بعد از مشخص شدن خونه و نوشتن قرار داد... دیگه باورم شده بود که داریم میریم و بالاخره اون چیزی که آرزو می‌کردم اتفاق نیوفته داشت از راه می‌رسید و اون هم اجبار به اسباب کشی و رفتن به شهری بود که غربتش و تازگیش منو بیشتر از هرچیزی می توسوند.


روز ها تندتر از همیشه میگذشت و ما سر خودمون رو به بستن اسباب گرم کرده بودیم و به کل یادمون رفته بود که داریم با زندگیمون چه می‌کنیم


یه روز از همین روزا که اسباب بستن اعصابمون رو خسته کرده بود، یادم نیست باز سر چی از هم ناراحت بودیم، احمد گفت: «  دوستام زنگ زدن که با هم بریم کنار دریاچه بگردیم بعد شام. منم بهشون گفتم میایم»


اما من اصلاً حوصله بیرون رفتن نداشتم. چون خسته شده بودم از هرچی دعوا بود .. چون دلم می‌خواست قبل از اینکه به فکر خوش گذرونی و زمین ننداختن روی دوستاش باشه، به فکر زنش باشه و بدون پرسیدن نظر من از طرف من موافقتش رو به بقیه اعلام نکنه.


این بود که من هم گفتم حوصله ندارم. احمد هم شاید برای اینکه دیگه کشش نده و یا شاید هم برای اینکه نخواد سر از ناراحتی من در بیاره، رفت دوش بگیره.


برای اینکه بادی به کله‌ام بخوره و یکم افکارم سر جاش بیاد، کیف پول و ساک خرید رو برداشتم و از این فرصت استفاده کردم و زدم بیرون.

مرکز خرید با خونه 5 دقیقه هم فاصله نداشت. چیز خاصی هم نخریدم. یه دونه نون و یه بسته کره.

وقتی رسیدم خونه احمد هنوز تو حمام بود چون هرچی زنگ زدم در رو باز نکرد دست آخر و از توی حمام داد زد: « عجب احمقی هستی هان!! نمیفهمی تو حمامم؟؟» عادتش نبود بیش از 10 دقیقه زیر دوش بمونه .. اون بود که نمی فهمید که می فهمم... می فهمیدم که قصدش فقط تحقیره


چند دقیقه‌ای صبر کردم تا بیرون بیاد و در رو برام باز کنه چون یادم رفته بود کلید بر دارم. وقتی در رو باز کرد از لای در گفت: « چی کار داری؟؟» !!!! گفتم: « یعنی چی؟؟ می خوام بیام تو خوب! کلید رو یادم رفته بود! » گفت: « چرا رفتی بیرون؟؟ تو که حوصله نداشتی بری بیرون!! »

گفتم: « خوب رفتم خرید! تفریح که نرفتم! نون نداشتیم!! »

گفت: « خوب دستت درد نکنه! خرید رو بده به من، خودتم برو همونجایی که بودی»


قیافه‌اش بر خلاف باور کاملاً جدی بود!


از شدت حیرت نمیدونستم چه عکس‌العملی باید نشون بدم!


فقط شش ماه از آغاز زندگی مشترک ما می گذشت و من باز هم باور نکردم که این تازه اول ماجراست ...