رویای کودکی ما
دوستان خوبم سلام،
از همگی شما خوبانی که نظرات خودتون رو در مورد پست قبلی نوشتید، ممنونم.
و بیشتر از اون از اینکه من رو تشویق به نوشتن می کنید بسیار هیجانزده شدم! قول می دم سعی خودم رو بکنم تا هفته ای حد اقل یک پست در این وبلاگ بذارم.
راستش رو بخواید برای اینکه کمتر فکر کنم و سریعتر به زندگی عادیم برگردم، حسابی خودم رو "سر کار" گذاشتم.
اضافه بر کار شرکت که ۹ ساعت در روزه، روزهای فرد بعد از اونجا کلاس ورزش میرم و روزهای روج کلاس زبان. خلاصه اینکه اگه می بینید کم می نویسم نذارید به حساب بی معرفتی، بذارید پای خستگی!
ادامه داستان...
آره خلاصه...
اسباب و اثاثیه زندگی مهیا شده بود و خونه رو هم که روز 2 یا 3 ژانویه تحویل گرفتیم و آماده
ساختن خونه رویاییمون شدیم.
ازدواج کردن ادامه بازی های بچگیه... وقتی متاهل میشی انگار تازه یادت می آد که با بچه های هم سن و سال فامیل چه آرزوها و خیالاتی رو موقع خاله بازی در سر می پروروندین! که حالا فرصت حقیقی کردنشون دست داده و زیباترین ذوق اول زندگی مشترک هم همینه.
یادته تو خاله بازیهامون عشقمون این بود که الکی آشپزی کنیم و همه اهل خونه از دست پختمون تعریف کنن و بابای خونه (که اون موقع ها داداشامون نقشش رو بازی می کردن) دستی به شکمش بکشه و بگه:"به به! عجب غذایی درست کردی خانوم! دستت درد نکنه!"
یادته دوست داشتیم عین مامان هامون باشیم:
دلمون می خواست ادای بزرگترها رو در بیاریم و خونه رویاهامون رو خودمون بسازیم.
دلمون می خواست همه جا رو تند و تند مرتب کنیم و مهمونی بریم خونه دختر خاله هامون و دوستامون و در حالی که عروسکمون رو تکون تکون می دادیم و مثلا ساکتش می کردیم، هی از شوهرمون و خونه مون تعریف کنیم.
دلمون می خواست چادر سرمون کنیم و از مهمونامون یا سینی و فنجون های پلاستیکی چای پذیرایی کنیم.
دلمون می خواست عروسکمون رو نوازش کنیم و دلداریش بدیم تا گریه نکنه!
دلمون می خواست لباس های قشنگ قشنگ تنش کنیم و موهاشو ببافیم.
دلمون می خواست الکی به تقلید از بزرگتر ها آرایش کنیم و هی جلوی آینه بایستیم.
دلمون می خواست دست عروسکمون رو بگیریم و چادر کوچولومون رو بندازیم سرمون و کیفمون رو هم دستمون بگیریم و با مشقت شیرینی که حس "مامان" بودنمون رو کامل تر می کرد، بریم خرید و با مغازه دار (که باز هم نقشش رو داداشامون بازی می کردن) سر قیمت ها چونه بزنیم.
حس چیدن خونه برای من یاداور اون آرزوهای قدیمی بود.
داداشم و دوست دوران بچگیم که هر دو در همون شهر دانشجو بودن برای کمک در چیدن خونه توی اون روز برفی به خونه جدید ما اومده بودن.
چه خاطرات قشنگی از اون روزها مونده تو ذهنم...
آقای همسر (احمد) و داداشم (نیما) با چکش و پیچ گوشتی سرگرم سوار کردن الوار و ساختن تخت و کمد و میز و ... شده بودند و من و سارا هم جعبه ها رو دونه دونه با ذوق و شوق از اینکه با چه چیزی روبرو خواهیم شد، باز می کردیم و هیجان انگیز تر از همه برامون چیدن آشپزخانه بود: قابلمه های نو، سرویس ظروف نو، لیوان های رنگ وارنگ، قاشق چنگال، توستر، کتری برقی، ...
چیدن همه این وسایل توی آشپزخونه ای که شاید 6 متر مربع هم نمی شد، توی آپارتمان 44 متری، دقیقا عین بازیهای بچگی هامون بود!
تا شب سخت مشغول کارهای مختلف بودیم و با شوقی که در چیدن وسایل داشتیم، خستگی معنای خاصی پیدا نمی کرد.
کل مرتب کردن و تبدیل کردن اون خونه به یه خونه واقعی و ایرانی، چیزی حدود 2 هفته طول کشید و به عنوان افتتاح و علنی کردن زندگی مشترکمون، همه دوستان دانشجومون رو یه روز عصر دعوت کردیم. جا دادن 15 نفر توی خونه به اون کوچیکی واقعا خاطره انگیز شد...
کادوی بچه ها اون شب یه Microwave بود که در طی سه سال هر بار استفاده کردن ازش ما رو یاد لطف دوستان و خاطرات اون شب انداخت.
از اون روز به بعد زندگی جدی ما آغاز شد ...
زندگی ای که با به یاد آوردن خاطرات شیرینش فقط غصه توی دلم می شینه و افسوس می خورم از اینکه یه کم دلسوزی و عاقبت اندیشی و درایت و عقل برای نجاتش کافی بود...
اما دریغ ...
خیلی دیر فهمیدیم که "گاهی خیلی زود دیر می شود".
ما برفتیم و