یه روز ...
شرمنده دوست عزیز...
می دونم منتظر خوندن ادامه داستان "شیرین و غم انگیز" من هستی، اما با ابراز شرمندگی و کسب اجازه از حضور دوست داشتنی شما می خوام امشب رو بر خلاف پست هایی که تا الان نوشتم فقط درد دل کنم.
چطوری بگم؟...
ازت صمیمانه می خوام برای اینکه بتونی کمکم کنی، چشمهاتو ببندی.. الان نه! اول مطلب رو کامل بخون بعد!
چشماتو ببند و تصور کن یه روز صبح از خواب بیدار بشی و یک دفعه با وجود ترس وحشتناکی که داری تصمیم بگیری که لا اقل به خودت دیگه دروغ نگی. اون لحظه سخت ترین لحظه عمر آدم هاست! به خصوص اگه خودشون رو تا اون موقع خیلی گول زده باشن!
یه هویی انگار دنیای زیبا و دروغینی که با فیلتر کردن واقعیات زندگیت توی ذهنت ساخته بودی بهت هجوم می آره تا نفست رو ببره! تا بهت بخنده و بگه که چقدر ساده و ابله بودی که با تمام زشتی هاش تحملش کردی و امید داشتی که یه روز بشه همون رنگی که تو دوست داری! صورتی... سرخابی... یاسی .... یا شایدم فقط سفید.
یه روز به خودت بیای و بفهمی که "عشق و گذشت" به کمتر کسی وفا کرده و تو هم استثناء نبودی، هر چند که خیلی دلت می خواست باور کنی که به هزار و یک دلیل "دل خوش کنک"، هستی!
یه روز چشم باز کنی و ببینی که کاش همون آدم مغرور ماه های اول بودی، که حداقل الان انقدر شکسته و بی انگیزه و نا امید نباشی و یه نیمچه اعتماد به نفس و عزت نفس و احترام برات به جا مونده باشه!
فکرش رو بکن که همه اش یه دل داشته باشی و یه روز بفهمی که دلت رو خییییییلی مفت فروختی به کسی که بر خلاف گفته هاش ارزشی برای اون قائل نبود و احترامت رو انداختی زیر دست و پای آدمی که حتی "اعتماد به نفس " رو هم حق تو نمی دونست و اون رو "بی مسئولیتی" تعبیر می کرد...
یه صبح قشنگ تابستون یادت بیاد که چقدر به خاطر احترام "اون" وقایع ناگوار زندگی نوپای خودت رو باز هم به هزار و یک بهانه ریز و درشت از این و اون قایم کردی و ترسیدی "مبادا عزیزانم نگران من بشن!".
یادت بیاد چه روزهایی تا شب و چه شب هایی تا صبح رو فقط با فکر کردن و اشک ریختن آشکار و پنهان، توی غربت و بی کسی سپری کردی و خیال کردی داری برای زندگیت گذشت می کنی و "درست زندگی کردن" رو یاد می گیری..
یادت بیاد که خرس پشمالوت، که الان نمی دونم کجاست و کی بغلش می کنه، تنها کسی بود که ساعت ها با صبوری پای درد دلت می نشست و هیچوقت به هیچ خاطری سرزنشت نمی کرد و انقدر بهت نزدیک بود که صورتش از هجوم اشک های تو خیس می شد، اما همچنان با چشمای مهربون و درشتش بهت خیره می شد و می گفت که "باز هم اگه دلت گرفته حرف بزن!"...
.....
حالا اگه تونستی بری توی این حس که ۵ ماه پیش به من دست داد... می تونی بفهمی که دلم چقدر پره.
میتونی بفهمی که می ترسم اگه ازش بگذرم خدای مهربون هم ازش بگذره و همه چیز از یاد روزگار بره.. نه! نگو این خودخواهیه! قرار شد سعی کنی خودتو بذاری جای من!
اگه الان جای اون روز من باشی می تونی بفهمی که چقدر سخته که اشک هات رو کنترل کنی و خودت رو محکم نشون بدی.. دیگه استحکام برای چی؟ با چه انگیزه ای؟ به عشق چی؟
"پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکیست
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکیست
دیدی آنرا که تو خواندی به جهان یارترین
چه دل آزار ترین شد چه دل ازار ترين؟
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند؟
نه همین در غمت این گونه نشاند؟
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها، دل سنگ"
حرف های من تمومی نداره... خدایا تو شاهدی!
بچه ها امشب، الان، که جمعه ساعت ۰۲:۵۰ نصف شبه، دل "دریایی" خیلی گرفته.
براش فقط دعا کنید!
ما برفتیم و