بعد از رفتنت...
این چند روز سرمای بدی خورده بودم!
روز به روز آدمها عجیب تر می شن و ویروس ها هم قریب تر از اون ها!
سرماخوردگی هم سرماخوردگی های قدیم..
هوای شهر قشنگمون هم که آلوده تر می شه و دیگه از دست درخت و گل و گیاه هم کاری در جهت خنثی کردن خرابکاری های بشر ساخته نیست!
خوب... داشتم چی می گفتم؟
آه آره! یادم اومد.. هنوز نقل روزهای اول بود:
عروس داماد مظلومی بودیم. روز بعد از عروسی (که فقط دو روز بعد از عقد بود) رفتیم سینما. اولین و آخرین سینمای زندگی مشترکمون. اگر درست یادم باشه فیلم "بید مجنون" بود. دستمون توی دست هم بود.توی اون تاریکی سالن سینما، همینطور که دزدکی نگاهش می کردم حس کردم یه چیکه نور روی صورتش سر خورد. یواشکی نزدیکش شدم و با تعجب پرسیدم:"گریه می کنی؟" اشکش رو پاک کرد و دستم رو بوسید. گفتم:"چرا؟"، گفت:"آخه خدا تو رو به من داده و من مجبورم فردا تنهات بذارم! خیلی سخته!". در حالی که به احساسش می بالیدم و در عین حال نمی دونستم از اینکه اشک همسرم رو می بینم خوشحال باشم یا ناراحت گفتم:" ناراحت نباش! من هم ویزام زودی درست می شه و می آم پیشت"....
وای خدایا! گاهی یه آه سینه سوز از درونم بلند می شه و به روزگار گله می کنم که "چی می شد همه اش همونطوری می موند؟" و گاهی به خودم می گم:"همه زندگی ها مشکلات داره، حالا اگه مشکلات ما رو به اینجا رسوند، ولی به اون چند ماه رویایی اولش می ارزید.."، اما آیا واقعا می ارزید؟ نمی دونم...
وقتی رفتیم فرودگاه که بدرقه اش کنیم، دست منو گرفت و دور از چشم بقیه برد جایی که بتونیم قبل از سفر آخرین رازهای دل رو (به قول خودش) بگیم. بهم گفت:"هر روز آنلاین میشم و با هم حرف می زنیم، دلم از همین الان برات تنگه! بدون تو سخت خواهد بود. دیگه از لحظه عقد زندگی ما بدون هم معنی نداره! زود بیا پیشم تا با هم زندگی رویاییمون رو بسازیم. هر لحظه منتظرت خواهم بود".
ذره ای شک نداشتم و ندارم که عشقش حقیقیه و این حرفها با صداقت کامل از اعماق دلش به دل من جاری می شه.
و منی که برای اولین بار طعم راستین عشق رو می چشیدم و حتی از فکر این جدایی موقت سخت آزرده بودم، از اینکه بهترین و عاشقترین نصیبم شده غرور بی مثالی در وجودم متولد شده بود که با وجودش حاضر بودم با همه چیز بجنگم و بهترین زندگی رو بسازم.
آره! واقعا حاضر بودم...
طی سه ماهی که تا حاضر شدن ویزای من در فراق گذشت، هر وقت یاد لحظه ای می افتادم که توی فرودگاه از پشت شیشه بهم دست تکون می داد و با نگاهش تمامی محبتش رو یکجا توی دلم می ریخت، بی اختیار یاد این ترانه می افتادم:
تو رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ ... تا کی؟ برای چه ؟؟؟ ولی رفتی...
و بعد از رفتنت نمی دانم چرا؟؟
شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
ما برفتیم و