می خوام داستان رو ادامه بدم تا دوستانی که سوال براشون پیش اومده به جواب نزدیک
تر بشن.
با شنیدن اون حرف
تمام بدنم داغ شد.
باورم نمیشد که
اون آدم انقدر بی چشم و رو باشه که به این راحتی پا روی هر چی احترام باقی مانده
بود بذاره و در طرفه العینی اولین عملیات انتحاری رو بر علیه مصلحت زندگی نوپامون
انجام بده.
حتی یک لحظه هم
التماسش نکردم.
پاکت خرید رو دادم
دستش و زدم از ساختمون بیرون.
همونجا زنگ زدم به
سعیده... دوست دوران بچگیم..
بهش گفتم:"
احمد من رو تو خونه راه نداد و من دارم میرم خونه نیما."
سعیده گفت:"بی
خود کرده! بیا خونه ما!!"
مشکل اینجا بود
که اولا: خونه اونا یه شهر دیگه بود و ثانیا:
نمیخواستم کس دیگه ای رو وارد مشکلی بکنم که اون موقع به نظرم بیشتز شبیه بچه بازی
بود تا مشکل جدی زندگی زناشویی.
همینجور که به سمت
ایستگاه مترو می رفتم، به نیما زنگ زدم.
- سلام
نیما، کجایی؟
- سلام،
تو شهرم.
- خونه
نیستی؟
- نه!
چطور؟
- مممم...
می خواستم بیام پیشت... (بغضم گرفت)
- چی
شده؟ با احمد بحثتون شده؟؟
- بهم
توهین می کنه! ... (بغضم داشت می ترکید!)
- اوکی
بیا! .. ایستگاه مترو منتظرتم!
نفهمیدم
چطور بلیط خریدم و سوار مترو شدم. قلبم عین قلب گنجشک میزد. نفسم بالا
نمیومد! همه اش می ترسیدم پیدام کنه و
دعوام کنه.
به
ایستگاه متروی مرکز شهر که رسیدم، پیاده شدم. منتظر نیما بودم و به جماعتی می
نگریستم که به خاطر پیروزی تیم ملی فوتبالشون تو یکی از بازیهاش در جام جهانی سال
2006 سر و صدا راه انداخته بودن و بالا و پایین می پریدن و خلاصه خوش بودن. تنها
چیزی که با دیدنشون ذهنم رو میازرد این بود که "چرا اینا خوشن و من نیستم!
چرا!!؟؟؟"
تلفنم
زنگ زد. خودش بود. با یه عالمه شک و تردید گوشی رو برداشتم.
- کجایی
س.؟
- چیکارم
داری؟ خودت گفتی برو! منم رفتم.
- من
بهت گفتم برو تو هم رفتی؟؟ پشت سرت دویدم پایین.. همه جا رو گشتم.. باورم نمی شد
بری! همه اش با خودم می گفتم حتما همین جاهاست! ... حالا هم بلند شو بیا خونه. بیا با هم حرف
بزنیم...
- هر
وقت تو گفتی برم، هر وقت تو گفتی بیام.آره؟
- اگه
تا 2 ساعت دیگه که شب می شه اومدی که خوب ... وگرنه اگه نیای زنگ می زنم به بابات
می گم از خونه رفتی من هم خبر ندارم کجایی وشب کجا میری..
شما نمی دونم با
شنیدن این حرف چه قضاوتی می کنید اما من اسم این جمله آخر رو میذارم: اتهام به
خیانت
حالم ازش به هم
می خورد... پست فطرت ... باورم نمی شد که می خواد به گندی که زده بود با بدنام
کردن من پایان بده.
تا
وقته نیما رسید. یه نگاهی به قیافه درب و داغون من انداخت و گفت:"چت
شده؟؟"
...
داستان رو براش تعریف کردم.
انقدر
کفرش در اومده بود که رگ گردنش زده بود بیرون. تا حالا اینطور ندیده بودمش.
- "این
یارو فکر کرده کیه؟؟ نفهم!! حالیش نیست که تو رو به امید اینکه من هم تو این مملکت
دارم زندگی می کنم، دادن به این احمق که بیای اینجا؟؟ حالا تورو بیرون می کنه؟؟؟ بیا
بریم حسابشو برسم. فوتش کنم باد می بردش!! زپرتی!!"
اینا
رو که می گفت بیشتر و بیشتر دلم می سوخت به حال خودم. بیشتر یادم میوفتاد که من تو
این مملکت غریبم و ...
اشک
تو چشمام جمع شده بود! بغضم رو قورت می دادم تا داداشم گریه امو نبینه! حواسش که
سر جاش اومد با دو تا چشم قرمز و لبهایی
که مثل بچگی هاش موقع ناراحتی اش ورچیده میشد، بهم نگاه کرد و گفت:"گریه نکنی
که تحملش رو ندارم هان!!! "
گفتم:"
نیما به مامانی چیزی نگی هان!"
گفت:"مگه
عقلم کمه؟؟ که مامانم غصه بخوره!؟ خودم حسابشو میرسم.. بیا بریم!"
جفتمون
سوار مترو شدیم و برگشتیم به سمت خونه ما ...