خواد به گندی که زده بود با بدنام کردن من پایان بده.


تا وقته نیما رسید. یه نگاهی به قیافه درب و داغون من انداخت و گفت:"چت شده؟؟"

... داستان رو براش تعریف کردم.

انقدر کفرش در اومده بود که رگ گردنش زده بود بیرون. تا حالا اینطور ندیده بودمش.

-  "این یارو فکر کرده کیه؟؟ نفهم!! حالیش نیست که تو رو به امید اینکه من هم تو این مملکت دارم زندگی می کنم، دادن به این احمق که بیای اینجا؟؟ حالا تورو بیرون می کنه؟؟؟ بیا بریم حسابشو برسم. فوتش کنم باد می بردش!! زپرتی!!"

 

اینا رو که می گفت بیشتر و بیشتر دلم می سوخت به حال خودم. بیشتر یادم میوفتاد که من تو این مملکت غریبم و ...

اشک تو چشمام جمع شده بود! بغضم رو قورت می دادم تا داداشم گریه امو نبینه! حواسش که سر جاش اومد با دو تا چشم قرمز  و لبهایی که مثل بچگی هاش موقع ناراحتی اش ورچیده میشد، بهم نگاه کرد و گفت:"گریه نکنی که تحملش رو ندارم هان!!! "

گفتم:" نیما به مامانی چیزی نگی هان!"

گفت:"مگه عقلم کمه؟؟ که مامانم غصه بخوره!؟ خودم حسابشو میرسم.. بیا بریم!"

 

جفتمون سوار مترو شدیم و برگشتیم به سمت خونه ما ...

 

 

باز هم باور نکردیم


بعد از مشخص شدن خونه و نوشتن قرار داد... دیگه باورم شده بود که داریم میریم و بالاخره اون چیزی که آرزو می‌کردم اتفاق نیوفته داشت از راه می‌رسید و اون هم اجبار به اسباب کشی و رفتن به شهری بود که غربتش و تازگیش منو بیشتر از هرچیزی می توسوند.


روز ها تندتر از همیشه میگذشت و ما سر خودمون رو به بستن اسباب گرم کرده بودیم و به کل یادمون رفته بود که داریم با زندگیمون چه می‌کنیم


یه روز از همین روزا که اسباب بستن اعصابمون رو خسته کرده بود، یادم نیست باز سر چی از هم ناراحت بودیم، احمد گفت: «  دوستام زنگ زدن که با هم بریم کنار دریاچه بگردیم بعد شام. منم بهشون گفتم میایم»


اما من اصلاً حوصله بیرون رفتن نداشتم. چون خسته شده بودم از هرچی دعوا بود .. چون دلم می‌خواست قبل از اینکه به فکر خوش گذرونی و زمین ننداختن روی دوستاش باشه، به فکر زنش باشه و بدون پرسیدن نظر من از طرف من موافقتش رو به بقیه اعلام نکنه.


این بود که من هم گفتم حوصله ندارم. احمد هم شاید برای اینکه دیگه کشش نده و یا شاید هم برای اینکه نخواد سر از ناراحتی من در بیاره، رفت دوش بگیره.


برای اینکه بادی به کله‌ام بخوره و یکم افکارم سر جاش بیاد، کیف پول و ساک خرید رو برداشتم و از این فرصت استفاده کردم و زدم بیرون.

مرکز خرید با خونه 5 دقیقه هم فاصله نداشت. چیز خاصی هم نخریدم. یه دونه نون و یه بسته کره.

وقتی رسیدم خونه احمد هنوز تو حمام بود چون هرچی زنگ زدم در رو باز نکرد دست آخر و از توی حمام داد زد: « عجب احمقی هستی هان!! نمیفهمی تو حمامم؟؟» عادتش نبود بیش از 10 دقیقه زیر دوش بمونه .. اون بود که نمی فهمید که می فهمم... می فهمیدم که قصدش فقط تحقیره


چند دقیقه‌ای صبر کردم تا بیرون بیاد و در رو برام باز کنه چون یادم رفته بود کلید بر دارم. وقتی در رو باز کرد از لای در گفت: « چی کار داری؟؟» !!!! گفتم: « یعنی چی؟؟ می خوام بیام تو خوب! کلید رو یادم رفته بود! » گفت: « چرا رفتی بیرون؟؟ تو که حوصله نداشتی بری بیرون!! »

گفتم: « خوب رفتم خرید! تفریح که نرفتم! نون نداشتیم!! »

گفت: « خوب دستت درد نکنه! خرید رو بده به من، خودتم برو همونجایی که بودی»


قیافه‌اش بر خلاف باور کاملاً جدی بود!


از شدت حیرت نمیدونستم چه عکس‌العملی باید نشون بدم!


فقط شش ماه از آغاز زندگی مشترک ما می گذشت و من باز هم باور نکردم که این تازه اول ماجراست ...