توی محضر انقدر ریلکس بود که انگار یادش رفته بود برای چی اینجا اومده! انگار نه انگار که اومده بود برای فسخ تعهدی امضاء بده که سه سال پیش موقع عقدش روی پاهاش بند نبود و دستش همچین می لرزید که به قول خودش هیچ دو امضاءیش عین هم نشده بود...

وقتی چشمم به دفترچه بزرگی که محضردار اون رو آماده می کرد افتاد، ناخواسته یه قطره اشک روی گونه ام غلتید، یاد اون روز افتادم..


 اون روز بلافاصله بعد از جاری شدن صیغه عقد دلم آروم گرفت و با خودم گفتم "راست گفتن قدیمیها که بعد از عقد مهر طرف به دل آدم می افته". از صمیم قلب و با تمام وجود حس می کردم که خوشبخت ترین دختر دنیا هستم و علاوه بر همه نعمتهایی که تا اون موقع ازشون برخوردار بودم، حالا بهترین همسر دنیا هم نصیبم شده! همونطوری بود که همیشه دوست داشتم: مهربون، رمانتیک، عاشق، با ایمان، تحصیلکرده،... همه چیز تموم بود.


یادمه بعد از عقد با هم رفتیم پارک ملت. نشسته بودیم کنار استخر و اولین لحظات زندگی مشترکمون رو تجربه می کردیم. هنوز هم انگار آهنگ حرفهایی که از اعماق وجودم برخواست و به زبانم جاری شد گوش خودم رو نوازش میده، هر چند که خیلی زود اهمیتش رو برای اونی که باید از دست داد...
یادمه که گفتم:"من به امید آرامش و شادی پا توی این زندگی میگذارم. کسی که می خواد در کنار من آرامش بگیره باید به من آرامش بده تا من هم بتونم از اون آرامش بهش انرژی بدم. زنی که می خواد مادر بشه باید در خونه اش آرامش داشته باشه تا بتونه فرزندای آروم و سالمی تربیت کنه". ازش خواسته بودم هیچ وقت من رو دعوا نکنی و اون قول داده بود...