کمبود "ویتامین محبت"
توی سه ماهی که منتظر ویزام بودم و سر کار هم می رفتم، با داداشم به توافق رسیده بودیم که یک شب در میون بی خیال چت کردنش بشه و بذاره من با مهربان همسرم چت کنم.
شب که همه می خوابیدن و خونه ساکت می شد و هر دقیقه یکی برای انجام کاری نمی اومد توی اتاق و تو حال و هوای رمانتیک ما نمی زد، آنلاین می شدم و دو سه ساعتی با هم حرف می زدیم.
این چت کردن برای من شده بود عین قصه قبل خواب بچه ها! هر وقت "ویتامین ام" (محبت) کم می آوردم و احتیاج به دپینگ داشتم می رفتم آنلاین و با شنیدن حرفهایی که انگار از زبون من می گفت شارژ می شدم. انقدر قشنگ باهام حرف می زد و انقدر هوامو داشت که امکان نداشت قبلا تصور این رو هم بکنم که یه پسر بتونه این همه ابراز محبت بکنه! آخه شنیده بودم که اکثر مردها بلد نیستن رابطه ای برقرار کنن که خانوم ها انتظار دارن، برای همین حس می کردم این هم نعمتیه که خدا به من داده!
البته گاهی هم بحثمون می شد و من از دستش ناراحت می شدم و با قهر می رفتم می خوابیدم. گاهی هم بعد از چت زنگ می زد و معذرت خواهی می کرد و دلم رو به دست می آورد و همیشه در جواب من که با نگرانی می پرسیدم "چرا ما همش با هم اختلاف نظر پیدا می کنیم؟" می گفت:"چون پیش هم نیستیم! اگه پیشم بودی و می دیدی که چقدر عاشقتم، دیگه امکان نداشت حرفهام رو اشتباه برداشت کنی"...
برام روزایی رو تصویر می کرد که دوتایی توی "خونه خودمون" دنبال هم می کنیم و می خندیم و بالشت به طرف هم پرتاب می کنیم و ... هر روز برام گل می خره و قربون صدقه ام میره و به خاطر زحمتام دستم رو می بوسه...
با این قبیل حرفهاش به قدری دلم گرم می شد که همش به خودم وعده می دادم که تو زندگی با اون بالاخره من می شم "طرف لطیف و حساس زندگی" و اون مثل یه کوه همیشه هوای منو خواهد داشت.. همیشه برای شادی من که "زنش" هستم کنارم خواهد بود . سنگ صبورم خواهد بود...
آی روزگار!!
یادم می مونه که باهام چه کردی!
چطور دلت اومد؟
تو که می دیدی چقدر دل به این تغییر بسته بودم که شاد زندگی کنم و دیگه مجبور نباشم فرزند ارشد باشم و همیشه از "الگو" بودن بترسم... دلم می خواست بچه بشم! یه بچه که نازشو بکشن و شیطونیهاش شیرین و دخترونه باشه... نه سزاوار ایراد گیری...
می دیدی که آرزوی عاشق شدن داشتم و دلم می خواست تمام احساس و امیدم رو پای معشوقم بریزم.. اینم جواب تو به یه دل امیدوار به آینده و یه نیت پاک...
یادته؟
شبها همه اش حس می کردم بالای سرم نشسته و موهامو نوازش می کنه و نگاهم می کنه تا خوابم ببره؟
یادته؟
تو تنهایی هام باهاش حرف می زدم و از نبودش گله می کردم و اینکه چقدر دلم می خواست مثل بقیه دخترهای فامیل با همسرم توی جمع های خانوادگی حاضر بشم و من هم ادای تازه عروس ها رو در بیارم؟
آره بخند!
تو که نمی فهمی چقدر نیاز داشتم من هم نشون بدم که یه نفر رو دوست دارم که به من افتخار می کنه و دوستم داره...
چرا از خودت نپرسیدی "مگه آدم ها چند بار عاشق می شن؟"؟؟!
همه می گن قسمتت این بود! آخه چرا؟ من که همه تلاشی برای خوشبختیمون حاضر بودم بکنم، چرا من؟
پس چرا اونایی که قدر نمی دونن زندگی های آروم و پر از محبت و تفاهم نصیبشون می شه؟
هر چند که اگر قدر ندونن چه فرقی داره که زندگیشون خوب باشه یا نه!
شایدم مرامت اینه که دلای پاک و عاشق رو نصیب کسایی بکنی که قدرش رو نمی دونن!
آره! اینطوری اگه باشه بهتر می تونم "قسمت" ای رو که ازش حرف می زنن بفهمم...
دیگه نمی خوام امشب بنویسم... بذار روی این حرف آخرم بیشتر فکر کنم.
ما برفتیم و