راز شبانه
خدایا
...
طرف صحبتم خیلی وقته که دیگه تویی ... فقط تو!
همه عمرم سعی کردم همه نگرانی هامو برای خودم نگه دارم و با پدر و مادرم در میون نذارم.. یادمه حتی مدرسه هم که می رفتم، اگه مریض می شدم دوست نداشتم زیاد تمارض کنم .. دوست نداشتم ... نمی دونم چرا .. شاید برای اینکه می دونستم پدر و مادرم همیشه برای من زحمت زیاد کشیدند و دوست داشتم دیگه خودم از پس مشکلاتم بر بیام. اما غافل بودم که اینطوری دارم هم به اونا ظلم می کنم و هم به خودم که توانایی روبرویی با خیلی جیزها رو نداشتم هنوز..
خدا جونم ...
با وجود غم گنگی که ته ته دلم یه جایی طوری خونه کرده که گاهی هرچی دنبالش می گردم حتی نمی تونم پیداش کنم تا دستی به سرش بکشم و رنگ شادی بهش بزنم، ... با وجود اون .. یه آرامش عجیبی دارم ..
آره می دونم ... نه نمی خوام لاف بزنم ... می دونم که هنوزم خیلی وقتها باید توکلم از اونی که هست بیشتر باشه ... حرفی نیست ... اما کلا انگار اون اتفاقات بدی که تو زندگیم افتاد بهم نشون داد که چقدر تو حواست به بنده های بی پناهت که از ته دل صدات می زنند هست..
خدایا ...
از روزگاری که الان دارم به هیچ وجه شکایتی ندارم ... به نظرم همه چیز خوبه...
هیچوقت از سرنوشتی که برام انتخاب کردی سعی کردم شکایتی نکنم که همیشه بهم ثابت شده که بهترین بوده برام ...
فقط یه درخواست دارم ازت ... هیچوقت تنهام نذار
ما برفتیم و