سلام دوستان

چند وقتیه که از نوشتن اینجا فرار می کنم.. چون یادمه که این وبلاگ رو برای این راه انداختم که همه حرفهای نگفته رو بنویسم و دلم خالی بشه

شاید باز هم بنویسم اما خیلی خلاصه تر ... فقط برا اینکه داستان رو به آخرش نزدیک تر کنم...


فعلا تا دیر نشده فرا رسیدن سال 1390 رو به همگی تبریک می گم و براتون بهترین آرزو ها رو دارم.


راستی ... چند وقتیه زدم تو خط  نوشتن احساساتم ... البته از اونایی که صاحب سبک هستن همینجا عذر می خوام چون نوشته های من فقط کار دله و شاید از لحاظ ادبی ایراد زیاد داشته باشه.

این هم آخرین "سروده" من:


نمی دانم کجایی ... این روزها عجیب هوای بودنت در زمزمه های بهاری طبیعت پیچیده ... به لحظه لحظه زمانی که فرارش از لای انگشتان روزگار را به نظاره نشسته ام سوگند، صدای پایت را می شنوم ... آفتاب زندگی آرام آرام سایه ات را روی دیوار لحظه ها پهن کرده... مبادا در دل "خوشبختی" آب از آب تکان بخورد ... خیالی نیست ... بگذار مجنون بخوانندم ... قسم می خورم که آمدنت نزدیک است


به زودی می بینمتون